
زن رنگ پریده و بزک کرده چانه را به دست چپ تکیه داده و با دست راست قهوه اش را هم می زند و با خود می گوید: خیلی عجیب است من هنوز پیر نشده این همه تنهایم.
دخترک خمیده و غمگین پشت آخرین میز کنار پنجره نشسته است. مدام سعی می کند صاف بنشیند و حالتی رسمی و باوقار به خود بگیرد. اما هر بار به همان حال برمی گردد تا بلاخره به همان وضع اول رضایت می دهد.