
در تاريخ فلسفه بعد از پيدايش رمان، فيلسوفان بزرگي از جمله هگل - «درسگفتارهاي زيباييشناسي» - مباحثي هرچند كوتاه اما با بصيرت كامل در باره رمان را مطرح كردهاند و رمان را متعلق به دنيايي دانستند كه مناسبات اجتماعي آن تبديل به نثر شده و دنياي شاعرانه آن اجتماع از بين رفته است.
امروز نيز آثار متعددي از نويسندگان صاحبنام چون سارتر در دسترس علاقهمندان هست كه در كنار آثار فلسفي، نويسنده فلسفهاي را در قالب رمان با خوانندگان و مخاطبانش در ميان ميگذارد و به نوعي مخاطب را درگير ارتباط و نسبت فلسفه و رمان به طور مستقيم و يا غيرمستقيم ميكند.
اما نكته مهمي كه با مطالعه اين آثار مطرح ميشود اين است كه اگر كسي بخواهد نسبت فلسفه را با رمان به درستي دريابد ميبايست بر اين نكته نيز تامل كند كه آيا رمان ميتواند معرفتي علاوه بر فلسفه به مخاطب ارائه دهد و آيا رمان پتانسيلهاي انتقال مفاهيمي فراتر از فلسفه را براي ارائه به مخاطب خود دارد!
من فكر ميكنم كه هيچ چيز پيش پا افتاده تر، عاميانهتر و كراهتآورتر از عقيده نيست.
همه بيخواب شدند، كم خواب شدند، كم خوابي ظاهرا اساس كار روشنفكران است. از آن لذت می برند.
گاهي فكر ميكنم بيشك ميل به درمان دارند، اما نميخواهند به كلي از شرش خلاص شوند. گويا باور دارند كه بيخوابي مختصر يا كمخوابي اساس و بنیاد کارشان است.
بيوقفه همگي در حال نشخوارند. واژهها و تركيبات را كش ميروند، نشخوار ميكنند، ميبلعند، دوباره نشخوار ميكنند.
از كمخوابي مينالند، قرص خواب ميخورند، دو تا و سه تا و چهار تا. بيخوابي امانشان نميدهند. سركار ژست ميگيرند: " با سه تا ديازپام هم پلكهايم بسته نمی شود"
بي شك ميل به درمان دارند. اما نميخواهند به كلي از شرش خلاص شوند. ابدا فكر نكنيد بي خوابي براي آنها ادا، ادعا يا چيزي بياهميت است، به هيچ وجه. روشنفكر اينگونه ساخته شده است.
آنان كه به نحوي با خواندن و نوشتن سر و كار دارند، بيشك نام فتحالله بينياز را بارها شنيدهاند. بينياز يكي از داستاننويسان و منتقدين فعال ادبي است كه اين روزها مجموعه داستانها و رمانهاي متعددي از او منتشر شده است.
«دردناكترين داستان عالم»، «ميروم كه بميرم» ، «شورشگران را به زانو درآوريم»، «تشيع جنازه يك زنده به گور»، «التهاب سرد» و «نوعي خصومت» از جمله آثار منتشر شده اين نويسنده و منتقد ادبي است.
بينياز در سالهاي اخير علاوه بر نوشتن داستان كوتاه در حوزه رمان نيز آثار متعدد و ماندگاري چون «بعد از مرگ هنوز ميميرم» ، «اندوه مرده»، «ملاقات با مسيح» و «ستيزهجوي دلتنگ» را منتشر كرده است.
و اما رمان "ترجيعبندي براي شاعران جوان" عنوان يكي ديگر از آثار اوست كه اينروزها به همت نشر افراز با 157 صفحه روانه بازار شده است.
بينياز در داستان "ترجيعبندي براي شاعران جوان" مخاطب خود را با اولين جمله آنچنان مجذوب و شيفته ميكند كه خواننده ياراي ترك گفتن كتاب را از دست ميدهد و آن را در نشستي واحد به سرانجام مي رساند. نويسنده در اولين سطرهاي اين داستان آورده است:
"من به شما حقايقي خواهم گفت كه از هر دروغي وحشتناكتر باشد. اما نمي خواهم از حقيقت يا دروغ و فريب معمولي حرف بزنم، بلكه دوست دارم به واقعيت بپردازم و در روايت آن از ادبيات خاصي استفاده كنم كه با روشهاي شناخته شده تفاوت دارد و بيشتر روي تكان دادن خواننده تكيه ميكند تا شكلهاي معمولي. من اسم آن را "ادبيات بغضآلود و هذياني" گذاشتهام. شما هر نامي كه خواستيد روي آن بگذاريد."
"ترجيعبندي براي شاعران جوان" داستان تحقيرها و تحقيرشدگان است. اين داستان، شرح ناكاميها و تلخكاميهاي شاعري جوان است كه هيچ ناشري را براي چاپ كتاب شعرش، با خود همراه نميبيند...
۲
در این روزگار اصلی وجود دارد به این مضمون که در حالت درازکش نمی توان کسی را وادار به حرف زدن کرد. به همین دلیل به تو می گویم: " برخیز و سخن بگو!"
۳
نامه خداحافظی را در "اندوه زن زیستن " بخوانید.
مرگ مولف تراژدی انسان معاصر از نگاه رونالد بارت
جلسه نقد اولين اثر تاليفي محمود حسينيزاد "سياهي چسبناك شب"عصر دوشنبه (1بهمن) در كانون ادبيات ايران برگزار شد. پيش از اين از اين مترجم؛ برگردان آثار ارزشمندي از ژانژنه، گوركي، آرتور ميلر، دورنمات، برشت و ديگر شخصيتهاي مطرح ادبيات آلمان به ويژه ادبيات جديد آلمان را به زبان فارسي خواندهايم.
"حمايت از هيچ"، "گذران روز"، "مقبره دار و مرگ"، مجموعهداستانهاي كافكا، توماسمان، برشت و توما و چند نمايشنامه ديگر از جمله آثار ترجمه شده اين نويسنده و مترجم ادبي است.
حسيني زاد در مجموعه داستاني"سیاهی چسبناک شب» با كمك راويهاي اولشخص و سومشخص توانسته ذهنيت شخصيتهاي داستاني را به طور موثري به نمايش بگذارد و به اين طريق تلخي و شيريني وقايع و اتفاقات هر داستان را به خوبي به تصوير بكشد. او با اين مجموعه توانسته است تاثيري مستقيم بر ذهن مخاطب خود برجاي گذارد.
جلسه نقد اين مجموعه داستاني به منظور بررسي قوتها و ضعفهاي اين اثر با حضور ، «حسن ميرعابديني» پژوهشگر و منتقد ادبي، "جواد جزيني" نويسنده و منتقد و «محمدرضا گودرزي» منتقد و مديربخش داستان كانون ادبيات ايران و «محمود حسينيزاد» نويسنده كتاب برگزار شد.
................................................................................................................................
واگویه های یک جنین سرکش را بخوانید.
مقامات روسپی پاکباز را به قلم حسین نوروزی بخوانید.
... روزی روزگاري نشسته بودیم اندرون چهار دیواری اختیاری مان و کاغذ اخبارمان را می نوشتیم.
ندا آمد که کاغذی رسیده به این مضمون که اي اخبار نويس ملعون اي مزدور قلم بدست معلومالحال، اي مخملينما پاي كوبي و دستافشاني پدرسوختههاي ضدوطني را ميكني. كه آب به جوي و دالان دشمن ميريزي. ننگ بر تو .. اي بر پدر و مادرت...
مطلب را به آخر نرسانده بوديم كه ندا رسيد كاغذ ديگري رسيده از نظميه. با اين مضمون كه فلان روز، فلان ساعت، فلان جا حاضر شويد پيرامون پارهاي توضيحات لازم. فلان روز فلان ساعت در نظميه حاضر شديم به ضرورت.
گفتند: آب به دالان عنصر بيگانه ريختنت چيست؟
گفتم: ندانم چه ميگوييد!
گفتند: طرحي كه چپاندهاي كنج اين صفحه و نام طراح مجهولالهويهاش را رقمي نكردي به چه معناست؟ غير از اين است كه فلان مقام مملكتي و ميز كار و کلاه قجری و دمبك دستكش را به بازي گرفتهاي؟
گفتم: به خدا به پير به پيغمبر اين طرح شتر گاو پلنگ است كه اخوي زادهمان شب تولدمان از خودش صادر كرد و ما براي تشويقش شتر گاو پلنگش را چپانديم كنج اين صفحه ...
گفتند: خاموش پدرسوخته وطن فروش ... طرحي كه اين بزغاله كشيده درست فلان مقام مملكتي است؟
گفتم: نيست
گفتند: هست
گفتم: نيست
گفتند: هست
آنقدر گفتم، نيست گفتند، هست كه هست و نيستمان بهم پيچيد و از سرناچاري گفتيم: هست.
كاغذ اخبارمان لول شد. استخوانهايمان خرد شد. مجوز کاغذمان لغو شد. پدر و پدر جد و نوه و نبيره و نتيجهمان معلومالحال شد تا به امروز كه سنگيني دل به روي كاغذ ريختيم بلكم كمي سبك شويم.
دوشيزه قمرالسادات قجري
استرآباد. ۱۲۶۰
.........................................................................................................................
گزارش اول شخص مفرد از نشستهاي "مکاتب تاریخ نگاری غرب" و "درآمدی بر عهد جدید"
را بخوانيد.
این سرنوشت تو بود
که دستان کودکانه ات با رقص واژه ها داستانها بیافرینند
و این سرنوشت من
که پاهایم را به سرزمین قصه هایت بگذارم
این سرنوشت تو بود
که پاهای ظریف برهنه ات به روی شیشه ها بروند
و این سرنوشت من
که به دنبال تو چون شمعی سیاه بسوزم ...
رفتن تو... محرومم کرد از نوشتن... از شادی...از دریا..... از فضایی برای پریدن...
سجاد کوچک ترین وبلاگ نویسی که می شناختم حالا از آسمان ها برایمان می نویسد. بی شک او روزی روزگاری نه چندان دور نویسنده بزرگی می شد.
نفرین به تو... ای مرگ... این چه نجوایی است که این چنین در گوشم زمزمه می کنی... دور شو.