|
"در شخص من دو شخص هست؛ یکی مفرد که مینویسد و دیگری جمع که میخواند، و در لحظهی خوانش ما سه شخصیم"
|
ما بانوي قلمیم، چه فرق دارد يونيبال يا پاركر يا ديپلمات يا هر کوفت و زهرمار وطنی یا غیروطنی ديگري.... مهم اين است كه هر چه احساس ميكنیم از راه قلم است. از راه قلم شاد ميشویم، با قلم غمگين ميشویم، از لمسش سبك می شویم با بيجوهرياش ميسوزیم و ميسازیم.
با گمشدنش احساس سنگيني ميكنیم. با او دوست ميداریم. بازيگوشي ميكنیم. خوشاخلاقي ميكنیم. بدخلقي مي كنیم. زندگي ميكنیم. عاشق ميشویم. قهر ميكنیم.. فحش ميدهیم. دلبري ميكنیم و خيلي كارهاي ديگر...
مثلا اشك بعضيها را در ميآوریم، امتحان کردنش بی ضرر است ، بعضي اوقات كار بسيار سرگرمكنندهاي است. دل و دماغمان را چاق ميكند حسابي... گاهي ديگران را ميخندانیم، به ندرت البته و گاهي لجشان را درمياوریم در غالب مواقع.
نمي دانیم چقدر باور داريد كه قلم تا چه حد يار ماندگار و باوفايي است! برای ما اما باوفا تر از عاشق پیشه ترین شاهزادگان قجری است، بلاشك این سالها يكي از بهترين و وفادار ترين همراهانمان بوده، يكي از محبوب ترینشان.
خلاصه كارهاي بسياري با همراهي قلم مرتكب ميشویم كه بدون وجودش مثل چهارپايي شايد در گل ميماندیم به ويژه در این روزهاي خاكستري، مخصوصا عصرهاي جمعه.. يا شبهاي پنجشنبه... يا همين روزهاي پايان سال كه شلوغند و پر هياهو و پر رفت و آمد... همين روزها كه حوصله مان را سر ميبرند و مثل خوره به جانمان ميافتند با ديد و بازديدهاي موجه و غيرموجه شاه زادگان و قوم و خویش دور یا نزدیک و این جماعت رعیت...
با قلم اموراتمان را هم می گذرانیم. به واسطه کاغذ اخبارمان. حظ می بریم از این کار و تنها به این دلخوشی زنده ایم.
با قلم مان به آدمي ديگر بدل ميشویم و گاهي به چيزهاي ديگر... با قلم مان واژگونه ميشویم... تلخ مثل زهرمار ميشویم.. شيرين اما هرگز.. چه اهميتي دارد اصلا هرچه می شویم به خودمان مربوط است.
با قلم عاصي و پر جنبوجوش ميشویم، شر به پا ميكنیم، مدينه فاضله ترسيم ميكنیم، تصوير ميكنیم، تقبيح ميكنیم، تبديل ميكنیم، تسخير ميكنیم، تجديد ميكنیم، تكميل ميكنیم ، تحريم ميكنیم و خيلي چيزهاي ديگر كه در باب تفعيل ميگنجد. چون دلمان ميخواهد.
... و همچنان تنها راه تحمل هستي را به پيروي از فلوبر هم نشین دیرینه مان عيش مدام ميدانیم و غرق شدن در ادبيات... در اين راه قلم مان ما را یاری ميكند.. ما را غرق ميكند، غرقه ميكند، نه منتی بر سرمان دارد و نه انتظار نابجایی...
ما بيشتر وقتها كار ميكنیم، زندگي فعال براي ما خوشايند است و گاهي هم دوستداریم كار نكنیم، فعال نباشیم، فكر نكنیم، ننويسیم اما قلم را به دست بگیریم و سيب سرخي گاز بزنیم و به صداي پاي رعیت جماعت در کوچه باغی مان گوش دهیم و دیگران را ندید بگیریم و كيف دنيا را ببریم... حالا ميخواهد زمستان باشد يا بهار، پاييز باشد يا تابستان يا هر چيز ديگري.... اصلا چه فرق ميكند...
دوشیزه قمر السادات قجری
برج حوت. ۱۲۹۷
ششم مارس(۱۶ اسفند) بود. درست 6 مارس 1928، صداي قطار هواي شرجي روستاي آراكاتا را دور زد تا نوزادي متولد شود، پسری تيره پوست كه مادربزرگ او را گابريل بنامد. كه بزرگ شود و براي دختران جواني كه در محله مونپارناس پاریس تنيس بازي ميكردند دست تكان دهد، نوبل ادبيات بگيرد و قصه دلبركان غمگينش را قلمي كند.
در این رابطه بخوانید: گارسیامارکز: بی حضور زن قادر به نوشتن نبودم / بهار پدرسالار
دو مجموعه از داستانهای کوتاه "ایتالو کالوینو" نویسنده ایتالیایی كه آثار ارزشمند و موفقي را در حوزه رمان و داستان كوتاه از خود به جاي گذاشته، به فارسي ترجمه و روانه بازار كتاب شده است. " كلاغ آخر از همه ميرسد" و "قارچ در شهرها" مجموعه داستانهايي است كه با ترجمه رضا قيصريه، اعظم رسولي و مژگان مهرگان توسط نشر كتابخورشيد منتشر شده اند.
در نشستي كه روز سهشنبه (۲۳ بهمن) در شهركتاب مركزي با حضور مترجمين اين آثار و روبرتو توسكانو سفير ايتاليا در ايران برگزار شد، پيرامون شكلگيري فرهنگي ايتالو كالوينو و داستانهايش مباحثي مطرح شد.
كالوينو از جمله نويسندگان بزرگ قرن بيستم است كه آثار موفق بسياري را به جامعه ادبي جهان ارائه كرده است. راه لانهٔ عنکبوت، شوالیه ناموجود، ویکنت شقهشده، مورچه آرژانتینی، افسانههای ایتالیایی، بارون درختنشین، مارکووالدو، کمدیهای کیهانی، تی صفر، کاخ سرنوشتهای متقاطع از جمله آثار اوست كه به فارسي نيز ترجمه شدهاند.
رويكرد ضد فاشيست كالوينو
شكلگيري فرهنگي كالوينو از نگاه رضا قيصريه تحت تاثير دو عامل بسيار مهم و قدرتمند "خانواده" و " جنبش نئورئاليسم" در ايتاليا بوده است. خانواده كالوينو خانوادهاي دانشمند و اهل علم بودند. پدرش گياهشناسي متبحر و مادرش بيولوژيست بود. چنين فضايي موجب شده تا كالوينو به مسائل علمي علاقمند شود، به طوري كه علاقه و توجه او به علم رياضيات را در آثارش به وضوح ميتوان ديد.
بعد از مهاجرت خانواده كالوينو از كوبا به ايتاليا، او تحت تاثير خانوادهاش، روحيات ضدفاشيستي پيدا ميكند و يكي از آنتيفاشيستهاي جدي ايتاليا ميشود. او حتي در سالهاي 41 تا 44 به نهضت مقاومت ميپيوندد و در جنگهاي پارتيزاني نيز شركت ميكند. "لانه عنكبوت" و "خاطرات نبرد" او بازگو كننده و تداعي كننده همين جنگها در ايتاليا است.
قيصريه درباره جنبش نئورئاليسم و تاثير آن در شكلگيري شخصيت فرهنگي كالوينو ميگويد: از نگاه موراويا جنبش نئورئاليسم بيشتر جنبشي ادبي است تا جنبشي سينمايي. بعد از فروپاشي فاشيسم در ايتاليا چهرهاي شاخص نئورئاليسم تنها راه برون رفت از اين وضعيت را ترجمه كتابها و آثار ادبي آمريكا و انگليس ميدانند. به همين دليل به ترجمه اين آثار روي ميآورند. در اين دوران ترجمه بسياري از آثار همينگوي، فاكنر و اندرسن در ايتاليا رواج مييابد. اين جريان تا حدي براي اين نهضت قوي ميشود كه موراويا نيز به ترجمه برخي از اين آثار ميپردازد و مجموعهايي از داستانهاي شرود اندرسن را به ايتاليايي ترجمه ميكند. اين محفل از اين نظر كه ديدگاهها و رويكردهاي ضد فاشيست داشته تاثير بسيار زيادي را در شكلگيري فرهنگي كالوينو داشته است.
سينماي نئورياليسم بعد از فروپاشي فاشيسم بار ديگر متوجه جایگاه و قدرت ادبيات و تواناييهاي آن ميشود. در حقيقت اگر اين سينما از حمايت و پيشتباني ادبي برخوردار نبود، اينگونه با موفقيت مواجهه نميشد. به اعتقاد اين مترجم جنبش نئورئاليسم با سادگي و سادهسازي برخي مفاهيم توانست ارتباط بهتری با مردم برقرار کند. و اما كالوينو در اين زمان خاص خردورزي و واقعيت را با مجاز و تخيل تركيب می کند و پس از گذشتن از دوران سياسيايي كه بر او حاكم است به داستانهايي روي ميآورد كه جنبه تخيل و توهم در آنها زياد است. "بارون درختنشين" يكي از اين آثار است.
حقيقت وهمآلود ؛ عنصر اصلي آثار كالوينو
اعظم رسولي مترجم برخی از داستان های کوتاه كالوينو در باره اين نويسنده ميگويد: كالوينو قصهگويي توانا است كه با استفاده از ابزار كلمه، قدرت تخيل شگفتش را كه مشخصه آشكار آثار اوست به نمايش ميگذارد. او با جزئينگري دقيقي كه دارد تصاويري شفاف و زنده از تجربيات و مشاهدات و شنيدههايش در اختيار مخاطب قرار ميدهد.
او نويسندهاي نوآور و خلاق است كه آثارش از سبكي واحد پيروي نميكنند و در طبقهبنديهاي متفاوت جاي ميگيرند. چراكه او معتقد است، ادبيات بحث درباره واقعيت دنياست و نگرش و نوع برقراري ارتباط با اين دنيا دستخوش تغيير مدام است، پس ناگزير ادبيات نيز از اين تغيير و تحول مصون نميماند.
رسولي با اشاره به درونمايه داستانهاي كالوينو اضافه ميكند: او در قصههايش به مساله از خود
بيگانگي انسان ميپردازد. سردرگمي، كنجكاوي و حيرت انسان در مقابل اسرار و پيچيدگيها از جمله درونمايه آثار اوست. خير و شر در وجود انسانها و تعادلي كه ميان اين دو عنصر وجود دارد، وهمي كه ميتواند واقعيت باشد و واقعيتي كه قالب وهم به خود ميگيرد، طنز تلخي كه آشكار و پنهان در زندگي انسان متجلي ميشود و خشونت حاكم بر روابط انساني از ديگر موضوعات مورد علاقه كالوينو در داستانهايش بوده است.
مژگان مهرگان يكي ديگر از مترجمان آثار كالوينو، در ادامه نشست شرح مختصري از داستانهاي "سرقت در يك قنادي"، "شبهاي اونپا" ، " مورچه آرژانتيني" ، " ماركو والدو و عشقهاي دشوار" ارائه ميدهد.
وي درباره گرايش های كمرنگ شده نئورئاليستي كالوينو در " مورچه آرژانتيني" می گوید: پس از دهه 60 گرايش كالوينو نسبت به نئورئاليسم كمرنگ شد و در مقابل قدرت تخيل و وهم بينظير او در داستانها به خصوص در " مورچه آرژانتيني" به اوج خود رسید.
اين داستان كه خود كتابي مستقل است، شاهد تغيير ديگري در نگاه كالوينو نسبت به واقعيات دنيا هستیم. كالوينو كه تا آن دوران همواره دوستدار طبيعت بود و اين علاقه و آشنايي به كرات در آثارش قابل مشاهده است، در اين اثر براي اولين بار طبيعت را به عنوان عنصري مزاحم به تصوير ميكشد. مزاحمي نامرئي كه هيچ راهي براي مقابله با آن نمييابد. هرچند كه دوباره در انتهاي داستان همين طبيعت در قالبي ديگر آرامش از دست رفته شخصيت داستان را به او باز ميگرداند.
بخش هایی از اين گزارش در روزنامه همشهری منتشر شده است.
بزرگداشت بیژن نجدی یکشنبه ۱۹ اسفند برگزار می شود.
به من چه مربوط كه ماياكوفسكي تاب خيابان را ندارد، كه ماريا الكساندرونا به خانه راهش نميدهد، كه شانههايش تحمل ميليونها عشق بزرگ و كوچك، حتي عشقي پاك را ندارد!
به من چه مربوط كه ماريا الكساندرونا در اودسا به او گفت: " خواهم آمد، ساعت چهار".
و ساعت پنج شد.
هفت شد.
هشت شد.
و خبري در خيابان نبود جز قارقار كلاغهاي وحشي.
به من چه مربوط كه ماياكوفسكي از پاي درآمد، از پاي افتاد. اي خداي بزرگ به من چه مربوط!!!
براي اعصابم خوب نيست. براي قلبم همينطور. حتي براي سر و گوش و چشم و زبان و كبد و كليه ام خوب نيست، دردناكشان ميكند.
آقا جان دست از سرم بردار. به من چه مربوط؟
قدوم مباركمان را در چنين روزي بر كره خاكي نهاديم. پديد آمديم. هست شديم. متولد شديم. در دفتر مواليد ثبت شديم و رشد كرديم و بزرگ شديم و دوشيزهاي شديم كه ميبينيد. سرد و گرم روزگار چشیدیم و چيزهاي بسيار ديديم. برخي را باور كرديم. غالبش را باور نكرديم.... به هرحال مكلف شديم.
مكلف شديم عشق نورزيم. بلند نخنديم. از ناپسنديها پرهيز كنيم. ذكور جماعت را به خود راه ندهيم. با آتش بازي نكنيم. از شر دوري كنيم و قوه جنسي را لعنت گوييم.
پس از آن صاحب فكر شديم. شعور يافتيم و انديشمند شديم. قلم به دست گرفتيم و مطالب بسيار قلمي نموديم. سر و صدا راه انداختيم و ورد زبان خاص و عام شديم. محبوب شديم لاجرم گناه نخستين را تجربت كردن، مجاز دانستيم.
قوانين حكومتي- امنيتي را آموختيم. قانون اساسی را از بر شدیم. مقلد شديم. ارزشگذاري را دريافتيم و دانستيم اظهار نظرکردن چیست. نظراتمان را قلمي كرديم. گنده تر از دهانمان حرف زدیم. مرتكب گناه شديم. مقصر شديم. مكافات پس داديم. بازيها خورديم ...اما یاد گرفتیم چگونه اظهارنظر کنیم که برقرار بمانیم.
آنچه را كه ميبايست انجام نداديم. به اصول عمومي پايبند نمانديم. صبحها دير از خواب برخاستيم. شبها دير به رختخواب رفتيم. در تاريكي خيابانها پرسه زديم. با آنكه نميبايست، نشست و برخاست كرديم. به هنگام وقوع فجايع در پست خود نمانديم. ديگران را هل داديم. لگدمال كرديم. ناديده گرفتيم تا ماندگار بمانيم.
حالا در اين روز كه سي و اندي از موجود شدنمان ميگذرد به اين نتيجه رسيدهايم كه آنچه ميبايست بوديم، نبوديم. آنچه ميبايست ميكرديم، نكرديم. لاجرم آنچه ميبايست ميشديم، نشديم.
دوشيزه قمرالسادات قجري
استرآباد. 1265
از یادداشت های یک دوشیزه قجری(1)- کاغذ اخبار
شانزدهمین شماره از فصلنامه درمانگر منتشر شد.