تبليغاتX
اول شخص مفرد
"در شخص من دو شخص هست؛ یکی مفرد که می‌نویسد و دیگری جمع که می‌خواند، و در لحظه‌ی خوانش ما سه شخصیم"

نويسنده، روايت‌گر رنج بشر

 

 

آنان كه به نحوي با خواندن و نوشتن سروكاري دارند، حتما نام فتح‌اله بي‌نياز را بارها و بارها شنيده‌اند و خوانده‌اند. فعاليت ادبي فتح‌اله بي‌نياز از سال 47 شروع شده است. وي تا سال 80 با نام‌هاي مستعار مختلفي در مطبوعات كشور مي‌نوشت. از شهريور 80 به بعد بيش از 450 نقد، مقاله و داستان كوتاه از او در روزنامه‌ها و نشريات مختلف به چاپ رسيده و در بيش از 120 جلسه نقد، سخنراني داشته است.

از بي‌نياز بيش از 14 رمان و مجموعه داستان به چاپ رسيده است. مكاني به وسعت هيچ، دردناك‌‌ترين داستان عالم، عطش ماندگار، افعي‌ها خودكشي نمي‌كنند، ملاقات با مسيح و ... برخي از آثار منتشر شده اين نويسنده و منتقد ادبي است.

با بي‌نياز درباره نوشتن و تاثيرات نوشتن بر فرد و اجتماع به گفتگو نشسته‌ايم.

 

 

 

طي سي چهل سال گذشته در جهان به‌ويژه در غرب  از نوشتن به مثابه نوعي درمان و شاخه‌اي از طب مكمل صحبت مي‌شود. آيا چنين پديده‌اي در حوزه ادبيات جايگاهي دارد.

  

به اين موضوع نمي‌توان يك سويه نگاه كرد. فردي را در نظر بگيريد كه در عرصه درون يا برون دچار ناكامي‌ها و تلخ‌كامي‌هايي مي‌شود و به اشكال مختلف مي‌خواهد آن را بروز دهد. يكي ممكن است به پرخاشگري روي بياورد، يكي به درون‌فكني و ديگري به فرافكني يا سرزنش خود و سرزنش ديگران، يا به پالايش يا تطهير خودش ب‌پردازد. در مواردي شخص به جاي پرداختن به هر يك از اين موارد گفته شده، كتاب مي‌خواند يا مي‌نويسد يا در عرصه‌هاي موسيقي يا نقاشي وارد مي‌شود، كه اين‌ها عالي‌ترين وجه پاسخگويي به ناكامي‌هاست. از اين منظر مي‌توان گفت كه نوشتن به عنوان يك هنر، نوعي خوددرماني تلقي مي‌شود. اما اين فقط يك سوي مسئله است. گاهي افراد در برابر پديده‌هاي دروني يا احساس ناچيزي در برابر رويدادها، واكنش‌هايي دارند. يكي در شكل افراطي‌اش به آرايش ظاهر مي‌پردازد، يكي پولدار است، طلا و جواهر و ماشين و ... مي‌خرد. (اينجا ديگر مسئله تلخكامي مطرح نيست) به طور كلي فرد مي‌خواهد خودش را مطرح كند و به اطرافيان و جامعه نشان بدهد. گاهي شروع به فرياد زدن مي‌كند. از طرفي فرياد زدن شكل حيواني ابراز وجود است، پس به فراز بالاتري از آن يعني حرف زدن روي مي‌آورد. و براي همين است كه روان‌شناسان مي‌گويند حرف زدن نوعي فرياد زدن است. نوشتن هم شكل پالايش يافته‌تري از فرياد زدن است. اگر همان‌طور كه موضوعات به ذهنتان هجوم مي‌آورند، بخواهيد آن‌ها را بدون اين كه اصلاح  كنيد، بنويسيد در واقع به نوعي فرياد مي‌زنيد. همان كاري كه سورئاليست‌ها مي‌كنند. شما مي‌خواهي ابراز وجود كني، جمله مي‌نويسي، به متن تبديل مي‌شود سرانجام مي‌شود شعر يا داستان. اين يك سوي نوشتن است. در اين جا ديگر نوشتن درمان نيست.

وجه ديگر اين است كه ما به نوشتن نياز داريم. يعني به ما تحميل مي‌شود. همان‌طور كه ما رويا مي‌بينيم به نوشتن هم نياز داريم. و اين نياز وارد تمدن بشري شده. (منظورم از 6-5 هزار سال پيش است). جنبه خيلي متعالي‌ترش ميل به جاودانگي است. اين كه شما مي‌خواهيد حضور داشته باشيد. به شكل خيلي ساده بعضي‌ها مي‌گويند «مي‌خواهم زنده بمانم بيينم دنيا به كجا مي‌رسه» اما در شكل متعالي‌ترش گرايش پيدا مي‌كند به نوشتن. و شكل‌ها و جنبه‌هاي مختلفي را از نوشتن ارايه مي‌دهد.

با اين مقدمه به سوال شما برمي‌گردم. به قول پوچيني آهنگ‌ساز معروف ايتاليايي، هنر نوعي بيماري است. و ما از فرط بيماري به آن روي مي‌آوريم. در واقع انسان‌هاي رنج كشيده (نه در حد متعارف رنجي كه يك كارگر مي‌كشد)، به نوشتن روي مي‌آورند. همان‌طور كه فلاسفه و نويسندگان زيادي از سقراط و ارسطو گرفته تا شوپنهاور، نيچه و داستايوسكي و ... گفته‌اند رنج سرچشمه شعور است و برعكس هر چه شعور بيشتر باشد رنج آدمي نيز بيشتر مي‌شود.

ادامه گفت و گو

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:45  به قلم آمنه فرخی  | 

 هیچ دولتی در ایران از عهدۀ پروژه‌هاي فرهنگي دراز مدت بر نمی آید

  پيروز قاسمي سرپرست پیشین دفتر مطالعات ادبيات داستاني، يكي از فعالترين بخش‌هاي معاونت فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سالهاي 77 - 83 است كه كارنامه موفق و مفصلي را در حوزه ادبيات داستاني تا به امروز ارائه كرده است. يكي از فعاليت‌هاي ارزشمند او در زمينه ادبيات داستاني كشورمان حمايت‌ها و كمك‌هاي او براي تاسیس و سامان يافتن موسسه‌ فرهنگي "خانه ترجمه برای کوکان و نوجوانان " است. گفتگوي پيش‌رو به منظور بررسي فعاليت‌ها، موفقيت‌ها و ناكامي‌هاي اين موسسه فرهنگي است که در زمان رياست قاسمي در دفترمطالعات ادبيات داستاني و به مديريت مرحوم حسين ابراهيمي الوند به منظور تسهيل روند و انسجام امر ترجمه در حوزه ادبيات كودك و نوجوان تاسيس شده بود.                                                           

                                                                                   

"خانه ترجمه" چه زماني و چگونه تاسيس شد؟

با شروع فعاليت شهر كتاب‌ از سال 70 فعاليت مرحوم ابراهيمي (الوند) در حوزه فعالیت های جنبی ترجمه آغاز شد. در اين سالها ايشان مسئوليت بخش کتاب های خارجی شهركتاب را برعهده گرفتند. در سال های بعد ايشان با دکتر مجتبي رحمان‌دوست آشنا شدند و مسئوليت راه‌اندازي كتابخانه‌اي براي دفتر هنر و ادبيات ايثار بر عهده ايشان گذاشته شد. از اين زمان بود كه آقاي ابراهيمي به فكر جمع‌آوري كتاب‌هاي مناسب ترجمه از ميان‌ اين كتاب‌ها و كتاب‌هاي مصادره‌اي كه در بنياد وجود داشت افتادند. ايشان با سختي زياد كتاب‌ها را از انبارهاي پر گردوغبار بنياد خارج مي‌كردند و به علاقمندان حوزه ترجمه مي‌سپردند. اين كار به مرور جا افتاد و قرار بر اين شد كه با همكاري اقاي رحماندوست كتاب‌ها را به روز از ناشران مختلف تهيه كنيم و در دسترس مترجمان علاقمند قرار دهيم. كتابخانه دفتر هنر و ادبيات ايثار مجموعه‌اي تخصصي پيرامون جنگ بود كه تمام‌ كتاب‌هاي مربوط به جنگ را از جنگ جهاني اول و دوم تا جنگ‌ بوسني و ... در آن جمع‌اوري شده بود. با استعفای رحماندوست از سمتش اين كتابخانه نيز جمع‌آوري و كتاب‌هايش به انبارها منتقل شد. در اين زمان من به وازرت ارشاد منتقل شدم و اقاي ابراهيمي نيز به دستور آقای مسجد جامعی از وزارت اموزش‌و پرورش به ارشاد منتقل شدند و زير مجموعه دفتر مطالعات ادببات داستاني قرار گرفتند، در حقيقت توسط دفتر مطالعات ادبيات داستاني سيستم و نيرو در اختيار ايشان قرار گرفت. به اين ترتيب كه مرحوم ابراهيمي با جمع‌اوري كاتالوگ‌هاي معرفي كتاب ناشران خارجي و بررسي آنها كتاب‌هايي را انتخاب و براي خريد به مجموعه معرفي مي‌كرد. اين كار در زمان وزارت آقاي مسجد جامعي به اوج خود رسيد تا زماني كه با تغيير معاونت فرهنگي وزارت ارشاد ادامه كار دفتر مطالعات ادبيات داستاني صلاح دانسته نشد و مجموعه با تمامي زيرمجموعه‌هايش بسته شد.

"خانه ترجمه" به دنبال چه اهداف و سياست‌هايي فعاليتش را آغاز كرد؟

 اين موسسه با هدف معرفي ادبيات ايران به ساير كشورها به ويژه كشورهاي انگليسي زبان و معرفي ادبيات آنها به كودكان و نوجوانان فعاليت‌هايش را شروع كرد. در اين خانه عموما ترجمه‌ آثار از ساير زبان‌ها به ويژه انگليسي به زبان فارسي صورت مي‌گرفت. در حقيقت ما اين مسئله كه مدیریت فرهنگی كشوري خودش ادبياتش را به زبان های دیگر ترجمه كند و در اختيار ساير كشورها قرار دهد، شدني نمی‌دانستیم. بنابراين ترجمه آثار از زبان فارسي به زبان‌هاي ديگر را در برنامه كاري‌مان نداشتيم. دليل‌مان اين بود كه ما هرگز نمي‌بينيم به عنوان مثال سفارت برزيل براي ترجمه آثار يكي از بهترين نويسندگانش، ماركز در ايران خودش وارد عمل شود و يا درخواستي از ما بکند. ادبيات ما مي‌بايست به جهان معرفي شود اما به همان شيوه‌اي كه مرسوم همه دنيا است. این کار با برگزاری جلسات نقد، اعطای جوایز جهانی و قرار گرفتن در مسیر ادبیات جهان ممکن است. ما در خانه ترجمه به مديريت مرحوم ابراهيمي معرفی نامه هایی از برخی آثارمان تهیه می کردیم و آن ها را در به شکل کاتالوگ به نمايندگان ايران در كشورهاي مختلف مي‌فرستاديم تا در اختیار علاقه مندان قرار گيرد. از اين حركت نتايج مثبتي هم گرفتيم اما اين طور كارها را مي‌بايست مستمر پيگيري كرد و نبايد انتظار داشت كه با فرستادن دو تا سه كاتالوگ به سرعت كارها سامان بگيرد و نتيجه حاصل شود. عموما ثمردهي اين دست فعاليت‌ها متكي به افراد است و مرحوم ابراهيمي در اين زمينه با همه توانش براي پيشبرد اهداف موسسه قدم برمي‌داشت.

به نظر مي‌آيد نقطه اوج فعاليت‌هاي "خانه ترجمه" در زمان استقلالش از بخش دولتي بسيار پررنگ است؟

بله .نه فقط اين كار بلكه هيچ فعاليت فرهنگي ديگري را سراغ‌ ندارم كه دولت بتواند در بسامان كردن آن نقش موثر داشته باشد. دولت وظيفه‌اش سازمان‌دهي است. در طول 30 سالي كه گذشته هیچ پروژه فرهنگي موفقي در هيچ يك از بخش‌هاي دولتي را اندازی نشده است که وفادار به اهداف اولیه مانده باشد و به پیش برود. همین نمایشگاه بین اللملی کتاب را ببینید چه بلایی بر سرش آمده است. بودجه اش دهها برابر شده اما یک دهم از اهداف اولیه اش را دنبال نمی کند و الی ماشائ الله می توان نمونه آورد. اصلا دولت قرار نيست مجري پروژه‌هاي فرهنگي باشد، دولت مي‌بايست سياست‌گذاري كند و اولويت‌ها را مشخص كند، حمايت مالي كند و اجراي كار را به بخش خصوصي بسپارد. دولت در صورت صحت حداقل برآمده از سلیقۀ اکثریت مردم است . در حالی که در حوزۀ فرهنگي اکثریت و اقلیت معنی ندارد و همۀ سلیقه ها می‌بایستی امکان دخالت داشته باشند. . متاسفانه ما هنوز نمي‌توانيم يك جايزه دولتي را مديريت كنيم. به نظرم بخش دولتي در اجراي اين قبيل طرح‌ها ناموفق است.

"خانه ترجمه" چه خدماتي را به اعضاء خانه و مترجمين حوزه كودك و نوجوان ارائه مي‌كرد؟

 در "خانه ترجمه" كاتالوگ‌هاي آثار منتشر شده ناشرين از كشورهاي ديگر برايمان فرستاده مي‌شد. مرحوم ابراهيمي نيز شخصا سايت‌هاي مختلف مثل آمازون را بررسي مي‌كردند و كتاب‌هايي را انتخاب مي‌كردند و از طريق كاتالوگ‌ها و يا به طور مستقيم با نويسنده و ناشران خارجي ارتباط برقرار مي‌كردند.گاهي خود مترجم‌ها نيز بر اساس روابطي كه داشتند كتابي را معرفي مي‌كردند. كتاب‌ها فهرست‌بندي و بر اساس اولويت‌ها و امكانات مالي خريداري مي‌شد و در اختيار مترجمان قرار مي‌گرفت. اگر مترجمي خودش اثري را معرفي كرده بود، ترجمه اثر را خودش برعهده مي‌گرفت و در غير اين صورت ترجمه ديگر آثار به قيد قرعه و بر اساس اولويت‌بندي‌ها و علاقه اشخاص صورت مي‌گرفت. كتاب‌هاي خريداري شده اگر از بودجه دولت خريداري مي‌شد به صورت امانت به مترجمان سپرده مي‌شد و پس از اتمام كار به كتابخانه دفتر مطالعات ادبيات داستاني بازگردانده مي‌شد و كتاب‌هايي كه با بودجه خود موسسه تهيه مي‌شد توسط اعضا خريداري مي‌شد. به اين ترتيب پروسه معرفي و اطلاع رساني، انتخاب، خريداري و دسترسي مترجمان به كتاب‌ها خيلي سريع و آسان صورت مي‌گرفت.

اخيرا با مطرح شدن طرح ساماندهي‌ ترجمه بسياري از مترجمان از كند‌شدن روند ترجمه به دليل كاغذ‌بازي‌هاي اداري اظهار نگراني مي‌‌كنند، شما با توجه به سابقه تجربه‌تان در "خانه ترجمه" هر چند كه حوزه مختص ادبيات كودك و نوجوان بود و وسعت كمي داشت، با اين قسم مشكلات مواجهه بوديد؟

مي‌شود اشكال‌تراشي كرد و در عين حال مي‌شود طوري مديريت كرد كه اين اتفاق رخ ندهد. در حال‌حاضر نمي‌شود داوري كرد كه اين اتفاق مي‌افتد يا خير.باید بدانیم طراحان این قبیل برنامه ها چه اهدافی برایشان اولویت دارد. آیا فقط قرار است یک دکان جدیدی برای کسب و کار عده ای کارمند باز بشود یا می خواهند در این دکان کاری هم برای مردم انجام بگیرد. بعد قرار است این مجموعه به مترجمین برای سهولت در امر ترجمه کمک کند یا می خواهد جلوی ترجمۀ آثار مفید را بگیرد و با قلع و قمع کردن کتب خوب خارجی و انتشار آثار ابتر، فقط فهرست کارشان ر بالا ببرند. به هر حال بستگي به کاری که می خواهند بکنند دارد و همچنین بستگی به کسی که مسوليت بکار را برعهده می گیرد. امیدوارم کار به آدم آبرومندی سپرده شود که به اعتبار آبروی خودش هم که شده کار درستی را انجام دهد. البته مانع خيلي از اتفاقات هم نمي‌توان شد. در نظر بگيريد اگر اين موسسه قصد اين را داشته باشد كه از ترجمه‌هاي تكراري آثار جلوگیری کند حق قانوني اعمال اين نظر را ندارد چون ايران هنوز قانون كپي رايت را به رسميت نشناخته است. جدا معتقدم اگر دولت بنا دارد حركت مثبتي در اين زمينه انجام دهد می‌بایست گردش اطلاعات را در كشور آزاد كند. ارتباط با ناشرين خارجي را تسهيل كند. اگر ساماندهي به امر ترجمه مانند ساماندهي به وضعيت سايت‌ها ی اينترنتی باشد، باید فاتحۀ کار را خواند و پرداختن به اين كار جز اتلاف وقت و صرف بودجه های کلان ثمر ديگري نخواهد داشت.

در مورد ترجمه آثار داخلي به زبان‌هاي خارجي كه بر عهده اين مركز گذاشته شده چه‌ نظري داريد؟

انتشار كتاب يك چرخه است كه از نويسنده شروع مي‌شود و به خواننده ختم مي‌شود. اگر در شناختمان از هر يك از اين اركان دچار اشكال باشيم کارمان به سامان نمی رسد. زماني كه كتابي نوشته مي‌شود نكته اصلي اين است كه چه كسي مي‌خواهد كتاب را بخواند و مخاطب كتاب چه قشري و از كدام جامعه‌اند! در اين خصوص در سال 70 تجربه‌اي داریم. نمايشگاه كتابي در ترکمنستان برگزار شد، كتابي بود با نام "شغالي كه در خم رنگ‌رزي افتاد" اين كتاب برگرفته از داستان هاي مثنوي معنوي بود و قصه فوق‌العاده خوب و تصوير سازي موفقي داشت. اين كتاب به زبان ترکمنی ترجمه شد و در نمايشگاه شركت كرد. با برپايي نمايشگاه ترکمن ها مي‌آمدند كتاب را ورق‌مي‌زدند، مي‌خنديدند، مي‌گذاشتند و مي‌رفتند. تنها به اين دليل كه فردي كه مترجم اين كتاب بود زبان ترکمنی را به عنوان زبان دوم خود مي‌دانست و زبان اول او فارسي بود. اين قسم ترجمه ها كه قرار است اثري از فارسي به زبان ديگري ترجمه شود حتما مي‌بايست توسط مترجمي انجام شود كه زبان انگليسي، فرانسه يا هر زبان ديگري را به عنوان زبان اول مي‌شناسد و زبان فارسي زبان دوم اوست. در اين صورت ترجمه آثار از زبان فارسي به زبان‌هاي ديگر با موفقيت انجام خواهد شد. در اين خصوص ما سابقه بلند بالايي داريم، كتاب‌هاي متعددي در زمينه‌هاي مختلف توسط مراكز مختلف دولتي به ساير زبان‌ها ترجمه شده است، پيشنهاد من به اين مركز اين است كه بيايد آمار اين كتاب‌ها را جمع‌آوري كند و بازخوردش را بررسي كند. ببيند تا چه حد در اين امر موفقيت و ناكامي داشته‌ايم در اين صورت شايد با ديد بازتري بتوان به اين مسئله نگاه كرد و نتيجه گرفت.

 

*این مصاحبه ۲۲ آذرماه در روزنامه همشهری با عنوان "معرفی جهانی ادبیات ایران" با نام "م.نبوی نژاد" منتشر شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:19  به قلم آمنه فرخی 

 

 

در واقع آن «شعور» مي‌خواهد خودش را جايي نشان دهد. وقتي ما از جايي، موضوعي يا چيزي رنج مي‌بريم به نوعي مي‌خواهيم آن را متبلور كنيم. اين تبلور ممكن است در قالب يك اثر هنري باشد و شايد نوشتن از همه ساده‌تر باشد. در عين حال هر چه كه بيشتر مي‌نويسد و مي‌خواند، دانش، خرد و شعورش بيشتر مي‌شود و به تبع آن به رنجش هم افزوده مي‌شود. من در اين‌جا منظورم دقيقا كساني هستند كه به مفهوم نويسنده و شاعر شناخته شده‌اند. چون شما مي‌دانيد يك كارگر ساختماني، يك كارمند كه در اداره تحقير مي‌شود ممكن است آن توان، احساس و خرد را نداشته باشد كه رنجش را بنويسد. وقتي نويسندگاني مثل حافظ، ابن‌يمين، فردوسي، ويليام فاكنر،‌داستايووسكي و ... دردشان را مي‌نويسند، اين درد، ضمن آن‌كه درد فردي است، درد جمعي و جامعه بشري هم هست. و اين امر با اين نظريه يونگ در عرصه روانشناسي كه مي‌گويد ما به نوعي ناخودآگاه مشترك داريم، جور در مي‌آيد. يا يك قدم جلوتر برويم و از رولان بارت كه در نقد متون ادبي صاحب نام است سخن بگويم. بارت از مرگ مولف حرف مي‌زند. و معتقد است وقتي متني نوشته شد، ديگر مال مولف نيست. هر چند كه از قبل هم مال نويسنده نبوده و مال خرد جمعي، ضمير ناخودآگاه و ... بوده. پس اين درد در عين حال كه فردي است، جمعي هم هست. اين به خصوص در مورد نويسندگان زن صادق است. درد ممكن است ريشه قبلي داشته باشد ولي همچنان كه جلوتر مي‌رود و قالب پيدا مي‌كند و غني‌تر مي‌شود به همان نسبت هم به اصطلاح جمعي‌تر مي‌شود. در نتيجه مي‌بينيم داستان يك زن، داستان شمار كثيري از زن‌هاست. فقط يك نفر آن را نوشته. در واقع اين خوددرماني فردي، عملا به يك مقوله اجتماعي تبديل مي‌شود. و به همين دليل است كه در اين‌گونه داستان‌ها، روحيه هم‌ذات پنداري را زياد مي‌بينيد. يعني بدون آن‌كه تجربه را از سر گذرانده باشيد، با خواندن داستان، گويي كه آن تجربه را از سر گذرانده‌ايد. در واقع فردي، ماجراي شخصي‌اش را داستان كرده كه شما بتوانيد طبق الگوهاي اجتماعي مشخص كنيد چه چيز بد است، چه چيز خوب، اين چه تيپ شخصيتي است و ... به اين معني كه واقعيت واقعي را به واقعيت داستاني تبديل كرده، يعني چيزي به آن افزوده. اين است كه نيچه يا امبرتواكو نويسنده كتاب «به نام گل سرخ» مي‌گويد كل ادبيات دروغ است. دروغي كه راست‌نمايي دارد. يعني شما مي‌توانيد پديده‌ها، شخصيت‌ها و رويدادهايي را كه در اين دروغ هست، در جامعه ببيند. ممكن است يكي دروغش فانتزي باشد مثل آليس در سرزمين عجايب. ولي ديگري، ژانر ادبي باشد. من در مورد ژانر رئاليسم، چه رئاليسم واقع‌گراي قرن 19 و چه رئاليسم مدرن‌گراي قرن 20 صحبت مي‌كنم. در اين حالت شما مي‌بينيد دردي كه فردي بوده، به سبب اشتراك با شمار زيادي از انسان‌ها، درد جمعي تلقي مي‌شود. مثل آثاري كه از نويسندگان مطرح جهان مي‌خوانيد يا از نويسنده‌اي در حد و اندازه صادق هدايت مي‌بينيد. همان دردها در عده ديگري هم هست. بنابراين در اين‌جا به نوعي، درد سرچشمه نوشتن است ترديدي نيست. چه بسا خود اين افراد شخصيت‌هاي اصلي داستان باشند. چنانچه فلوبر مي‌گويد مادام بواري خود من هستم. حتي در رمان‌هاي مدرنيستي مثل كارهاي مارگریت دوراس كه از مطرح‌ترين نويسندگان فرانسه است. يا كارهاي پروست، آلبرتو ماراوايا كه در ايتالياست و ... حتي در اشكال انتزاعي آن مثل كارهاي آقاي استيو  داگرمن سوئدی كه می بینید در يك جاهايي با خودشان پيوند خورده است. يا در كارهاي همينگوي كه بسيار زياد است. گويي بيشتر ژورناليستي را مي‌بينيد كه مدام گزارش مي‌كند، اما به شكل داستاني دلچسب آن را بيان مي‌كند. از اين زاويه بايد به اثر هنري نگاه كرد، نه صرفا خوددرماني. ممكن است براي شروعش ما به عنوان يك تكانه در روانشناسي در نظر بگيريم. كه شخص بدون تعمد و بدون فكر اين كار را شروع كرده ولي رفته‌رفته اين نوشتن به يك امر نهادينه تبديل مي‌شود.  نويسنده در روند اين نوشتن رشد مي‌كند، افكارش را اصلاح مي‌كند و سعي مي‌كند از آن حس اوليه فاصله بگيرد و به آن جنبه عقلاني، و خصلت هنري ببخشد. و ناگهان با اثري مواجه مي‌شويم كه ضمن آن‌كه از تفكر اوليه بسيار پيشرفته‌تر است، باعث رشد صاحب اثر هم شده. براي همين است كه آثار اوليه بسياري از نويسندگان با آثار متاخرشان بسيار فاصله دارد. اگر بخواهيم به شكل پاتولوژيك و آسيب‌شناسانه به آن نگاه كنيم، مي‌بينيم كه آثار هنرمندان با درد فردي آغاز مي‌شود ولي به تدريج از آن فاصله مي‌گيرد.

 

 

                                                                  

 

تحقيقات دانشمندان علوم پزشكي  نشان داده افرادي كه به طور مرتب از دردها، ناراحتي‌ها و ناكامي‌هايشان مي‌نويسند، پس از مدتي از استرس‌ها و پريشاني‌هايشان كاسته مي‌شود و از زندگي توام با آرامش بيشتري برخوردارند در حالي كه ما مي‌بينيم بسياري از نويسندگان برجسته و مطرح، زندگي‌اي توام با پريشاني و آشفتگي داشته‌اند كه بعضا هم به خودكشي منجر شده، نظر جنابعالي چيست؟

 

نويسنده صاحب  انديشه مثل آلبركامو مي‌گويد تنها مسئله فلسفي در جهان خودكشي است. ما نويسندگان بزرگي داشتيم مثل وولف، هدايت و ... كه خودكشي كردند اما خودكشي اين‌ها را نبايد به حساب سطحی گرایی گذاشت. در واقع به نوعي درد بازتوليد مي‌شود. ممكن است درد اوليه‌اي كه نويسنده را وادار به نوشتن مي‌كند به خاطر عشق به دختر، قبول نشدن در كنكور و ... باشد ولي همان‌طور كه سيستم اقتصادي، خانوادگي و ... خودش را بازتوليد مي‌كند؛ اين درد هم بازتوليد مي‌شود به عنوان مثال داستايوفسكي با داستاني به نام «مردمان فقير» يا «بيچارگان» شروع مي‌كند كه بيشتر يك اتوبيوگرافي در قالب نامه است. ولي بعد اين درد فردي خيلي كوچك‌‌ (كه البته خيلي هم كوچك نيست، در مقياس كلان عرض مي‌كنم) به خلق آثار بزرگ و جاودانه‌اي مثل «جنايت و مكافات»، «ابله»، «برادران كارامازوف»، «تسخير شدگان» و ... منجر مي‌شود. اين‌ها هم از درد نشات مي‌گيرند، ولي دردهايي كه روي آن تحليل مي‌كنند. بعد از گذشت 130-120 سال كه از مرگ داستايوفسكي مي‌گذرد، هنوز روي كتاب‌هاي او نقد مي‌شود و هنوز هم جاي نقد بسيار دارد. چرا كه دردهايي كه در اين 4 كتاب كه مثال زدم،‌ مطرح مي‌شود، ابعاد عظيمي دارد و نمي‌شود گفت دردهاي فردي‌ است. يا در مورد شكسپير، وقتي به او نقشي براي بازي ندادند، يك نمايشنامه نوشت. ولي وقتي مكبث يا شاه‌لير را مي‌نويسد، ديگر صحبت از درد يك فرد يا دو فرد نيست. هملت و اتلو هم همين‌طور. هر كدام از اين‌ها را كه ببيني دردي جهانشمول را مطرح مي‌كند. دردي كه سطوح بسيار وسيعي از ابناي بشر را در بر مي‌گيرد. جاه‌طلبي كه در مكبث بيان شده، تكان‌دهنده است. اين درد فردي نيست. جاه‌طلبي مقياس عظيمي از بشريت است كه شكسپير آن را بازنمايي مي‌كند و شما حتي الان هم در اطرافيانتان آن را مي‌بينيد.

اما در پاسخ به اين سوال كه چرا بسياري از نويسندگان دچار پريشاني مي‌شوند يا خودكشي مي‌كنند بايد بگويم براي نويسنده درد مدام بازتوليد مي‌شود و بعد از مدتي مسايل تازه‌اي براي نويسنده مطرح مي‌شود. و ذهن ديگر توانايي پاسخگويي به انبوه مسئله را ندارد. به‌خصوص كه بعضي مسايل جنبه انتزاعي و فلسفي پيدا مي‌كند. و اين برايش مطرح مي‌شود كه من براي چي بنويسم، اصلا براي چي زنده‌ام. ممكن است يك فرد عادي به راحتي پاسخ بدهد براي اين كه به بچه‌ام نان بدهم. اين پاسخ مشخص دارد، مسئله شخصي است. اما مسايل انتزاعي كه در عرصه فلسفه قرار مي‌گيرد به سادگي پاسخ خودشان را پيدا نمي‌كنند. خيلي‌ها را پريشان‌تر مي‌كند حتي آن‌هايي كه در عرصه حرفه‌اي نيستند هم ممكن است به مرور آشفتگي‌شان بيشتر شود. در مورد نويسندگاني مثل وولف و دوراس بايد بگويم در آخر عمر، اصلا قصه ننوشتند بلكه يك متن 200 صفحه‌اي حديث نفس داشته‌ا ند، مدام با خودشان حرف مي‌زنند. اصلا قصه از نظر روايت و روايت‌شناسي دچار در جا زدگي مي‌شود. تسلسل است، هي نقل مي‌كند و حرف مي‌زند. خواننده هم از نظر روانشناسي مي‌خواهد زودتر از متن منفك شود. حوصله‌اش سر مي‌رود، متن را كنار مي‌گذارد. من از خيلي‌ها در مورد كارهاي آخر وولف و دوراس پرسيده‌ام و همه متفق‌القولند كه متن‌هاي آخر دچار يك از هم گسيختگي رواني و پريشاني ذهني است.

 

پس چرا شعرا و نويسندگان قديم مثل حافظ، مولانا، سعدي و ... علي‌رغم درگيرهاي فلسفي و ذهني دچار چنين آشفتگي‌هايي نشدند.

 

امروزه حداقل سواد از نظر يونسكو، داشتن مدرك ديپلم، گواهينامه رانندگي، آشنايي به كامپيوتر و دانستن يك زبان خارجي است. بنابراين ظاهرا كسي كه از اين سطح سواد بهره‌مند باشد، دانشش چند صد برابر  ارسطو و نيوتن است. ممكن است در بحث زيبايي‌شناسي نتواند كتابي در حد بوطيقياي ارسطو بنويسد اما از لحاظ دانش در اين حد است. آنتوني سيدن متفكر انگليسي مي‌گويد اگر عمر جهان 30 ثانيه باشد ما در 3 ثانيه آخريم اما در هر لحظه اين 3 ثانيه به اندازه آن 27 ثانيه داره اتفاقات جديد مي‌افتد. موبايل را در نظر بگيريد در هر 9 ساعت يك بار يك امكان جديد به آن اضافه مي‌شود. پس مي‌بينيم كه حيطه اطلاعات بشر زياد شده، عرصه توليد به طور وحشتناكي بالا رفته و از طرفي به شدت روابط انساني كمتر شده. شما در نظر بگيرد در زمان حافظ در ده محل زندگي‌اش در شيراز، حداكثر 5 هزار نفر بيشتر زندگي نمي‌كردند. با همه مراوده داشته، ارتباطات انساني خيلي به هم نزديك بوده و ضمن اين‌كه دانش و اطلاعات افراد هم خيل كم و محدود بوده. از طرفي در آن ده هر كسي جايگاه خودش را داشته. يكي توليد مي‌كرده، يكي بز مي‌چرانده و ... امروز در اين دنياي عظيم كه اين‌همه سطح توليد بالا رفته، جمعيت زياد شده و روابط گسترده، بعضا افراد جايگاه خودشان را گم مي‌كنند. وقتي شما در فيلمي شهر سانفرانسيسكو را مي‌بينيد با آن ساختمان‌هايش، يا كشتي‌ را مي‌بينيد 300 متر طول دارد و هزار متر ارتفاع كه وقتي در كنارش مي‌ايستي، ديده نمي‌شوي؛ دچار احساس حقارت مي‌شوي. از طرفي در تمام روابط، پديده‌ها و اشياء شما جزء ناچيزي به حساب مي‌آيي كه  گويي همه با تو قطع رابطه كرده‌اند. پس دچار از خود بيگانگي يا همان الیناسیون كه در قرن گذشته هگل و مارکس و ماکس وبر از آن حرف زده بودند. بنابراين خودت را نسبت به جامعه بيگانه احساس مي‌كني. حتي روابط افراد در دو سه دهه گذشته هم با امروز متفاوت بود. افراد با هم بده بستان‌هاي عاطفي داشتند، كسي مسافرت مي‌رفت براي همسايه‌اش سوغاتي مي‌آورد. اين روابط عاطفي بازتوليد مي‌شد. ولي امروز كسي مي‌رود شمال، برنج مي‌خرد هزار  تومان مي‌آورد به همسايه‌اش مي‌فروشد 1200 تومان. اين رابطه ديگر عاطفي نيست. شما در اين رابطه احساس وجود و حضور نمي‌كني بلكه احساس بيگانگي مي‌كنيد. يا به اداره يا بانك مي‌رود كارمند بانك به جاي اين كه جواب شما را بدهد، صبحانه مي‌خورد، با تلفن يا همكارش حرف مي‌زند. در غرب هم همين‌طور است. آمار خودكشي در سوئد بسيار بالاست. متاسفانه ما مي‌بينيم ساختار مدرنيته به نحوي است كه فلان دختر براي اين‌كه بگويد من هستم! لخت مي‌شود و به خيابان مي‌رود. يا ديگري براي  اين كه بگويد من هستم! خودش را جلوي ماشين مي‌اندازد و خودكشي مي‌كند. چون مي‌داند كه خودكشي يك واقعه (Event) است. واقعه، پرو پيمان است و با تجربه معمولي فرق دارد. شما 100 بار به خيابان كريمخان مي‌آييد. اين يك تجربه معمولي است اما روزي كه به كريمخان مي‌آييد و عاشق مي‌شويد اين مي‌شود واقعه. حالا آن خانم يا آقا براي اين‌كه بگويد من حضور دارم نامه‌‌اي مي‌نويسد كه خواستم جامعه بداند من وجود دارم و بعد خودش را مي‌اندازد جلوي قطار. مي‌خواهم بگويم اگر اين اتفاق براي حافظ و مولوي نيفتاد، براي اين بود كه روابط آن زمان عاطفي بود. افراد به هم نياز داشتند و به  هم ياري مي‌رساندند. و  اين به آن‌ها اعتبار مي‌بخشيد و هويت مي‌داد. در آن دوره كسي تنها نبود. ولي امروز افراد تنها هستند. تنهايي با انفراد فرق مي‌كند. شما ممكن است جدا از ديگران زندگي كني ولي احساس تنهايي نكني. اما تنهايي اين است كه فصل مشتركي با كسي نداري.  مارتين لوتر رهبر پروتستان‌ها مي‌گويد: تنهايي چيز فسادآوري است. چرا كه در اين حالت با خانواده‌ات زندگي مي‌كني ولي طرز تفكر، سلوك و منشت با آن‌ها متفاوت است. ساير اعضاي خانواده همين كه شامي بخورند و جلوي تلوزيون بنشينند، راضي‌اند ولي شما اين‌طوري نيستي، دنياي تو متفاوت است در اين صورت تنها مي‌شوي. حافظ و مولانا و ... در ميان مردم بودند با مردم ارتباط تنگاتنگي داشتند و مي‌دانستند كه مردم به آن‌ها نياز دارند. ولي الان نويسنده‌اي كتابي مي‌نويسد، اصلا كسي به او توجه نمي‌كند. هيچ برخوردي با او نمي‌شود. كسي به او اهميت نمي‌دهد.

 

 

اگر چه نمي‌توان نسخه‌اي واحد براي چگونه نوشتن ارايه كرد اما به هرحال براي اين كه نوشته و نوشتن دردي از جامعه دوا مي‌كند چه توصيه‌اي داريد.

 

همين‌طور كه گفتيد نمي‌توان نسخه‌پيچي كرد. من كتاب‌هاي زيادي در حوزه نظريه فلسفي و ادبي خواندم. هيچ‌كدامشان در اين باره توصيه‌اي ندارند حتي همه معتقدند كه ما كتاب مي‌خوانيم كه بهتر زندگي كنيم. كتاب مي‌نويسيم كه بهتر زندگي كنيم. حالا اگر فردي مي‌خواهد از دردش بنويسد، اشكالي ندارد. اين درد ممكن است در وهله اول مبتذل هم باشد اما در روند زندگي تغيير شكل مي‌دهد و به دردها و رنج‌هاي والاتر بشري مي‌پردازد. نوشتن اشكالي ندارد، ولي نويسنده  بايد مراقب باشد كه اين نوشته را سريع به دست چاپخانه نسپارد. و بهتر است نوشته قبل از چاپ به دست تواناي منتقد يا ويراستار خوبي سپرده شود. اما اصولا بهتر است قبل از نوشتن، بسيار خواند. نويسنده‌اي كه تا زانو در كتاب نباشد نمي‌تواند خوب بنويسد. فلوبر براي اين كه سالام‌بو را بنويسد 1500  كتاب خواند. وقتي به زندگي نويسندگان بزرگ مراجعه مي‌كنيد، مي‌بينيد كه اين‌ها به طرز وحشتناكي كتاب مي‌خواندند. جويس كه يك مدرنيست متاخر است تمام آثار كلاسيك روسيه را خوانده است. سروانتس كه دن‌كيشوت (اولين رمان تاريخ بشر) را نوشته، لقب بدترين شاعر اسپانيا را دارد، اما اسپانيا به او مي‌نازد. همين فرد در جريان نوشتن دن‌كيشوت، كه چندين سال طول كشيد؛ چند صد كتاب خواند. و آن‌قدر غرق دن‌كيشوت و شخصيت‌سازي او شد كه در آخر گفت: دن كيشوت مرا ساخت. شخصيت و كاراكترش در جريان نوشتن كتاب عوض شده بود و شايد درد خودش بود كه مي‌خواست به جنگ شواليه‌ها برود، اما عملا كتاب او را ساخت. اگر نويسنده به طور جدي و مستمر كتاب نخواند و اين پروسه را طي نكند، حتي درد خودش را هم نمي‌تواند بازنمايي كند چه برسد به درد جامعه.

 

 

 

*اين گفت‌وگو در شماره پاييز نشريه درمانگر منتشر شده است.

مصاحبه کنندگان: فرشته و آمنه فرخی.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:41  به قلم آمنه فرخی  |