
اين روزها با او در كوچه باغي سرايمان بسيار قدم زديم. او را حكيم با افكاري وسيع و قابل تامل يافتيم. از اين بابت سرخوش و شادمانيم.
امروز او را شاعر يافتيم. قطعهايي از او خوانديم و قطعهايي از زبان خودش شنيديم دقيق،ظريف، باقدرت و به غايت مسلط. پس شعرش را درك كرديم و دانستيم كه مقوله درك شعر با نحوه خوانش آن عجيب در رابطه است. شيفته و مجذوب نبوغش شديم، لاجرم او را قابل تجميد و تكريم دانستيم.
پس از قدم زدن كنارش لذت برديم و سرمست شديم.
بيست و چهارم شهر رجب
به چه منظور بايد افسار زندگي را به دست اين شاهزاده از راه نرسيده بگذاريم. از بس به گوش اين جماعت ياسين خوانديم خسته شديم. دلمان را چگونه روشن كنيم كه همراه و همپاي و همزاد ما همين عموزاده بيلياقت ماست. اصلا چرا بايد خودمان را به كسي بسپاريم. بر پدر پدرسوخته فطرت همسانطلبمان لعنت.
هشتم شهر رجب
ششم شهر رجب
امروز ملتفت شديم كه در زندگي لحظاتي وجود دارد كه دائم در حال تكرار شدن است. حكمت تكرارش اگر بزرگتر از فهم و ادراك ما نباشد به يقين بزرگتر از قد و قواره رعيت جماعتي است كه در اين سراي در رفت و آمدند.
پنجم شهر رجب
شجاعتداشتن از واجبترين و بايستهترين خصيصههاست. شاهزادهايي كه فاقد اين خصلت باشد و به وقت موعود كاسه چه كنم چه كنم به دست گيرد و پيكان تقصيرش را به اين و آن نشانه رود جايش جرز ديوار طويله.
سوم شهر رجب
تنهايي رفتار غريبي دارد. نميخواهد تنها باشد. تنهايي صبحها از خواب بيدار ميشود. صبحانه را پشت ميز آشپزخانه ميخورد و به موسيقي گوش ميكند.
تنهايي بعضي روزها تحمل خودش را ندارد، صداي خاراندن خودش را گوش ميكند. با مورچههاي اتاقش بازي ميكند. دانه از دهانشان ميگيرد و غرولند ميكند. تنهايي ناهارش را آماده ميكند. تنهايي پشت ميز مينشيند.غذا ميخورد و سيگار ميكشد.
تنهايي عصرها به خريد ميرود . تنهايي از چيزهايي كه سروصدا به پا ميكند خوشش ميآيد. هر از گاهي زنگولهايي ميخرد و به صدايش گوش ميدهد. تنهايي شبها پيادهروي ميكند. در خيابان به خودش بر ميخورد.
براي خودش پيتزا سفارش ميدهد. به تنهاييش فكر ميكند. به خانه برميگردد. تنهايي ميخوابد و هنوز چشمها را نبسته با خود فكر ميكند « چه خوب كه هيچي مزاحم نيست».
2
تنهايي از خواب بيدار ميشود. صبحانه ميخورد. به موسيقي گوش ميكند. سربه سر مورچههاي اتاقش ميگذارد و غرولند ميكند.
تنهايي پنجره را باز ميكند. اتاق را گردگيري ميكند. گلدانها را آب ميدهد. چاي مينوشد. با خودش حرف ميزند. ناهار را آماده ميكند و تنهايي ناهار ميخورد.
تنهايي براي خريد بهانهايي ندارد. با زنگولهاش بازي ميكند. به صدايش گوش ميكند. سيگار ميكشد و كتاب ميخواند.
تنهايي روي تراس مينشيند. به صداي گنجشكها گوش ميدهد و گربه همسايه را مسخره ميكند. تنهايي براي خودش تخممرغ آبپز ميكند. به تنهاييش فكر ميكند و شعر ميبافد.
تنهايي پنجره را ميبندد. تنهايي ميخوابد. و هنوز چشمها را نبسته با خود فكر ميكند « چه خوب كه هيچي مزاحم نيست».
3
تنهايي از خواب بيدار ميشود. پنجره را باز ميكند . نفس عميق ميكشد. به پارك روبرو نگاه ميكند.
تنهايي به موسيقي گوش ميدهد. تنهايي به حمام ميرود. صبحانه ميخورد. مورچهها را به حال خود ميگذارد و با خود حرف ميزند.
تنهايي روي صندلي لهستانياش تاب ميخورد. كتابش را در آغوش ميگيرد و ترانهايي را زمزمه ميكند. تنهايي كتاب ميخواند. سيگار ميكشد. آلبوم عكسها را ورق ميزند.
تنهايي ناهار ميخورد. « آبي» را براي چندمين بار نگاه ميكند. سيگار ميكشد. كتاب ميخواند و كمي مينويسد.
تنهايي از پنجره به پارك روبه رو نگاه ميكند و به نيمكتي در پارك كه مردي با انگشت باندپيچي بر آن نشسته است خيره ميشود.تنهايي براي شام دوبل سفارش ميدهد. پنجره را باز ميگذارد . تنهايي ميخوابد و هنوز چشمها را نبسته با خود فكر ميكند « چه خوب كه هيچي مزاحم نيست»
4
تنهايي از خواب بيدار ميشود. از پنجره به پارك روبرو خيره ميشود. به نيمكتي در پارك كنار حوض بزرگ كه مردي با انگشت باندپيچي روي آن نشسته ، نگاه ميكند.
به موسيقي گوش ميدهد. صبحانهاش را نزديك به پنجره ميخورد. خرده نانها را براي مورچهها ميريزد و سيگار ميكشد.
تنهايي به خيابان ميرود. خريد ميكند. پيتزا ميخرد. تنهايي به خانه برميگردد. ناهار ميخورد و بلند بلند شعر ميخواند.
تنهايي «قرمز» را ميبيند. چاي مينوشد. سيگار ميكشد. مينويسد و كمي ميخواند.
تنهايي براي خودش سوپ ميپزد. شام ميخورد. موهايش را شانه ميكند.
تنهايي پنجره را باز ميگذارد. به ستارهها نگاه ميكند. تنها ميخوابد و هنوز چشمها را نبسته با خود فكر ميكند «چه خوب كه هيچي مزاحم نيست»
5
تنهايي از خواب بيدار ميشود. از پنجره به پارك روبرو سرك ميكشد. تنهايي به نيمكتي در پارك كنار حوض بزرگ كه مردي با انگشت باندپيچي روي آن نشسته ، نگاه ميكند. به شيايي كه در حوض بزرگ افتاده و مرد به آن نگاه ميكند ،خيره ميشود . حركت شي در حوض بزرگ را دنبال ميكند.
تنهايي صبحانهاش را ميخورد. با صندلي لهستاني تاب ميخورد. سيگار ميكشد. تنهايي شعر ميخواند و چاي مينوشد.
تنهايي سفارش غذا ميدهد. ناهار ميخورد. به موسيقي گوش ميدهد. سيگار ميكشد. مينويسد. كمي ميخواند و براي دومين بار «قرمز» را نگاه ميكند.
تنهايي مرغ سرخ ميكند. شام ميخورد. سيگار ميكشد. از پنجره به نيمكتي خالي در پارك نگاه ميكند. پنجره را ميبندد. تنهايي ميخوابد و هنوز چشمها را نبسته با خود فكر ميكند « چه خوب كه هيچي مزاحم نيست» .