تبليغاتX
اول شخص مفرد
"در شخص من دو شخص هست؛ یکی مفرد که می‌نویسد و دیگری جمع که می‌خواند، و در لحظه‌ی خوانش ما سه شخصیم"

  

ديروز پاك‌كنم را گم كردم...  من و پاك‌كنم عوالم بخصوصي داريم. وقتي احتياجي به او ندارم... با همه وجودم مشغول به كار مي‌شوم. بعضي‌ها مي‌گويند، مي‌شود خط‌ غلط را كاري‌ نداشت و گذاشت سرجايش باشد. بعضي‌ها مي‌گويند، مي‌شود روي خط غلط خط‌ كشيد. بعضي‌ها مي‌گويند، مي‌شود كاغذ را مچاله كرد و دور انداخت. من اما مي‌گويم، بدون پاكن‌كنم درمانده‌ام!

 

امروز پاك‌كن جديدي‌خريدم... 

                                                                      

پاک کن من عادات ویژه ای دارد.  پاک کن من حتي با خط‌هاي درست هم سر و سري دارد. پاك‌كن من چشم دیدن مداد  را ندارند. مثل خوره به جان هم می افتند.  اين روزها من و پاك‌كنم هر دو تحليل مي‌رويم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:51  به قلم آمنه فرخی  | 

«شعر در حقيقت واكنش عميق و روحي انسان به خلسه‌ها و لحظه‌هاي پرشوري است كه گه‌گاه دچار آن مي‌شويم. شعر طريقي است كه بوسيله آن انسان در باورپذير كردن دنياي اسرار آميز درون و اطراف خود مي‌كوشد. شعر آواز است، حسرت است، گريه است و گاهي يكي از اين هاست و گاهي تمامي اين احساسات را شامل مي‌شود. »

«شعر موجب بروز خصايص انساني در افراد مي‌شود چرا كه شيرة تجربيات و حالات خوش و ناخوش افراد مختلف را به ديگران منتقل مي‌كند. وزن و عبارات شعر خاصيتي دارد كه هيچ چيز ديگري را نمي‌توان جايگزين آن كرد. »

«در حقيقت شعر تنها ابزاري است كه به كمك آن مي‌توان ديگران را به خلوت و تنهايي خود راه داد. ساختار احساسي،عقلاني و جسماني شعر به گونه‌اي است كه با آن مي‌شود قلب انسان‌ها را لمس كرد و از احساسات آنها با خبر شد، در حقيقت خواندن شعر به معناي دوباره تجربه كردن اين تجربيات توسط فردي است كه آنها را مي‌خواند. شعر در حقيقت، دريچه‌اي است ميان دو نفر يا افراد زياديكه به هر جهت در اتاقي مبهم و كم‌نور زندگي مي‌كنند.»

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:33  به قلم آمنه فرخی  | 

رقصيدن در حقيقت زبان مخفي و پنهان روح است. در تمام فرهنگ‌ها و در سراسر دنيا رقص وجود دارد. در تمدن‌هاي بومي، رقص، مذهب، موسيقي و متدهاي طبي ويژه مردم همان قوم وجود دارد كه متاسفانه در تمدن‌ها و جوامع امروزي كمتر مشاهده مي‌شود. در اين اجتماعات مردم در هر سن و سالي، از رقصيدن براي بيان احساسات قوي و دروني‌شان استفاده مي‌كنند.  براي بيان داستان‌هايي كه دردل دارند، براي درمان بيماري‌هايشان، براي حفظ پيوندها و روابط اجتماعي‌شان يا وقتي كه رويدادي را جشن مي‌گيرند؛ مي‌رقصند. اما امروزه روانشناسان و روان‌كاوان از حركت‌درماني (رقص‌درماني) به مثابه طب مكمل براي درمان بيماري‌هاي روحي رواني، كاهش استرس و اضطراب، تقويت مهارت‌هاي ذهني - حركتي، افزايش سطح انرژي در بدن و ... بهره مي‌گيرند.
رقص درماني براي اولين بار توسط ماريا چاس 1896-1970 به دنيا معرفي شد. او در سال 1930 استديوي رقصي را در واشنگتن تاسيس كرد. وي افراد معروفي كه بيشترين مهارت رقصيدن را داشتند، به همكاري دعوت كرد.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:14  به قلم آمنه فرخی  | 

شكسپير و هم‌عصرانش در مورد فرايند فيزيولوژيكي بدن و ارتباط ذهن و روح در حيطه اخلاط چهارگانه بدن بلغم، سودا، صفرا و خون تعابير و انديشه‌هاي بسيار داشتند و نظريات علما و صاحب‌نظران پيش از خود و هم‌عصرانشان را در بسياري از آثارشان بكار مي‌بستند. روان‌رنجوري، شيدايي، بي‌ارادگي و وسواسي كه در هملت به عنوان محوري‌ترين شخصيت نمايشنامه معروف شكسپير «هملت» سراغ داريم، همگي حاكي از شخصيت سوداوي- ماليخوليايي وي است. برخي از صاحب‌نظران معتقدند كه عدم توازن و بي‌تناسبي اخلاط در هملت، باعث برانگيخته‌شدن جنون و ديوانگي وي بوده است.
سلطه‌گري طب و تئوري‌هاي پزشكي و كاربرد آن در عهد اليزابت تاثير بسياري بر نويسندگان آن عصر به‌ويژه شكسپير داشته است. تاثيرگذارترين آنها، مجموعه‌اي از آثار دانشمند يوناني بقراط بوده كه توسط جالينوس گردآوري شده بود. افزون بر اين دو «راهنماي طب يوناني»، كه جالينوس در طول دوران خدمت خود به سپاه رم در سمت جراح گلادياتورها تاليف و گردآوري كرده بود باعث شد تا شكسپير پافشاري بيشتري براي آشنايي و استفاده از اين انديشه‌ها در آثارش داشته باشد.
بطور خلاصه جالينوس مواد را جمع بين خاك، آتش، آب و هوا مي‌دانست و براي هر كدام فاكتور ويژه‌اي قائل بود: گرمي در برابر سردي؛ تري در مقابل خشكي. بر همين اساس براي انسان نيز تركيبي منحصر به فرد از شخصي به شخص ديگر قائل شد و اساس آن را بر اخلاط چهارگانه سودا، بلغم، صفرا و خون قرار داد، نظير همان فاكتورهاي چهارگانة تشكيل دهنده مواد.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:11  به قلم آمنه فرخی  | 

 

 

ماجراي اين ناكامي‌ها در روسيه امروز مي‌گذرد، هر چند كه داستان اين تلخي‌ها و ناكامي‌ها براي آنان كه دستي به قلم دارند، آنچنان آشناست كه گويي اين اتفاقات در جامعه ادبي امروز ما  شكل مي‌گيرد.

اين داستان خواننده را  در جريان همه وقايع با خود همراه مي‌سازد، خاصه اگر مخاطبش نويسنده‌ يا شاعري جوان و نوقلم باشد.

 

در "ترجيع‌بندي براي شاعران جوان"،  "يوري" شاعري جوان  براي انتشار اثرش راه‌هاي بسياري را تجربه مي‌كند ، با اين وجود با درهاي بسته روبرو مي‌شود كه ناشران اولين و آخرين سبب‌سازان آن هستند، پس با همكاري نامزدش "نادژدا" تصميم مي‌گيرد از ناشران انتقام بگيرد. بنابراين برنامه‌اي ترتيب مي‌دهد كه به واسطه آن چند ناشر مطرح و معروف را به قتل برساند و در نهايت اين كار را به سرانجام مي‌رساند.

بي‌نياز در اين داستان به جريان اتهام اين دو دلداده جوان مي‌پردازد و پرونده قتل‌ها را مرور مي‌كند و صحنه‌هايي را خلق مي‌كند كه به واسطه آن‌ها پيكان انتقادش را به سوي جامعه نشانه‌ مي‌رود و سرخوردگي و ناكامي اين جوان را به  مناسبات نادرست حاكم بر آن  جامعه نسبت مي‌دهد.

 

در نشستي كه با همکاری گروه آینه و نشر افراز و با مديريت محمدآقازاده نويسنده و منتقد ادبي، به منظور نقد و بررسي "ترجيع‌بندي براي شاعران جوان"  نوشته فتح‌الله بي‌نياز برگزار شد، اسدالله‌امرايي نويسنده و مترجم، دكتر مهدي حجواني نويسنده، علي عبداللهي نويسنده، مباحث مختلفي را پيرامون " ترجيع‌بندي براي شاعران جوان" با حضور نويسنده اين اثر مطرح و مورد نقد و بررسي قرار دادند. بخش‌هايي از مباحث مطرح شده در اين نشست را بخوانيد.

 

 علي عبداللهي در آغاز اين نشست با اشاره به لايه‌هاي چند‌گانه رمان گفت: رمان " ترجيع‌بندي براي شاعري جوان" لايه‌هاي مختلفي دارد كه سرشار از تحقير و حقارت است.  درد حقارت، داستاني بلند به درازاي تاريخ دارد. اگر تمامي جنايت‌هاي عالم بشريت را از كوچك و بزرگ بررسي كنيد متوجه خواهيد شد كه علت غالب آنها، حس حقارت بوده است. اين حس به دليل مناسبات نامتناسب اجتماعي در افراد به وجود مي‌آيد. افرادي كه با اين فشار مواجهه‌اند عموما براي اينكه از حق‌شان دفاع كنند، آنچنان كه در اثر بي‌نياز مي‌بينيد، تصميم به انتقام مي‌گيرند.

وي اضافه مي‌كند: در اين داستان مسئله مجازات به معناي عام كلمه مطرح است. وقتي شاعري كتابش چاپ نمي‌شود، دچار كينه‌خواهي مي‌شود. در اين اثر علاوه بر عقده حقارت با نامتعادل بودن مناسبات اجتماعي نيز روبروييم كه بي‌شك سبب‌ساز بروز چنين مشكلاتي است.  به قول نيجه، كسي كه مجازات مي‌شود در واقع كسي نيست كه بايد مجازات شود، او در حقيقت بلاگرداني است كه از درون مناسباتي نامتناسب به وجود آمده است.

 

و اما مهدي حجواني معتقد است: نگاه نويسنده در اين رمان به نوعي مونتاژ كردن سياهي‌ها و حوادث تلخ در كنار يكديگر است، هرچند كه اين كار لازمه چنين فضا و داستاني است اما در بسياري از آثار به ويژه آثار سينمايي مخاطب بعد از ديدن صحنه‌اي تلخ و سياه دعوت به تماشاي صحنه‌ايي ملايم مي‌شود تا كمي آرام شود و خشونت صحنه‌هاي سياه در نظرش كمي رنگ ببازد، اما در اين اثر نويسنده آنچنان اين حوادث را پشت‌سر هم قرار داده كه فرصت استراحت به خواننده داده نمي‌شود و مخاطب همواره با صحنه‌هاي تلخ، سياه و خشنونت بار مواجهه است.

 

اسدالله امرايي نيز با نگاه روانشناختي به رابطه موجود ميان شخصيت‌هاي اين رمان اضافه مي‌كند: در اين رمان بحث حقارت مهمترين نكته است. اين عقده در هر انساني و در هر نظامي قابل رويت و شكل‌گيري است.

امرايي با اشاره به بخش پاياني داستان مي‌گويد: نويسنده دروغ مي‌گويد زيرا   داستان دروغ است، اصولا واژه داستان به معناي ساختگي و دروغ است. هنر   داستان‌نويس اين است كه دروغي را كه براي مخاطبش تعريف مي‌كند آنقدر   خوب طرح كند، كه خواننده فكر كند حقيقتي محض را دنبال مي‌كند.

در  "ترجيع‌بندي براي شاعران جوان" بي‌نياز با شروع رمان مي‌گويد، "من به   شما حقايقي خواهم گفت كه از هر دروغي وحشتناك‌تر باشد.  ..." و اين   قراردادي ميان نويسنده و خواننده است كه به عنوان يك اصل پذيرفته مي   شود و بي‌نياز تا آخر رمان نسبت به اين قرارداد پايبند مي‌ماند، و اين پايبندي   را تا حدي پيش‌ مي‌برد كه خواننده در پايان رمان احساس همذات‌پنداري و   قرابت با شخصيت‌ها و حوادث پيدا مي کند.

 گزارش تصویری از این نشست را اینجا ببینید.

 

بخش هایی از این یادداشت در روزنامه همشهری مورخ ۲۰ بهمن منتشر شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:33  به قلم آمنه فرخی  | 

اگرچه پيشينة هنر درماني به دهة 50 ميلادي يعني تقريباً 23 قرن قبل باز‌مي‌گردد، اما، ردپاي هنردرماني به شيوه امروزي كه روش‌هاي مختلف هنردرماني و تحليل رواني را شامل مي‌شود، از دو قرن پيش قابل بررسي است. در سال 1942 دانشمندي به‌نام ريد Read، استفاده از هنر به عنوان يك علم پايه‌اي در آموزش و پرورش را مورد تاكيد قرار داد. وي معتقد بود «هنر بايد پايه و اساس آموزش و پرورش را تشكيل دهد» همچنين: «در هر كاري كه ما انجام‌ مي‌دهيم، هنر براي ارضاء احساسات ما وجود دارد.» با اين وجود، دنيا هنوز به اهميت كاربرد هنر در روان‌درماني، پي نبرده بود، تا اينكه در سال 1981 اين رشته علمي به عنوان يك روش درمان، رسماً پذيرفته شد و در بسياري از بيمارستانها، كلينيك‌ها و مراكز آموزشي مطرح و به‌كارگرفته شد. در سال 1989، ادواردزEdwards ، با توصيف وضع هنر و ديوانگي در قرون هيجده و نوزده ميلادي، نشان داد كه چگونه انديشه‌ها و تصورات ديگر حوزه‌ها از جمله سنت‌هاي مذهبي و انسان‌شناسي زمينة محكم و استادانه‌اي براي هنردرماني ايجاد مي‌كند. وي با بررسي تاريخ هنر و تاريخ روان‌پزشكي نتيجه‌مي‌گيرد كه ريشه‌هاي اين روش در نئوكلاسيسم قرن هيجده نهفته است. در آن زمان بشر با روئت تصاوير ترسيمي به وضع روحي هم‌نوع خود پي‌مي‌برده است.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:8  به قلم آمنه فرخی  | 

نور خورشيد شامل طيف وسيعي از نورهاي مرئي (قرمز، نارنجي، زرد، سبز، آبي، نيلي، بنفش و طيفي از رنگ قرمز)  اشعة مادون قرمز و اشعه ماوراء بنفش ـ كه قابل رويت نيستند ـ مي‌باشد. اين طيف وسيع نورها عموماً براي درمان بيماري‌ها و دردهاي فيزيكي و رواني مورد استفاده قرار مي‌گيرند. رنگ‌درماني به شيوه‌هاي زير صورت مي‌گيرد: نمابش طيف‌هاي رنگي، استعمال روغن‌هاي رنگي اشباع‌شده به هنگام ماساژ بدن، تصور و تجسم‌كردن تصاوير و رنگ‌ها و حتي مصرف مواد اوليه رنگي در غذاها.

رنگ‌ها نقش بسيار مهمي در سلامتي و تندرستي ما دارند.در مصر باستان در معبد بعلبك بيماران دراتاق‌هايي مخصوص تحت درمان قرار مي‌گرفتند. ويژگي‌ اين اتاق‌ها در تفكيك كردن و تجزيه كردن پرتوهاي خورشيد به طيف‌هاي رنگي بود. در شهر قديمي بابل Hanging Gardens   مردم به سياحت و تفريح مي‌پرداختند. و علت آن بهره‌مندي از خاصيت شفابخشي رنگ‌ها در گياهان خوش‌رنگ و خوش‌بوي موجود در شهر بود. در هندوستان نيز طبيبان آيورودا كه از قديمي‌ترين روش‌ها، براي درمان بيماران خود استفاده مي‌كردند، معتقد بودند تعدادي از رنگ‌ها با هر يك از هفت چاكراي بدن در ارتباط‌اند كه هر يك از اين چاكراها، مركز انرژي و نماينده يك عضو و يك جنبه از روح انسان است. امروزه، همين شيوه براي درمان بسياري از مشكلات فيزيكي و رواني به‌كار مي‌رود.

اين قضيه مختص به اواخر قرن 17 نيست. بلكه در عصر مدرن نيز ، فيلسوف و رياضي‌دان معروف انگليسي، نيوتن آزمايشاتي را بر روي نور و منشور انجام داد، و به اين نتيجه رسيد كه نور در حقيقت تركيبي از طيف‌ها با رنگ‌هاي مختلف است.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:1  به قلم آمنه فرخی  | 

رفلكسولوژي تكنيكي است كه با فشار دادن نقاط خاصي از كف پا (و در بعضي موارد كف دست) باعث افزايش ريلكسي و تسكين بسياري از دردها مي‌شود. متخصصين اين تكنيك معتقدند كه كف پا مانند نقشه‌اي است كه نقاط و محل‌هاي مختلفي دارد و هر كدام از اين نقاط كد مربوط به خود را دارد، و هر يك نمايشگر يكي از اندام‌ و غدد داخلي بدن انسان است. فشار دادن هر كدام از اين نقاص خاص (با انگشت شصت و سبابه) سبب تقويت عملكرد آن دستگاه و  همينطور باعث حفظ سلامتي آن مي‌شود.

شيوة كار و چگونگي عملكرد رفلكسولوژي هنوز در هاله‌اي از ابهام قرار داد، اما اسناد بسياري توسط پژوهشگران مختلف از دوره عتيق از هند، چين و مصر در خصوص اين تكنيك و نقاط رفلكسي دست و پا ضبط و ثبت شده‌است. اين پژوهشگران رفلكسولوژي را يكي از بهترين راه‌ها براي كسب و حفظ سلامتي دانسته‌اند.

رفلكسولوژي به شكل امروزي آن، اواخر سال ۱۹۰۰ توسط پزشكي آمريكايي به نام ويليام. اچ. فيت‌جرالد William.H.Fizgerald به جامعه پزشكي معرفي شد. فيت‌جرالد، فشارهاي ملايم و منظم نقاط دست و پا را يكي از دلايل كسب سلامتي و ارتقاي كيفيت عملكرد اندام‌هاي دروني معرفي كرد.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:22  به قلم آمنه فرخی  | 

 

 

در واقع آن «شعور» مي‌خواهد خودش را جايي نشان دهد. وقتي ما از جايي، موضوعي يا چيزي رنج مي‌بريم به نوعي مي‌خواهيم آن را متبلور كنيم. اين تبلور ممكن است در قالب يك اثر هنري باشد و شايد نوشتن از همه ساده‌تر باشد. در عين حال هر چه كه بيشتر مي‌نويسد و مي‌خواند، دانش، خرد و شعورش بيشتر مي‌شود و به تبع آن به رنجش هم افزوده مي‌شود. من در اين‌جا منظورم دقيقا كساني هستند كه به مفهوم نويسنده و شاعر شناخته شده‌اند. چون شما مي‌دانيد يك كارگر ساختماني، يك كارمند كه در اداره تحقير مي‌شود ممكن است آن توان، احساس و خرد را نداشته باشد كه رنجش را بنويسد. وقتي نويسندگاني مثل حافظ، ابن‌يمين، فردوسي، ويليام فاكنر،‌داستايووسكي و ... دردشان را مي‌نويسند، اين درد، ضمن آن‌كه درد فردي است، درد جمعي و جامعه بشري هم هست. و اين امر با اين نظريه يونگ در عرصه روانشناسي كه مي‌گويد ما به نوعي ناخودآگاه مشترك داريم، جور در مي‌آيد. يا يك قدم جلوتر برويم و از رولان بارت كه در نقد متون ادبي صاحب نام است سخن بگويم. بارت از مرگ مولف حرف مي‌زند. و معتقد است وقتي متني نوشته شد، ديگر مال مولف نيست. هر چند كه از قبل هم مال نويسنده نبوده و مال خرد جمعي، ضمير ناخودآگاه و ... بوده. پس اين درد در عين حال كه فردي است، جمعي هم هست. اين به خصوص در مورد نويسندگان زن صادق است. درد ممكن است ريشه قبلي داشته باشد ولي همچنان كه جلوتر مي‌رود و قالب پيدا مي‌كند و غني‌تر مي‌شود به همان نسبت هم به اصطلاح جمعي‌تر مي‌شود. در نتيجه مي‌بينيم داستان يك زن، داستان شمار كثيري از زن‌هاست. فقط يك نفر آن را نوشته. در واقع اين خوددرماني فردي، عملا به يك مقوله اجتماعي تبديل مي‌شود. و به همين دليل است كه در اين‌گونه داستان‌ها، روحيه هم‌ذات پنداري را زياد مي‌بينيد. يعني بدون آن‌كه تجربه را از سر گذرانده باشيد، با خواندن داستان، گويي كه آن تجربه را از سر گذرانده‌ايد. در واقع فردي، ماجراي شخصي‌اش را داستان كرده كه شما بتوانيد طبق الگوهاي اجتماعي مشخص كنيد چه چيز بد است، چه چيز خوب، اين چه تيپ شخصيتي است و ... به اين معني كه واقعيت واقعي را به واقعيت داستاني تبديل كرده، يعني چيزي به آن افزوده. اين است كه نيچه يا امبرتواكو نويسنده كتاب «به نام گل سرخ» مي‌گويد كل ادبيات دروغ است. دروغي كه راست‌نمايي دارد. يعني شما مي‌توانيد پديده‌ها، شخصيت‌ها و رويدادهايي را كه در اين دروغ هست، در جامعه ببيند. ممكن است يكي دروغش فانتزي باشد مثل آليس در سرزمين عجايب. ولي ديگري، ژانر ادبي باشد. من در مورد ژانر رئاليسم، چه رئاليسم واقع‌گراي قرن 19 و چه رئاليسم مدرن‌گراي قرن 20 صحبت مي‌كنم. در اين حالت شما مي‌بينيد دردي كه فردي بوده، به سبب اشتراك با شمار زيادي از انسان‌ها، درد جمعي تلقي مي‌شود. مثل آثاري كه از نويسندگان مطرح جهان مي‌خوانيد يا از نويسنده‌اي در حد و اندازه صادق هدايت مي‌بينيد. همان دردها در عده ديگري هم هست. بنابراين در اين‌جا به نوعي، درد سرچشمه نوشتن است ترديدي نيست. چه بسا خود اين افراد شخصيت‌هاي اصلي داستان باشند. چنانچه فلوبر مي‌گويد مادام بواري خود من هستم. حتي در رمان‌هاي مدرنيستي مثل كارهاي مارگریت دوراس كه از مطرح‌ترين نويسندگان فرانسه است. يا كارهاي پروست، آلبرتو ماراوايا كه در ايتالياست و ... حتي در اشكال انتزاعي آن مثل كارهاي آقاي استيو  داگرمن سوئدی كه می بینید در يك جاهايي با خودشان پيوند خورده است. يا در كارهاي همينگوي كه بسيار زياد است. گويي بيشتر ژورناليستي را مي‌بينيد كه مدام گزارش مي‌كند، اما به شكل داستاني دلچسب آن را بيان مي‌كند. از اين زاويه بايد به اثر هنري نگاه كرد، نه صرفا خوددرماني. ممكن است براي شروعش ما به عنوان يك تكانه در روانشناسي در نظر بگيريم. كه شخص بدون تعمد و بدون فكر اين كار را شروع كرده ولي رفته‌رفته اين نوشتن به يك امر نهادينه تبديل مي‌شود.  نويسنده در روند اين نوشتن رشد مي‌كند، افكارش را اصلاح مي‌كند و سعي مي‌كند از آن حس اوليه فاصله بگيرد و به آن جنبه عقلاني، و خصلت هنري ببخشد. و ناگهان با اثري مواجه مي‌شويم كه ضمن آن‌كه از تفكر اوليه بسيار پيشرفته‌تر است، باعث رشد صاحب اثر هم شده. براي همين است كه آثار اوليه بسياري از نويسندگان با آثار متاخرشان بسيار فاصله دارد. اگر بخواهيم به شكل پاتولوژيك و آسيب‌شناسانه به آن نگاه كنيم، مي‌بينيم كه آثار هنرمندان با درد فردي آغاز مي‌شود ولي به تدريج از آن فاصله مي‌گيرد.

 

 

                                                                  

 

تحقيقات دانشمندان علوم پزشكي  نشان داده افرادي كه به طور مرتب از دردها، ناراحتي‌ها و ناكامي‌هايشان مي‌نويسند، پس از مدتي از استرس‌ها و پريشاني‌هايشان كاسته مي‌شود و از زندگي توام با آرامش بيشتري برخوردارند در حالي كه ما مي‌بينيم بسياري از نويسندگان برجسته و مطرح، زندگي‌اي توام با پريشاني و آشفتگي داشته‌اند كه بعضا هم به خودكشي منجر شده، نظر جنابعالي چيست؟

 

نويسنده صاحب  انديشه مثل آلبركامو مي‌گويد تنها مسئله فلسفي در جهان خودكشي است. ما نويسندگان بزرگي داشتيم مثل وولف، هدايت و ... كه خودكشي كردند اما خودكشي اين‌ها را نبايد به حساب سطحی گرایی گذاشت. در واقع به نوعي درد بازتوليد مي‌شود. ممكن است درد اوليه‌اي كه نويسنده را وادار به نوشتن مي‌كند به خاطر عشق به دختر، قبول نشدن در كنكور و ... باشد ولي همان‌طور كه سيستم اقتصادي، خانوادگي و ... خودش را بازتوليد مي‌كند؛ اين درد هم بازتوليد مي‌شود به عنوان مثال داستايوفسكي با داستاني به نام «مردمان فقير» يا «بيچارگان» شروع مي‌كند كه بيشتر يك اتوبيوگرافي در قالب نامه است. ولي بعد اين درد فردي خيلي كوچك‌‌ (كه البته خيلي هم كوچك نيست، در مقياس كلان عرض مي‌كنم) به خلق آثار بزرگ و جاودانه‌اي مثل «جنايت و مكافات»، «ابله»، «برادران كارامازوف»، «تسخير شدگان» و ... منجر مي‌شود. اين‌ها هم از درد نشات مي‌گيرند، ولي دردهايي كه روي آن تحليل مي‌كنند. بعد از گذشت 130-120 سال كه از مرگ داستايوفسكي مي‌گذرد، هنوز روي كتاب‌هاي او نقد مي‌شود و هنوز هم جاي نقد بسيار دارد. چرا كه دردهايي كه در اين 4 كتاب كه مثال زدم،‌ مطرح مي‌شود، ابعاد عظيمي دارد و نمي‌شود گفت دردهاي فردي‌ است. يا در مورد شكسپير، وقتي به او نقشي براي بازي ندادند، يك نمايشنامه نوشت. ولي وقتي مكبث يا شاه‌لير را مي‌نويسد، ديگر صحبت از درد يك فرد يا دو فرد نيست. هملت و اتلو هم همين‌طور. هر كدام از اين‌ها را كه ببيني دردي جهانشمول را مطرح مي‌كند. دردي كه سطوح بسيار وسيعي از ابناي بشر را در بر مي‌گيرد. جاه‌طلبي كه در مكبث بيان شده، تكان‌دهنده است. اين درد فردي نيست. جاه‌طلبي مقياس عظيمي از بشريت است كه شكسپير آن را بازنمايي مي‌كند و شما حتي الان هم در اطرافيانتان آن را مي‌بينيد.

اما در پاسخ به اين سوال كه چرا بسياري از نويسندگان دچار پريشاني مي‌شوند يا خودكشي مي‌كنند بايد بگويم براي نويسنده درد مدام بازتوليد مي‌شود و بعد از مدتي مسايل تازه‌اي براي نويسنده مطرح مي‌شود. و ذهن ديگر توانايي پاسخگويي به انبوه مسئله را ندارد. به‌خصوص كه بعضي مسايل جنبه انتزاعي و فلسفي پيدا مي‌كند. و اين برايش مطرح مي‌شود كه من براي چي بنويسم، اصلا براي چي زنده‌ام. ممكن است يك فرد عادي به راحتي پاسخ بدهد براي اين كه به بچه‌ام نان بدهم. اين پاسخ مشخص دارد، مسئله شخصي است. اما مسايل انتزاعي كه در عرصه فلسفه قرار مي‌گيرد به سادگي پاسخ خودشان را پيدا نمي‌كنند. خيلي‌ها را پريشان‌تر مي‌كند حتي آن‌هايي كه در عرصه حرفه‌اي نيستند هم ممكن است به مرور آشفتگي‌شان بيشتر شود. در مورد نويسندگاني مثل وولف و دوراس بايد بگويم در آخر عمر، اصلا قصه ننوشتند بلكه يك متن 200 صفحه‌اي حديث نفس داشته‌ا ند، مدام با خودشان حرف مي‌زنند. اصلا قصه از نظر روايت و روايت‌شناسي دچار در جا زدگي مي‌شود. تسلسل است، هي نقل مي‌كند و حرف مي‌زند. خواننده هم از نظر روانشناسي مي‌خواهد زودتر از متن منفك شود. حوصله‌اش سر مي‌رود، متن را كنار مي‌گذارد. من از خيلي‌ها در مورد كارهاي آخر وولف و دوراس پرسيده‌ام و همه متفق‌القولند كه متن‌هاي آخر دچار يك از هم گسيختگي رواني و پريشاني ذهني است.

 

پس چرا شعرا و نويسندگان قديم مثل حافظ، مولانا، سعدي و ... علي‌رغم درگيرهاي فلسفي و ذهني دچار چنين آشفتگي‌هايي نشدند.

 

امروزه حداقل سواد از نظر يونسكو، داشتن مدرك ديپلم، گواهينامه رانندگي، آشنايي به كامپيوتر و دانستن يك زبان خارجي است. بنابراين ظاهرا كسي كه از اين سطح سواد بهره‌مند باشد، دانشش چند صد برابر  ارسطو و نيوتن است. ممكن است در بحث زيبايي‌شناسي نتواند كتابي در حد بوطيقياي ارسطو بنويسد اما از لحاظ دانش در اين حد است. آنتوني سيدن متفكر انگليسي مي‌گويد اگر عمر جهان 30 ثانيه باشد ما در 3 ثانيه آخريم اما در هر لحظه اين 3 ثانيه به اندازه آن 27 ثانيه داره اتفاقات جديد مي‌افتد. موبايل را در نظر بگيريد در هر 9 ساعت يك بار يك امكان جديد به آن اضافه مي‌شود. پس مي‌بينيم كه حيطه اطلاعات بشر زياد شده، عرصه توليد به طور وحشتناكي بالا رفته و از طرفي به شدت روابط انساني كمتر شده. شما در نظر بگيرد در زمان حافظ در ده محل زندگي‌اش در شيراز، حداكثر 5 هزار نفر بيشتر زندگي نمي‌كردند. با همه مراوده داشته، ارتباطات انساني خيلي به هم نزديك بوده و ضمن اين‌كه دانش و اطلاعات افراد هم خيل كم و محدود بوده. از طرفي در آن ده هر كسي جايگاه خودش را داشته. يكي توليد مي‌كرده، يكي بز مي‌چرانده و ... امروز در اين دنياي عظيم كه اين‌همه سطح توليد بالا رفته، جمعيت زياد شده و روابط گسترده، بعضا افراد جايگاه خودشان را گم مي‌كنند. وقتي شما در فيلمي شهر سانفرانسيسكو را مي‌بينيد با آن ساختمان‌هايش، يا كشتي‌ را مي‌بينيد 300 متر طول دارد و هزار متر ارتفاع كه وقتي در كنارش مي‌ايستي، ديده نمي‌شوي؛ دچار احساس حقارت مي‌شوي. از طرفي در تمام روابط، پديده‌ها و اشياء شما جزء ناچيزي به حساب مي‌آيي كه  گويي همه با تو قطع رابطه كرده‌اند. پس دچار از خود بيگانگي يا همان الیناسیون كه در قرن گذشته هگل و مارکس و ماکس وبر از آن حرف زده بودند. بنابراين خودت را نسبت به جامعه بيگانه احساس مي‌كني. حتي روابط افراد در دو سه دهه گذشته هم با امروز متفاوت بود. افراد با هم بده بستان‌هاي عاطفي داشتند، كسي مسافرت مي‌رفت براي همسايه‌اش سوغاتي مي‌آورد. اين روابط عاطفي بازتوليد مي‌شد. ولي امروز كسي مي‌رود شمال، برنج مي‌خرد هزار  تومان مي‌آورد به همسايه‌اش مي‌فروشد 1200 تومان. اين رابطه ديگر عاطفي نيست. شما در اين رابطه احساس وجود و حضور نمي‌كني بلكه احساس بيگانگي مي‌كنيد. يا به اداره يا بانك مي‌رود كارمند بانك به جاي اين كه جواب شما را بدهد، صبحانه مي‌خورد، با تلفن يا همكارش حرف مي‌زند. در غرب هم همين‌طور است. آمار خودكشي در سوئد بسيار بالاست. متاسفانه ما مي‌بينيم ساختار مدرنيته به نحوي است كه فلان دختر براي اين‌كه بگويد من هستم! لخت مي‌شود و به خيابان مي‌رود. يا ديگري براي  اين كه بگويد من هستم! خودش را جلوي ماشين مي‌اندازد و خودكشي مي‌كند. چون مي‌داند كه خودكشي يك واقعه (Event) است. واقعه، پرو پيمان است و با تجربه معمولي فرق دارد. شما 100 بار به خيابان كريمخان مي‌آييد. اين يك تجربه معمولي است اما روزي كه به كريمخان مي‌آييد و عاشق مي‌شويد اين مي‌شود واقعه. حالا آن خانم يا آقا براي اين‌كه بگويد من حضور دارم نامه‌‌اي مي‌نويسد كه خواستم جامعه بداند من وجود دارم و بعد خودش را مي‌اندازد جلوي قطار. مي‌خواهم بگويم اگر اين اتفاق براي حافظ و مولوي نيفتاد، براي اين بود كه روابط آن زمان عاطفي بود. افراد به هم نياز داشتند و به  هم ياري مي‌رساندند. و  اين به آن‌ها اعتبار مي‌بخشيد و هويت مي‌داد. در آن دوره كسي تنها نبود. ولي امروز افراد تنها هستند. تنهايي با انفراد فرق مي‌كند. شما ممكن است جدا از ديگران زندگي كني ولي احساس تنهايي نكني. اما تنهايي اين است كه فصل مشتركي با كسي نداري.  مارتين لوتر رهبر پروتستان‌ها مي‌گويد: تنهايي چيز فسادآوري است. چرا كه در اين حالت با خانواده‌ات زندگي مي‌كني ولي طرز تفكر، سلوك و منشت با آن‌ها متفاوت است. ساير اعضاي خانواده همين كه شامي بخورند و جلوي تلوزيون بنشينند، راضي‌اند ولي شما اين‌طوري نيستي، دنياي تو متفاوت است در اين صورت تنها مي‌شوي. حافظ و مولانا و ... در ميان مردم بودند با مردم ارتباط تنگاتنگي داشتند و مي‌دانستند كه مردم به آن‌ها نياز دارند. ولي الان نويسنده‌اي كتابي مي‌نويسد، اصلا كسي به او توجه نمي‌كند. هيچ برخوردي با او نمي‌شود. كسي به او اهميت نمي‌دهد.

 

 

اگر چه نمي‌توان نسخه‌اي واحد براي چگونه نوشتن ارايه كرد اما به هرحال براي اين كه نوشته و نوشتن دردي از جامعه دوا مي‌كند چه توصيه‌اي داريد.

 

همين‌طور كه گفتيد نمي‌توان نسخه‌پيچي كرد. من كتاب‌هاي زيادي در حوزه نظريه فلسفي و ادبي خواندم. هيچ‌كدامشان در اين باره توصيه‌اي ندارند حتي همه معتقدند كه ما كتاب مي‌خوانيم كه بهتر زندگي كنيم. كتاب مي‌نويسيم كه بهتر زندگي كنيم. حالا اگر فردي مي‌خواهد از دردش بنويسد، اشكالي ندارد. اين درد ممكن است در وهله اول مبتذل هم باشد اما در روند زندگي تغيير شكل مي‌دهد و به دردها و رنج‌هاي والاتر بشري مي‌پردازد. نوشتن اشكالي ندارد، ولي نويسنده  بايد مراقب باشد كه اين نوشته را سريع به دست چاپخانه نسپارد. و بهتر است نوشته قبل از چاپ به دست تواناي منتقد يا ويراستار خوبي سپرده شود. اما اصولا بهتر است قبل از نوشتن، بسيار خواند. نويسنده‌اي كه تا زانو در كتاب نباشد نمي‌تواند خوب بنويسد. فلوبر براي اين كه سالام‌بو را بنويسد 1500  كتاب خواند. وقتي به زندگي نويسندگان بزرگ مراجعه مي‌كنيد، مي‌بينيد كه اين‌ها به طرز وحشتناكي كتاب مي‌خواندند. جويس كه يك مدرنيست متاخر است تمام آثار كلاسيك روسيه را خوانده است. سروانتس كه دن‌كيشوت (اولين رمان تاريخ بشر) را نوشته، لقب بدترين شاعر اسپانيا را دارد، اما اسپانيا به او مي‌نازد. همين فرد در جريان نوشتن دن‌كيشوت، كه چندين سال طول كشيد؛ چند صد كتاب خواند. و آن‌قدر غرق دن‌كيشوت و شخصيت‌سازي او شد كه در آخر گفت: دن كيشوت مرا ساخت. شخصيت و كاراكترش در جريان نوشتن كتاب عوض شده بود و شايد درد خودش بود كه مي‌خواست به جنگ شواليه‌ها برود، اما عملا كتاب او را ساخت. اگر نويسنده به طور جدي و مستمر كتاب نخواند و اين پروسه را طي نكند، حتي درد خودش را هم نمي‌تواند بازنمايي كند چه برسد به درد جامعه.

 

 

 

*اين گفت‌وگو در شماره پاييز نشريه درمانگر منتشر شده است.

مصاحبه کنندگان: فرشته و آمنه فرخی.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:41  به قلم آمنه فرخی  | 

اواخر قرن ۱۹، دانيل د.يالمر Daniel D. Palmer ، به دنبال تشخيص و درمان اختلالات موجود در ستون مهره‌ها، مفصل‌ها و ماهيچه‌ها با استفاده از مهارت دست‌، كايروپركتيك را به عنوان شيوه‌اي براي حفظ و نگهداري سيستم مركزي اعصاب و اندام‌هاي مرتبط با آن، معرفي كرد. وي اعلام كرد زماني كه سيستم عمومي بدن همساز و هماهنگ با هم عمل كند، بدن قادر خواهد بود تا اختلالات احتمالي موجود خود را درمان كند. به عنوان مثال مي‌توان از نتايج موفق اين متد در درمان ناراحتي‌هاي پشت، سردرد و آسيب‌هاي ناشي از ورزش اشاره كرد. فن ماساژ ستون فقرات يكي از قديمي‌ترين شاخه‌هاي طب مكمل در غرب است. در حال حاضر ۶۰ هزار متخصص در سرتاسر دنيا با استفاده از اين متد مشغول درمان بيماران خود هستند.

كايروپركتيك از دو واژة Cheiro كه در زبان يوناني به معناي دست و Praktikos به معناي انجام عملي با كمك دست يا " با مهارت دست" گرفته شده است. مهارت ماساژ دادن (يا جابجا كردن) ستون فقرات، از زمان بقراط، ۵ سال قبل از ميلاد، وجود داشته و با تغييراتي در آمريكا گسترش يافته و هم‌اكنون در تمام دنيا شناخته شده است.

كايروپركتيك در سال ۱۸۹۵ توسط يك كانادايي به نام دانيل د. پالمر گسترش پيدا كرد، او تئوري‌هاي خود را بر روي ستون فقرات سرايدار موسسه‌اش كه بر اثر سانحه‌اي پشت و گردنش آسيب ديده بود و به مدت ۱۷ سال ناشنوا بود، اجرا كرد. اين تجربه باعث شد تا ناشنوايي سرايدار درمان شود.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:24  به قلم آمنه فرخی  | 

 

امروزه از طب مكمل و آلترنيتيو ـ به طور فزاينده‌اي ـ براي تشخيص و درمان بيماري‌هاي حساسيتي استفاده مي‌شود و مطالعات بسياري در اين زمنيه وجود دارد كه فوايد و خواص اين شيوه‌هاي درماني را گزارش مي‌كند. اين مقاله در حقيقت با مرور اين دو شيوه قصد دارد تا خطرات احتمالي اين دو شيوه از درمان‌هاي طبي را بررسي كند. توانايي و خاصيت نهفته در بسياري از شيوه‌هاي درماني گياهي ممكن است موجب تبديل شدن آلرژي‌ها و حساسيت‌ها به آماس‌هاي پوستي شود و به ندرت علائم ايمونوگلوبين IgE-medicated در آنها بروز مي‌كند.

جراحت‌هاي احتمالي كه بعد از طب سوزني در بدن ايجاد مي‌شود ممكن است موجب آسيب رساندن به ريه، قلب، بروز HIV و  آسيب‌هاي نخاعي شود. هپاتيت و عفونت باكتريال غشاي دروني قلب نيز از جمله عفونت‌هايي است كه بعد از طب سوزني، احتمالشان اگرچه كم،‌ اما وجود دارد. 

ادامه مطلب 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:31  به قلم آمنه فرخی  | 

 

اين در حالي است كه قوانين نظارتي بر نشر و پخش كتاب، توسط  شوراي عالي انقلاب فرهنگي به تصويب رسيده‌است، و مي‌بايست متناسب با آن در اين زمينه اقداماتي صورت گيرد، اما در طول مديريت‌هاي مختلف اعمال نظرات و  ايده‌هاي شخصي و دخالت سليقه برخي مديران در اين زمينه نه تنها اسباب برطرف شدن مشكلات در اين زمينه را فراهم نكرده است بلكه عرصه چاپ و نشر  براي ناشران و نويسندگان روز به روز تنگ‌تر و محدودتر شده است.  

براساس آيين‌نامه موجود، هر كتابي قبل از چاپ خود احتياج به دريافت مجوز دارد. در پروسه بررسي هاي اداره مميزي؛ برخي از كتاب‌ها موفق به دريافت اين مجوز خواهند شد و برخي آثار اعم از ادبي و غيرادبي،  بدون مجوز و سرگردان باقي‌ خواهند ماند. مسئله مهم اين است كه بر اساس اين آيين نامه آثاري كه موفق به دريافت مجوز مي‌شوند مي‌توانند از آن مجوز براي چاپ‌هاي بعدي كتاب نيز استفاده كنند و به اصطلاح همان مجوز براي تجديد چاپ اثر معتبر شمرده مي‌شود. اما در سال‌هاي اخير به طور جد شاهد اين مسئله بوديم كه دامنه مميزي و سانسور كتاب در كشورمان كوچك و كوچك‌تر شده و مجوز چاپ اول ضمانتي براي چاپ‌هاي بعدي يك اثر را براي ناشر يا نويسنده به همراه نمي‌اورد.

 

جلوگيري از انتشار و پخش چاپ سوم رمان‌‌ حسين‌مرتضائيان آبكنار؛ «عقرب روي پله‌هاي راه‌آهن انديشمك» و «سالمرگي» نوشته علي‌اصغر الهي؛ كه هر دو اثر از جمله بهترين‌هاي رمان‌نويسي ادبيات معاصر محسوب مي‌شوند؛ در اين زمينه يكي از تازه‌ ترين  نمونه‌ها در ماه‌هاي اخير است.

  لغو امتياز چاپ سوم اثري كه برنده جوايز ادبي چون مهرگان و گلشيري بوده است، در اين شرايط معقول به نظر نمي‌رسد. كتابي كه حتي به عنوان يكي از نامزد‌هاي جايزه ادبيات دفاع مقدس، چند روزي موجبات خوشحالي و خوش‌بيني اهل قلم را نسبت به رويكرد متوليان فرهنگي كشور نسبت به ادبيات جنگ به همراه داشت، ولي متاسفانه بعد از گذشت چند روز از ارائه فهرست نامزدهاي اين جايزه ، از اين فهرست كنار گذاشته شد.

 اين جريانات در شرايطي اتفاق مي‌افتند كه پيش از اين مسولين وزارت ارشاد اعلام كرده‌بودند كه با هر گونه فعاليتي كه در حوزه فرهنگ و هنر كه با ارز‌ش‌هاي انقلاب و نظام در تعارض باشد برخورد مي‌شود حتي اگر آن فعاليت داراي مجوز باشد، مجوز آن باطل مي‌شود. با اين تفاسير اين سوال مطرح مي‌شود كه در صورت وجود قوانين خاص و تصويب شده در زمينه مميزي كتاب در كشور، با وجود صادر شدن مجوز براي چاپ اول و دوم اين آثار، لغو امتياز سومين چاپ از اين دو رمان به جز اعمال سليقه برخي از مسئولين و پافشاري آنها بر اجراي آن و هرج و مرج در تنظيم آنچه كه مي‌بايست به اصطلاح معيار مميزي قرار بگيرد، چه معنا و مفهومي مي‌تواند داشته باشد.  

هرچند در اين زمينه خوش‌بيني‌هايي وجود دارد كه به هرحال ادبيات در اين سرزمين جايگاه واقعي خود را پيدا خواهد كرد و اين فشارها و محدوديت ها لطمه‌اي به بدنه آن نخواهد زد، اما اين مسئله نيز قابل توجه است كه با توجه به وضعيت چاپ‌ و نشر در كشورمان و سرانه مطالعه و ميزان استقبالي كه از كتاب و كتاب‌خواني در كشور مي‌شود،آيا همين امر  موجب دامن زدن  و كاهش سرانه مطالعه در كشور نخواهد شد و اسباب بي‌رمق شدن پيكره ادبيات و فرهنگ در سرزمين‌مان را فراهم نخواهد كرد!

 متاسفانه با ادامه اين روند، مسئله‌اي كه در عرصه ادبي كشور اما در حاشيه آن پررنگ مي‌شود، سفارش نويسي به ويژه در حوزه ادبيات جنگ و خودسانسوري در ميان نويسندگان به ويژه نويسندگان  جوان است. جرياني كه بسياري از نويسندگان صاحب‌نام و مطرح كشورمان در مواجه با آن مقاومت كرده‌ و از خودسانسوري پرهيز نموده‌اند. آبكنار در مصاحبه با روزنامه‌ کارگزاران در اين باره مي‌گويد، « چيزي كه در تمام اين سال‌ها همواره در مقابل آن مقاومت كرده‌ا‌م خودسانسوري است. موقع نوشتن نه به مخاطب فكر كرده‌ام نه به چاپ اثر. برخلاف نظر وزير ارشاد من فكر مي‌كنم نويسندگان حداقل در اين عرصه بايد با خودشان صادق باشند. خصوصي‌ترين و شخصي‌ترين عرصه ما نوشتن است. اينجا جايي است كه نويسنده بايد به خودش وفادار باشد. اگر بنا باشد در خلوت فردي ‌مان هم خودمان را سانسور كنيم چه چيزي از ما باقي مي‌ماند؟»

 به هرحال سانسور كتاب در سال‌هاي اخير با اين رويه با اعتراض بسياري از ادب‌دوستان و نويسندگان كشور همراه بوده است، چرا كه ادامه يافتن اين رويه زندگي بسياري از نويسندگان مستقل و حرفه‌اي كشور را با مشكلات و موانعي مواجه كرده و آنها را از انتشار و چاپ آثارشان با اين شرايط منصرف كرده است. از اين رو به نظر مي‌رسد مراقبت همه‌جانبه و سياست‌هاي مورد تاكيد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در مراقبت از توليد آثار فرهنگي در تمامي‌ حوزها تنها نتيجه‌اش تا به امروز كم‌رنگ شدن فعاليت‌هاي گروهي از نويسندگان و مترجمان صاحب‌نام در كشور و كناره‌گيري آنها از انتشار و تجديد چاپ آثارشان است و الا با ادامه روندي كه اين وزارت‌خانه پيش روي خود دارد تنها موجبات رونق يافتن برخي از آثار مميزي شده، دم دستي، عشقي، سطحي و كم‌مايه از نظر فن و هنر نويسندگي را فراهم مي‌كند، آنها را كمياب و ناياب مي‌كند و موجب مي‌شود نسخه‌هاي متعددي از اين آثار به صورت‌هاي مختلف از اينترنتي تا زيراكسي و ... در اختيار مردم قرار بگيرد. به اين ترتيب با اين روند  اين نهاد علاوه بر اينكه از اهداف و سياست‌هاي خود دور مي‌شود ضربه جبران ناپذيري به پيكره ادبيات سرزمينمان وارد مي‌سازد.

 

 

 این یادداشت در دهمین شماره نشریه طبرستان سبز منتشر شده است. (اول تیر)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 21:47  به قلم آمنه فرخی  |