
تعريف، يكي از بنياديترين مفاهيم در حوزههاي علمي است. تعريف هنر نيز در قاموس متفكران و نظريهپردازان هنر همواره مورد توجه و بحث بوده است. چه در قرنهاي گذشته و چه در دوران معاصر تلاشهاي بسياري در مورد تعريفپذيري هنر انجام شده است.
در عصر حاضر متفكراني وجود دارند كه با تاثيرپذيري از آراي متفكراني چون ويتگنشتاين براي هنر گسترهاي بيكران با مفهومي باز قائل هستند و معتقدند كه هنر يك مفهوم باز و غيرقابل تعريف است. از سوي ديگر متفكران و جامعهشناسان امروز با توجه به تحولات وسيع و قدرتمند هنري در جهان در تبيين ماهيت هنر به جاي تكيه بر نظريههاي كلاسيك بر آنند تا با ارائه نظريهاي در شناخت هنر، مبنا را تعريف و پذيرش عرف خاصي از هنر قرار دهند و به نوعي توجه را از رويكردهاي فلسفي به رويكردهاي اجتماعي در اين حوزه هدايت كنند.
برخلاف آنچه در بسياري از منابع از قول پژوهشگران غربي در باب زيبايي و هنر در تفكر اسلامي مطرح است، نوعي تفكر و معرفت به زيبايي در هنر اسلامي نهفته است كه با آنچه در دوره مدرن از قرن 18 مطرح بود، تفاوت اساسي دارد.
مباني و مبادي هنر و زيبايي در اسلام، بهطور كلي عرفاني و تابع نگرش معنوي مسلمين به حقيقت و هستي، آدم و عالم است. اين مبادي تفاوت اساسي و اصولي با مبادي هنر مدرن دارد و ورود به آن تنها از طريق عرفان اسلامي و انس با آن امكانپذير است.

دركنفرانس 3 روزه «فلسفه و فيلم- فيلم و فلسفه» كه روزهاي 14، 15 و 16 تيرماه در دانشگاه بريستول در غرب انگليس برگزار شد، بيش از 100 عنوان مقاله در زمينه سينما و فلسفه بهصورت موازي در جلسات و نشستهايي ارائه شد .و مباحث جذابي چون سينماي مايكل هانكه، هيدگر و سينما، سياست و سينما، برجستهترين نويسندگان سينما، نظريههاي ژيل دلوز در سينما، كوبريك و سينما، پديدارشناسي، اخلاق در سينما و... ارائه و مورد بررسي قرار گرفت. آنچه در پي ميآيد كوتاه شدهاي از روايت دكتر امير علي نجوميان از حضور در اين كنفرانس است.
يكي از جالبترين و جديدترين مباحثي كه در اين كنفرانس مورد توجه اساتيد و اهل نظر قرار گرفت، مبحث پديدارشناسي بود كه متأسفانه در كشور ما از آن بهعنوان امري كهنه ياد ميشود، در حالي كه در سراسر دنيا اين موضوع با ارائه بحثهاي جديد، تعريفهاي جديدي از خود ارائه ميدهد و غالبترين رويكرد را در اين زمينه در اين كنفرانس 3روزه به همراه داشته است. نسبت بين فيلم و فلسفه يك نسبت چهار شكلي است. اولين شكل با نام فيلم درباره فلسفه مطرح ميشود و آن را آموزش فلسفه با فيلم ميگويند، بهگونهاي كه سينما شاهد و مثال براي فلسفه ميشود و مفاهيم انتزاعي را بهصورت كاملا مجسم ارائه ميدهد.
دومين شكل رويكردهاي فلسفي به فيلم يا نقد فلسفي فيلم است كه در آن بهكارگيري روشها و رويكردهاي فلسفي به سينما مطرح ميشود و سومين نسبت فلسفه فيلم مباحث زيباييشناسي فيلم را شامل ميشود. چهارمين رويكرد كه در سالهاي اخير نيز محل بحث اساتيد اين حوزه بوده و ريشه در ديدگاهها و آراي ژيل دلوز دارد، فيلم بهعنوان فلسفه است. در اين حوزه فيلم بهعنوان فلسفه ما را به ياد ژيل دلوز و استنلي كول مياندازد. فيلم ميتواند فلسفهپردازي كند، اين موضوع با اينكه فيلم شاهد و مثالي از يك نظريه فلسفي باشد، تفاوت دارد. مثلا اگر نظريه هيدگر يا هر كس ديگري را در يك فيلم بياوريم يك مطلب است و اينكه فيلمي خودش فلسفه بافي – نه به معناي منفي آن- داشته باشد چيز ديگري است. همانطور كه در همه رشتههاي علوم انساني تسلط و غلبه يك رشته بر رشته ديگر منفور است در سينما و فلسفه نيز اين حالت وجود دارد و بهنظر ميرسد كه 3حوزه قبلي يعني فيلم درباره فلسفه، نقد فلسفي و فلسفه فيلم، هر 3 فلسفه را بر سينما رحجان ميدادند و فلسفه در اين حوزه در حقيقت از جايگاه متعالياش به سينما نگاه ميكرده است اما در حالت چهارم اين نگاه برداشته شده است. از اينرواست كه عنوان كنفرانس بينالمللي را فلسفه و فيلم- فيلم و فلسفه انتخاب كردند كه دمكراسي ميان كلمات در مقدم و موخر بودن نسبت به حرف «و» رعايت شود و كلمهاي زودتر از ديگري در عنوان اين كنفرانس طرح نشود و بر ديگري تقدم نداشته باشد.
در اين نشستها طبقهبنديهاي مختلفي در حوزه سينما و فلسفه انجام شد. بهعنوان مثال خانم شايدگرمن تقسيمبندي سهگانهاي را با عنوان«فلسفه فيلم، فيلم و فلسفه، فيلم بهعنوان فلسفه» مطرح كرد و يا تقسيم بنديهاي ديگري براساس آرا و نظريههاي فيلسوفان مطرح شد. اما يگانه نگرانياي كه براي همه حاضرين در اين كنفرانس وجود داشت اين بود كه رابطه آموزشي كه سينما بهعنوان ابزاري براي آموزش فلسفه پيدا كرده رابطهاي ناخوشايند است. موجي كه ايجاد شده و ميگويد بياييد در يك ساعت و نيم فيلم، ديدگاه و انديشه هوسرل را بياموزيد نگرانكننده است. به اعتقاد گروه شركتكننده در اين كنفرانس فيلم بهعنوان فلسفه راهي براي خارج شدن ازاين معضل است. در مورد نظريه فيلم بهعنوان فلسفه، استيون مارهال در كتاب unfilm ميگويد: فيلم در واقع يك متن فلسفي است؛ متني كه قدرت فكري جدي و نظاممند درباره چيزها دارد و يا دنيس رادرمل ميگويد: سينما فلسفه است. نقل قولهاي زيادي در اين مورد وجود داد. اما مسئله اين است كه چه سؤالاتي درباره نظريه فيلم با عنوان فلسفه مطرح است؛ يعني اگر اين نظريه را قبول كنيم كه سينما فلسفه است و فيلم ميتواند سرچشمه فلسفه باشد با چه مشكلاتي روبهرو خواهيم بود.
اگر قبول كنيم كه فيلم بهعنوان فلسفه است مرز بين متن فلسفي و متن سينمايي كجا قرار ميگيرد؟ و آنها كجا از هم جدا ميشوند ؟ يك فيلمساز چگونه فيلسوفي است؟ و اين در شرايطي است كه قبول كنيم كه اثر سينمايي يك مولف دارد، زيرا تعداد زيادي ازنظريهپردازها ميگويند يك فيلم سينمايي يك مولف ندارد و مجموعه عوامل آن را ميسازند. هر كسي كه توصيف و تحليل نظري از جهان اطرافش ميدهد كار فلسفي ميكند بنابراين فيلمساز ميتواند با اين ديدگاه يك فيلسوف باشد و براي اين مورد ميتوان از افرادي چون برگمن، گودار، تاركوفسكي، وودي آلن و... نام برد كه فقط فيلمساز نيستند بلكه فيلسوف نيز هستند. فلسفه يك ساختار نظاممند دارد، يك چارچوب نظري دارد و به سنت وابسته است ولي آيا فلسفههايي كه خيلي نظاممند نيستند و چارچوب نظري محكمي ندارند فلسفه محسوب ميشوند يا خير؟ سؤالي كه مطرح ميشود اين است كه تعريف ما از فلسفه چيست؟ سؤال ديگري كه در اين زمينه طرح ميشود اين است كه آيا فيلم اصلا ميتواند بحث كند؟ در كنفرانس جولاي، جري گوديلاف مقالهاي تحت عنوان اينكه آيا فيلم ميتواند بحث كند، ارائه كرد.
اگر بپرسيم فيلم ميتواند فلسفهپردازي كند مثل اين است كه بپرسيم ادبيات ميتواند فلسفهپردازي كند يا خير؟ شايد با پيدا كردن اين پاسخ بتوانيم تكليف فلسفهپردازي فيلم را هم مشخص كنيم. در اين زمينه نگاه نوئل كرول نيز قابل بحث است. كرول در حوزه فلسفه و نظريه فيلم بيشتر صحبت ميكند و نگاه منفي به مسئله فيلم و فلسفه دارد و ميگويد: بيشتر فيلمهايي كه اسمش را فلسفه ميگذاريد، بيان عقايد از پيش طرح شده هستند و از همه مهمتر اين مسئله است كه ما نياز به يك چارچوب بيروني از فيلم داريم كه اين چارچوبهاي تفسيري از قبل موجود بوده و ما از زاويه پارادايمها به قضيه نگاه ميكنيم. در حقيقت با اين نگاه كرول ميخواهد اين مسئله را نقض كند.در تمام حوزهها اين قضيه صادق است و اگر اين اصل را بپذيريم، ميتوان گفت كه در مورد متن فلسفي هم همين طور هست. وقتي هستي و زمان هيدگر را ميخوانيم با پارادايمهاي تفسيري وارد متن ميشويم. پس به اين معني نيست كه «فيلم با عنوان فلسفه» به اين معناست كه فيلم نياز به چارچوب ندارد و شروع و منشا هر چيز است و هيچچيز از بيرون روي آن تاثير نميگذارد.
بهنظر ميرسد چيزي كه منظور اين افراد از «فيلم بهعنوان فلسفه» بوده اين است كه سينما به واسطه رسانه خودش فهم ما را از جهان تغيير ميدهد؛ اما فهم ما چگونه در جهان به واسطه رسانهاي به اسم سينما تغيير كرده است، چرا كه در اين حالت است كه ما ميتوانيم كموبيش قبول كنيم كه فيلم فلسفهپردازي ميكند و در حقيقت فلسفه و فيلم هر دو باهم و در كنار هم بايد به جهان نگاه كنند. در اين زمينه ژان كلود كالير ميگويد: فيلمنامه نوشته ميشود تا به فيلم تبديل شود انگار كه فيلمنامه متني است كه با ناپديد شدنش فيلم پيروز ميشود. بايد فيلمنامه ناپديد شود تا ما فيلم را بسازيم پس فيلمنامه در موقعيت متافيزيكي، خيالي و مفهومي قرار ميگيرد. نمونه ديگر ژيژك است. او در يكي از صحبتهايش ميلهاي فرويدي را مطرح ميكند و ميگويد: ما در فيلم دنبال ميلهايمان نميرويم تا آنها را ارضاء كنيم بلكه فيلم ميلهايمان را براي ما تعريف ميكند؛ يعني فيلم منشا ميل ميشود نه نمايشدهنده آن. و البته دلوز نيز ميگويد كه وظيفه سينماي مدرن نمايش جهان نيست بلكه باورهاي ما به اين جهان است. در واقع سينماي مدرن دارد باورهاي جديدي را ميسازد و اين باورها را به ما تحميل ميكند.
در این رابطه آستانه هایی برای تفکر گزارشی از نشست فیلم و فلسفه در شهرکتاب مرکزی را بخوانید.
پوپوليسم از ريشهي«popul» يا «populus» و به معناي «مردمباوري» و «عوامزدگي» است كه در آن مفهوم خلق يا مردم مقدس و ارزشمند شناخته شده و خواست مردم عين حق در نظر گرفته ميشود. نقطه آغازين اين گرايش، پوپوليسم، در جهان در حقيقت مربوط به جنبشهاي انقلابي تندرو روسيه در قرن نوزده است. در اين قرن به ويژه در دهه 1860 ميلادي جنبشي انقلابي به نام ناروديك قصد ترويج باورها و انديشههاي پوپوليستي داشت و فضائل اخلاقي دهقانان و عامه مردم را عين حق ميدانست اما رفته رفته با نزديك شدن دهههاي پاياني قرن نوزدهم پوپوليسم در فضاي ماركسيستي و ادبيات متعلق به آن، كه زيربنايي تشكيلاتي و منضبط و حزبي داشت به صورت شعاري تحقير آميز براي تحقير هر آنچه در مقابل آنها قرار ميگرفت و در معناي وسيعتر به معناي عوامزدگي مورد استفاده قرار گرفت.
در اين گرايش جلب و همراهكردن پشتيباني مردم با دستآويز قرار دادن وعدههاي كلي، بزرگ و مبهم، تحت مديريت و رهبري هوشمند و با رويكردي ضد امپرياليستي صورت ميگيرد و از آنجايي كه در اين سيستم توجه و قداست خاصي متوجه عوام است، اهداف سياسي بنابر اراده و نيروي مردم و سواي فعاليتهاي احزاب يا نهادهاي سياسي پيش ميرود.
البته بايد توجه داشت كه اين آيينها و سياستهاي خاص پوپوليستي در كشورهاي مختلف شكلها و ساختار مختلفي پيدا ميكند و در مواردي تا حد بروز ستايشهاي بيمارگونه و مخرب از مفهومي به نام توده پيش ميرود. نمونه اين جريان در سالهاي پس از 1945 ميلادي همزمان با رويكار آمدن رويكرد راستگرايانه مككارتيسم و همينطور در ساختار چپگراي حزب سوسياليست نورمن تامس در آمريكا قابل بررسي است.
در اين نگرش اراده جهت دار توده مردم نسبت به عدالتخواهي بسيار چشمگير است و اين اراده در مقايسه با سيستمها و مكانيسمهاي مختلف بسيار موفقتر و كارآمدتر است. در حقيقت پوپوليسم واكنش به انديشهها و آرا و روشهاي نظامهاي سياسي مبتني بر نمايندگي است كه در مقابل احساس وقوع بحران، به تجليل پنهان يا آشكار از كانون آرماني خود ميپردازد. با اين وجود به دليل فقدان ارزشهاي بنيادي، از عوام بيشتر تاثير ميگيرد و در هر محيطي، ويژگيهاي همان محيط را ميپذيرد و عملا پديدهاي سراسر گذرا است.
به هر حال با مرور پوپوليسم، با همه تنوع و ساختارهاي متفاوتي كه در تاريخ اجتماعي معاصر داشته با موج احساسات توده مردم روبروست و به اين واسطه است كه مشروعيت سياسي پيدا ميكند. به اين معنا كه تشكيلات و گروهي در جوامع موفق خواهند بود كه بتوانند با استفاده از موج پوپوليسم در جامعه، توده مردم را به سمت و سويي كه خود ميخواهند هدايت كنند.
با اين تفاسير پوپوليسم در هر موقعيت و ساختار جغرافيايي پوپوليسم است و در تاريخ و جغرافياهاي مختلف نيز تنها كاركردهاي متفاوتي از خود نشان ميدهد، چرا كه يگانه شعار اين نگرش در هر سرزميني اعتماد به توده در مقابل عمل است.
مردمداري و مردم باوري پوپوليسم
براساس بحثهاي نظري در رابطه با نگرش پوپولسيم هميشه دو مسير وجود دارد؛ در يك نگاه پوپوليسم معادل مردمباوري است. به اين ترتيب كه از مركز قدرت آزاديها و امتيازهايي به مردم داده ميشود و به نوعي مردم در ساختار قدرت به بازي گرفته ميشوند. در اين شيوه نخبهگرايي و نخبهباوري و هر آنچه كه گروهي را از توده مردم متمايز كند مورد توجه قرار نميگيرد و مذموم شناخته ميشود.
در نگاه ديگر پوپوليست به معناي مردمداري است كه به اين ترتيب كانون قدرت با دادن اميد واهي به جامعه و تاكيد بر عقايد فراموش شده آنها به بهرهبرداري از جامعه ميپردازد. استفاده از اين نگرش در جذب توده و بهرهبرداري از انها براي دسترسي سادهتر به اهداف قدرتها آنقدر بارز و مشخص است كه بسياري از نحلههاي فكري مثل ناسيوناليسم، ماركسيسم، نازيسم و ... براي رسيدن به اهداف و سياستگذاريهايشان اين نگرش را مورد توجه قرار دادهاند و حداقل يكي از پايههاي حكومت خود را بر اساس شعارهاي پوپوليستي انتخاب كردهاند.
پوپوليسم به دليل گرايش به شعارهاي مردمگرايانه و جذب توجه مردم همواره مورد مخالفت امپرياليستها و ناسيوناليستهاست اما همين امر هم مانع از اين نشده كه اين نحلههاي فكري نيز از ويژگيها و امتيازات آن در جهت منافع خود بهره نبرند. اين جريان را ميتوان در سطوح و لايههاي متفاوت در اديان مختلف نيز پيگيري كرد. در ادياني مانند اسلام و مسيحيت به ويژه در مواجهه با تندرويهاي گروههايي چون طالبان، وهابيت، صهيونيسم يهودي و مسيحي اين جريان به راحتي قابل مشاهده و بررسي است. اين گروهها غالبا با شعارهاي عوامگرايانه خود توده مردم را به سوي خود جلب ميكنند و ادعا ميكنند كه همواره منادي دين راستين بودهاند و براي دسترسي اسانتر به اين هدف رسانههاي مختلف چون راديو، تلويزيون، ماهواره و ... را براي طي كردن مرزهاي جغرافيايي در اخيتار ميگيرند.
پوپوليسم ايراني و تقابل آن با دموكراسي
در ايران نيز به نظر ميرسد جريانهاي سياسي خيلي زود به سمت پوپوليسم كشيده ميشوند. در بسياري موارد ديده ميشود كه افراد يا گروهها با تهيج احساسات مردم و با استفاده از شيوهها و روشهاي غيردموكراتيك و با برانگيختن و تحريك كردن احساسات مذهبي ملي مردم، آراء بيشتري را به سمت خود جلب ميكنند بدون اينكه انچه را كه لازمه دموكراسي است رعايت كنند. چرا كه لازمه دموكراسي شفافيت و آگاهي مردم است. درحقيقت دموكراسي بر آراي تك تك افراد مبتني است و مردم آگاهانه و با اطلاع كافي امور را پيگيري ميكنند، اظهار نظر ميكنند و از همه مهمتر نخبگان نيز در اين فرآيند جايگاه ويژهي دارند و صاحبنظرند. در حالي كه پوپوليسم با كنار گذاشتن نخبگان و هر آنچه از توده مردم متفاوت است، ديدگاههاي خود را دنبال ميكند.
در ايران متاسفانه به دليل وجود دورههاي حكومتي استبدادي در زمانهاي مختلف و به دليل اينكه مردم از سطح سواد و دانش اندكي برخوردار بودهاند پوپوليسم به سرعت گسترش پيدا كرده است. حتي امروز نيز به با وجود آنكه جامعه شهري در ايران وسعت پيدا كرده و ميزان سواد سطوح مختلف جامعه بيشتر شده است به اين دليل كه جريان دموكراسي همچنان بستر مناسب و شايسته خود را بدست نياورده، گرايش پوپوليستي بر جامعه غالب است كه به نظر ميرسد صدمات جبرانناپذيري را به آزاديهاي فردي و اجتماعي افراد وارد ميكند. در ايران در مقايسه با ديگر كشورها كه تجربههاي پوپوليستي بر آنها حاكم بوده اين گرايش قوت بيشتري داشته چرا كه در كشورهاي ديگر به ويژه كشورهاي اروپايي – هرچند كه نميتوان دموكراسي حاكم بر اين كشورها را صدردصد كامل و واقعي دانست- به جهت آزادي احزاب مختلف، تعدد و تنوع آنها و همينطور آزادي مطبوعات و بيان، تصميماتي كه با شعارهاي پوپوليستي گرفته ميشود به هرحال تحت تاثير يك عقل جمعي به سامان ميرسند.
در حالي كه جامعهايي كه در آن احزاب آنچنان تنوع و تعدد ندارند و مطبوعاتش آنطور كه شايسته و بايسته است اجازه فعاليت ندارند چه جامعه و چه فرد اجازه مانور ندارند و تنها يك راي پيشروي خواهند داشت. در اين صورت تفاوت نظر، انديشه، گفتمان و چالش و بحث آنطور كه در دموكراسي وجود دارد قابل دسترسي نيست.
در اين صورت است كه اگر سيستمي به سوي مقصد نادرستي حركت كند و دچار اشتباه شود به اين دليل كه همه مطيع آن سيستم هستند به راه خطا ميافتند و احتمال جبران خطا در اين شيوه بسيار اندك است. از اين رو به نظر ميرسد، به طور كلي اين گرايش نزد افرادي كه ميخواهند براي رسيدن به اهدافشان از احساسات مذهبي تودهها استفاده كنند، شيوهاي محبوبتر و كارآمدتر است.
این یادداشت در شماره ۱۲ نشریه طبرستان سبز منتشر شده است.
لباس سبز امام حسین را در خوزه آرکادیوی اول بخوانید.
نشانه شناسی فرهنگی و زبان شناسی رمان بیوتن را در همشهری بخوانید.
رد و مدح حسن بصری
مولانا ابوسعید حسن بن ابیالحسن یسار بصری امروز به عنوان يكي از چهرههای شاخص و تأثیرگذار در تاریخ تصوف اسلامی مطرح و شناخته شده است. و از او به عنوان سرآغاز تاريخ عرفان نام ميبرند. اگر چه شخصيت و آراء حسن بصري ابعاد و جنبههاي گوناگوني دارد و از او به عنوان يكي از بزرگان عامه و صاحب مكتب تفسيري ياد ميكنند اما اين اشكال نيز به او گرفته ميشود كه اراء و انديشههاي او با اهل بيت (ع) به ويژه اميرالمومنين (ع) همواره محل رد و تاييد انديشمندان و اساتيد فلسفه و عرفان قرار گرفته و تا به امروز در اين زمينه نظر قطعي و محكمي به دست نيامده است.
در نشست «حسن بصری گنجینه دار علم و عرفان» که چندی پیش در سرای اهل قلم و با حضور استاد اکبر ثبوت. دکتر نصرالله حکمت و دکتر شهرام پازوکی برگزار شد اندیشه های حسن بصری و ارتباطش با اهل بیت (ع) مورد بحث قرار گرفت و دیدگاه ها و آرای صاحب نظران این حوزه در رد و تایید حسن بصری و آثارش طرح و بررسی شد.
اشتباه حروف چینی از نظر جریده فهیم کیهان را در سرگرد بخوانید.
نام ويليام چیتیک در ذهن علاقهمندان و پژو هشگران عرفان اسلامی در کنار نامهایی چون ریتر، نیکلسون، مایر، شیمل و....نامی درخشان است.
تخصص چیتیک در انديشههاي ابن عربی و مولانا و برخی دیگر از شاخه های عرفان اسلامی که بهعنوان مکتب ابن عربی شناخته می شوند و همین طور اقبال به ترجمه آثار این دانشمند و پژوهشگربه زبان های مختلف گواه این ادعاست. علاقه اهالی فرهنگ ایران به این عرفان اسلامی پژوه معاصر سال هاست که حضور چیتیک را در ایران خواستار است و به همین خاطر نیز بالاخره طی تمهیداتی قرار شد ویلیام چیتیک که روزگاری در دانشگاه تهران و انجمن حکمت درس می خوانده و از رسالهای دکتریاي نیز دفاع کرده به همراه همسر دانشمندش خانم ساچيكو موراتا به ایران سفر کرده و در چندین مجمع علمی و بزرگداشت که برایشان برگزار می شود، شرکت کنند.
یکی از این نشستها با عنوان «جهان شناسي و جان شناسي» به بررسي آثار و زندگي ويليام چيتيك، همينطور جايگاه او در ميان عرفانپژوهان غربي عصر سه شنبه 21 خرداد ماه با حضور اساتيد و صاحبنظران اين حوزه در شهركتاب مركزي برگزار شد.در این نشست بهدليل تاخيري كه در سفر چيتيك اتفاق افتاد متأسفانه بدون حضور ایشان برگزار شد دكتر مجدالدين كيواني مترجم آثار چيتيك پيرامون زندگي، آثار و ديدگاههاي ویلیام چيتيك درباره ابنعربي و مولانا و شباهتها و تفاوتهاي آن دو، مباحثي را طرح و بررسي كرد.

كارل گوستاو يونگ (1961-1875) يكي از پيشگامان روانشناسي قرن بيستم و از بنيانگذاران روانشناسي تحليلي است.
يونگ تا سالها بهنظريات فرويد در مورد ناخودآگاه، روياها و بيماريهاي رواني پايبند بود و در فعاليتهايش از آنها بهره ميبرد تا اينكه به تدريج بهدليل سوء تفاهم و اختلافات نظري و فكري كه با فرويد پيدا كرد از او فاصله گرفت و استقلال يافت.
يونگ در پي استقلال فكري به تكميلكردن نظريات خود در زمينه ناخودآگاه، روياها، نشانهها و سمبلها پرداخت كه از جمله آنها ميتوان به رسالههاي وي در حوزه روانشناسي تحليلي، تيپهاي روانشناختي و آثار ديگري چون روانشناسي و دين، انسان و سمبلهايش، خاطرات، روياها و... اشاره كرد.
او در مواردي چون مباحث مرتبط با «خود» ديدگاههاي فرويد را رد كرده و مباحث جديدي را در این زمینه مطرح كرد.

امسال بزرگداشت شيخ فريدالدين عطار نيشابوري شاعر و عارف نام آور سرزمينمان در حالي برگزار شد كه مجموعه آثار او با تصحيح و تعليقات دكتر شفيعي كدكني منتشر و روانه بازار شد.
شيخ فريدالدين ابوحامد محمدبن ابوبكر ابراهيم بن اسحق عطار نيشابوري يكي از سرآمدان شعر و ادب فارسي و از بزرگان مشايخ تصوف ايران در قرنهاي 6 و 7 هجري قمري است.
او بيشك يكي از پرآوازهترين شعرا و شخصيتهاي عرفاني مشرقزمين از ديدگاه خاورشناسان شرقي و غربي است. مقام معنوي و تاثير حضور او بهعنوان يكي از بزرگترين حاملان فلسفه اشراقي در سرزمينمان تاثيرات عميق و شايستهاي در تاريخ تفكرمعنوي ايرانيان از خود برجاي گذاشته است.
برگزاري مراسم «عطار به روايت شفيعي كدكني» در آستانه بزرگداشت عطار نيشابوري شاعر پرآوازه كشورمان و انتشار آثار استاد شفيعي كدكني فرصتي را پيشروي اهالي ادب و شعر قرار داد تا برگي تازه از ديوان بزرگ عطارپژوهي را در كارنامه خود ورق بزنند.
در تاريخ فلسفه بعد از پيدايش رمان، فيلسوفان بزرگي از جمله هگل - «درسگفتارهاي زيباييشناسي» - مباحثي هرچند كوتاه اما با بصيرت كامل در باره رمان را مطرح كردهاند و رمان را متعلق به دنيايي دانستند كه مناسبات اجتماعي آن تبديل به نثر شده و دنياي شاعرانه آن اجتماع از بين رفته است.
امروز نيز آثار متعددي از نويسندگان صاحبنام چون سارتر در دسترس علاقهمندان هست كه در كنار آثار فلسفي، نويسنده فلسفهاي را در قالب رمان با خوانندگان و مخاطبانش در ميان ميگذارد و به نوعي مخاطب را درگير ارتباط و نسبت فلسفه و رمان به طور مستقيم و يا غيرمستقيم ميكند.
اما نكته مهمي كه با مطالعه اين آثار مطرح ميشود اين است كه اگر كسي بخواهد نسبت فلسفه را با رمان به درستي دريابد ميبايست بر اين نكته نيز تامل كند كه آيا رمان ميتواند معرفتي علاوه بر فلسفه به مخاطب ارائه دهد و آيا رمان پتانسيلهاي انتقال مفاهيمي فراتر از فلسفه را براي ارائه به مخاطب خود دارد!
ايرانيان باستان در كتاب "مینوی خرد" آوردهاند علم بدون خرد علم نيست. مفهوم اين عبارت اين است كه علم بدون خردورزي مانند چاقويي تيز است در دست زنگي مست. علم بدون خرد نتيجه اش فاجعه هيروشيماست.
از طرفي هنر بدون علم هنر نيست، هنر ميبايست مخلوط و معجوني باشد از علم و خرد ورزي. همانطور كه اشاره رفت، علم بدون خرد علم نيست و هنر بدون علم هنر نيست، پس هنر هم علم ميخواهد، هم خرد. وقتي هنر وارد جامعهاي بشود همزمان خردورزي نيز بر آن جامعه وارد ميشود و جهل و ناداني و كجفهمي از آن جامعه بيرون ميرود.

..............................................................................................................................
لیست کتاب برای خوانندگان جدی ادبیات.
انیمیشن کارولین لیف را از مسخ اثر ماندگار فرانتس کافکا ببینید.
هیچ کافه ای بعد از تو قهوه اش نمی آید به قلم حسین نوروزی.
"داستانها" اثر جان ادگارویدمن را با ترجمه آرش رادمنش بخوانید.
بر اساس بسياري از آموزههاي ديني در اديان الهي، خداوند موجودي ازلي معرفي شده است.
بسياري از فيلسوفان نيز با سنتها و ديدگاههاي متفاوت ازليت خداوند را قابل دفاع و او را موجود فرازماني دانستهاند. امروزه با توجه به اهميت ازليت در فلسفه دين معاصر، اين آموزه دوباره مورد توجه فيلسوفان و علاقه مندان حوزه فلسفه بهويژه فلسفه دين قرار گرفته است.
با نگاهي به نظريههاي جديد درخصوص زمان، در باب ارتباط ازليت با زمان و ديدگاهها و تفاسير سنتي در اين زمينه كه ازلي بودن خداوند را خارج از چارچوبهاي زماني تلقي ميكنند، ديدگاه ديگري نيز وجود دارد كه فيلسوفان بر اساس آن ازليت خداوند را صرفا به معناي وجودي زمانمند – بدون آغاز و پايان- تعريف ميكنند.
نشست «مفهوم ازليت خدا» كه در ادامه سلسله سمينارهاي فلسفه تحليلي پژوهشگاه دانشهاي بنيادي پژوهشكده فلسفه تحليلي، عصر دوشنبه (سوم دي) با حضور دكتر محمد سعيدي مهر، استاد دانشگاه، تربيت مدرس برگزارشد، به بررسی سازگاری مفهوم ازليت و ارتباط آن با نظريههای جديد در باب زمان و نقش آن در حل برخی مسائل الهياتی پرداخت.
دكترسعيدي مهر در اين نشست با ارائه تعريفي از ازليت خداوند از ديدگاه بوئتيوس، مفهوم ازليت استمراري را دارا بودن حيات سواي هويات انتزاعي و حقايق ابدي، بدون آغاز و پايان بودن حيات، استمرار و واجد شدن حيات به صورت يك باره، تعريف كرد و اين گزينهها را 4 مولفه اصلي در تعريف بوئتيوس از مفهوم ازليت خدا دانست و گفت: حتي با وجود اشكالاتي كه درباره نظريه ازليت استمراري خدا مطرح شده، اين نظريه قابل دفاع است.
وي با اشاره به كتاب « تسلاي فلسفه» استامپ و ديدگاه او درباره ازليت استمراري براساس تعريف بوئتيوس، (ازليت و دارابودن حيات بيكرانه (ازلي) به طور يكجاست) گفت: از اين تعريف در واقع 4 عنصر قابل استخراج است:
اول، موجود ازلي بايد حيات داشته باشد، دوم، حيات بايد آغاز و پايان نداشته باشد، سوم، - مهمترين عنصر- استمرار است كه نوعي كشش در خود دارد و چهارمين عنصر اين است كه اين موجود ازلي بايد حيات را به همراه استمرار يكجا داشته باشد. همانند موجودات زمانمند زنده كه حيات دارند و دچار نوعي استمرار نيز هستند، اما اين حيات در طول زمان پخش شده است.
البته استامپ ثابت ميكند كه نامحدود بودن حيات از نوع نقطهاي نيست بلكه از نوع كششدار است؛ كه لازمه آن داشتن حيات مستمر است. يعني وجودي هست كه كشش دارد، اما اين وجود كه كشش دارد يكباره حاصل شده و حتي ميتواند به صورت تدريجي بدست آيد.
استاد دانشگاه تربيت مدرس در دفاع از مباني استمرار ازليت به اثبات غيرزمانمند بودن وجود خداوند بر مبناي ساير صفات الهي - تغييرناپذيري، تجرد، كمال، مطلق، فعليت مطلق و... – و اثبات « استمرار وجودي غيرزماني» پرداخت و گفت: در مورد اثبات غيرزمانمند بودن وجود خدا، سه استدلال موجود است؛ تلازم زمان با تغيير، در اين حالت هر موجود زمانمندي متغير است، تنزه وجود خداوند از تغيير (خداوند متغيير نيست)، با در نظر گرفتن اين اصل، خداوند موجودي زمانمند نيست.
البته اگر اوصاف ديگر را كه در ساير اديان مطرح ميشود، بپذيريم استدلالاتي خواهيم داشت كه غيرزمانمند بودن را نيز شامل ميشود. به هرحال با توجه به سه استدلال مطرح شده، خداوند نميتواند موجودي زمانمند باشد، چون لازمهاش تغيير است، خداوند مادي نيست اما زمان از مقتضيات عالم ماده است.
در مورد استدلال سوم، بحث كمال مطرح است، چرا كه هر موجود زمانمند بالاخره صاحب نقص است و نواقصي نسبت به آينده پيشرويش دارد، از طرفي در آموزههاي اديان مختلف آمده خداوند كامل مطلق است و نقصي ندارد، پس نميتواند زمانمند باشد. به اين ترتيب اين استدلالها مطلقا زمانمندي را در اين حوزه نفي ميكند و اما در مورد مرحله دوم؛ يعني اثبات استمرار وجودي غيرزماني، اين ادعا مطرح است كه وجود خدا هرچند فاقد توالي زماني است ولي از نوعي استمرار يا كشش غيرزماني برخوردار است كه اين وجود نقطهوار يا « آن گونه» - به معناي زماني - نيست اما اين استمرار به گونهاي است كه وجود مستمر تماما و يك باره محقق است و برخلاف استمرار زماني براي آن، گذشته از دست نرفته و آينده نيز غايب نيست.
وي استدلالهايي را كه در اين زمينه مطرح است، اين گونه بازگو ميكند كه وجود فاقد استمرار يا فاقد كشش، نميتواند حيات داشته باشد و تصوير وجود نقطهوار، تصوير مناسبي از وجود خداي اديان نيست و در نهايت با ملاحظه تاريخ پيرامون موضوع ازليت، مشخص ميشود كه عموم فيلسوفان باستان و سدههاي مياني نيز چنين دركي از مفهوم ازليت داشتهاند.
در ادامه اين نشست دكتر سعيدي مهر درخصوص معقوليت و سازواري مفهوم استمرار غيرزماني گفت: ادعاها واعتراضهايي مطرح شده كه استمرار، اصولا در چارچوبي خارج از زمان نميگنجد، پاسخي كه در اين مورد وجود دارد اين است كه اين كاربردي متعارف نيست، چون ذهن ما با موجودات زماني خو گرفته است. نامتعارف بودن يك بخش است، كه مخالف با قواعد زمان و چارچوبهاي زماني نيست. باز اگر كسي اعتراض كند كه استمرار غيرزماني مفهومي« خود متناقض» است، اين جواب وجود دارد كه وي بايد ادعايش را ثابت كند و دليلي براي اين ادعا وجود ندارد.
دكتر سعيدي مهر در ادامه بحث، اعتراضهاي مطرح شده به غيرزمانمند بودن وجود خدا را مطرح كرد و گفت: ادعايي وجود دارد كه موجوديت را ملازم با زمانمند بودن ميداند و معتقد است موجود غيرزمانمند امر ناممكني است، پاسخ اين اعتراض اين است كه مفهوم وجود غير از مفهوم زمانمندي است و دليلي بر اين كه موجوديت مستلزم زمان است، نداريم. در نتيجه موجود غيرزمانمند امر ممكني است.
وي در ادامه به طرح يكي از مهمترين و جديترين اشكالات مطرحشده درباره غيرزمانمند بودن وجود خدا پرداخت و گفت: اعتراض بسيار جدياي در خصوص غيرزمانمند بودن وجود خدا مطرح است. به اين شرح كه اگر خدا موجود غيرزماني و ازلي باشد، چطور با عالم زمانمند ارتباط دارد و چگونه ميتواند علتالعلل باشد و در عالم زمانمند دخالت كند؟
نلسون پايك در كتاب «خدا و بيزماني» اين مثال را ميآورد كه اگر اين عبارت را داشته باشيم كه « خداوند كوهي را ،ديروز، آفريد» متدينين خواهندگفت: « ديروز خداوند كوهي را آفريد» ، در اين صورت اين جمله متغاير و نامعقول است زيرا خداي فرازمان نميتواند « ديروز» كوه را بيافريند.
در اين خصوص ويليام كريگ ميگويد: خداوند موجودي است كه قبل از آفرينش مفهومي فرازماني داشته و پس از آفرينش مفهومي زماني پيدا كرده است.
در عين حال 2 فيلسوف ديگر، استامپ و كرتزمن معتقدند كه يك موجود ازلي نميتواند فعل زمانمند داشته باشد و اگر فعلي زمانمند است فاعلش نيز بايد زمانمند باشد. در حقيقت سرشت يك فعل زمانمند به گونهاي است كه فاعل آن بايد موجودي زمانمند باشد.فيلسوف ديگري، استول، در اين مورد 2 نكته را از هم تفكيك ميكند. وي معتقد است كه اگر فعل فاعل ازلي، زماني باشد، محال است، پس فعل خداوند نيز نميتواند زماني باشد. دليل او اين است كه فعل، رويدادي درحيات فاعل است. پس اگر ازلي بود حيات هم ازلي است، حال آنكه حيات يكپارچه حادث است پس رويداد زمانمند در آن راه ندارد.
ديگر اينكه اگر اثر فعل فاعل ازلي، زمانمند باشد– دليلي براي امتناع نداريم – ممكن است و چون خداوند قادر مطلق است بر انجام هر كار منطقا ممكني، توانا است.
این گزارش با عنوان او همواره در آفرینش است در همشهری مورخ ۹دی منتشر شده است.
صد و سومين نشست تخصصي كتاب ماه تاريخ و جغرافيا چهارشنبه (3بهمن) با موضوع "مكاتب تاريخنگاري غرب" در سراي اهل قلم برگزار شد. در اين نشست كه با حضور دکتر كريم مجتهدي، استاد دانشگاه تهران و استاد گروه فلسفه دانشگاه صنعتي شريف و دكتر محمدعلي عليپور، استاد دانشگاه و مدير گروه تاريخ دانشگاه بينالمللي امام خميني(ره) برگزار شد، موضوع علم تاريخ در تاريخنگاري غرب و تاريخ نگاري و تاريخ پژوهشي آكادميك مورد بحث و بررسي قرار گرفت.
توليد دانش شايد يكي از مهمترين اتفاقاتي است كه براي بشر در روزگار جديد پس از رنسانس به وجود آمده كه منجر به كشف بشر از خود و پيرامونش شده است. با كشف بشر از پيرامونش علوم طبيعي به مفهوم علم (SCIENCE) مطرح شده و با كشف او درباره خودش، تاريخ به وجود ميآيد. به اين طريق انسان به نوعي تبارشناسي نزديك ميشود.
دكتر كريم مجتهدي در اين باره و با اشاره به ديدگاه فلاسفه يونان در جمع دانشجويان و اساتيد فلسه تاريخ گفت: به اعتقاد فلاسفه يونان آن چيزي كه مشمول مرور زمان ميشود، ماندگار نيست و آن چه مانا و ثابت نيست فاقد ارزش علمي است و نميتوان به ارزش علمي آن پي برد. مسئله اين است كه زمان، حقيقت را به مرور نمايان ميكند و حقيقت در دل زمان شكل ميگيرد. هراكليتوس يكي از فلاسفه يونان باستان تنها كسي است كه سيرورت را اصل قرار مي دهد، او به يك معنا علم را انكار ميكند و جزء كساني شمرده ميشود كه انسان را معيار حقيقت و سنجش دانستهاند.
دكتر مجتهدي با اشاره به سنت سقراط و صلابت او در مقابل نفي حقايق و ايستادگي او در اين زمينه كه منجر به محكوميت وي شد و همينطور با اشاره به سنت ارسطو، ادامه داد: در مقابل سنت يوناني، سنت انبياء مطرح است. منظور از سنت انبياء سنت حضرت ابراهيم(ع) است كه در عهد عتيق و انجيل مطرح شده و از اين لحاظ نقطه مقابل سنت يوناني است.سنت انبيا خصوصياتي دارد كه سنت يوناني از آن بهرهمند نيست. اين انبياء مشيتي دارند كه براي بندگان پيام الهي بياورند و در اين راه از فدا كردن جانشان نيز دريغ ندارند.
نويسنده كتاب "فلسفه وغرب" اضافه كرد: جريان واقع تاريخي كه ما در آن هستيم ضوابط تشخيص اعتبارش را در خود دارد، از يك مبدا شروع ميشود و در معاد به سرانجام ميرسد.اين سنت، سنتي توحيدي است، سنت افرادي است كه خود را پيامآور ميدانند. تفكر تاريخي، ريشه در دين دارد و تفكر ديني است در صورتي كه تفكر فلسفه يوناني تفكر طبيعي است. ارسطو نشان ميدهد كه انسان فضايل را از طبيعت كسب ميكند و آنها را در زندگي اجتماعي بروز مي دهد، مقصود او از طبيعت اعتدال و سلامت نفس است، در اين سنت ايثار، ازخودگذشتگي و شهادت جايگاهي ندارد، از اين رو مشخص است كه فضيلت براي ارسطو همان اعتدال است.
وي با اشاره به كتاب "ارغنون جديد" فرانسيس بيكن اين موضوع را مطرح ميكند: بيكن همواره در مباحث مورد نظرش توجه كمتري نسبت به رياضيات از خود نشان ميدهد و طبيعيات را همواره مورد توجه قرار ميدهد. او معتقد بوده كه عقل ميبايست سر تعظيم در برابر طبيعت فرو آورد و از طبيعت درسها بياموزد. از طرفي دكارت فرانسوي اهميت زيادي براي رياضيات قائل بوده و با ظرافت و بدون انكار رياضيات را سوار بر طبيعت ميكند و به اين ترتيب ذات علم را گسترش ميدهد و ميگويد شناخت معقول عالم طبيعت شناخت هندسي آن است و به اين ترتيب علم جديد متولد ميشود.
به اعتقاد دكتر مجتهدي پديدارهاي تاريخي يك بار تجربه ميشوند و رخدادهاي تاريخي قابل تكرار نيستند و تنها امكان روايتهاي چندباره از آنها موجود است. ولتر با بكار بردن لفظ فلسفه تاريخ ميگويد كه تاريخ نوعي ضرورت است. تاريخ در حقيقت حركتي دارد كه اين حركت قابل كنترل توسط افراد نيست و افراد در حقيقت آلت دست تاريخ هستند.
در تاريخ يك ضرورت دروني وجود دارد، اين نكته همان مبحثي است كه ابنخلدون نيز به آن اشاره كرده است. او انسانها را به رودخانهاي سيلابي تشبيه كرده كه با نيروي زياد در حال حركتند، اين رودخانه به دشتي ميرسد و در اين دشت گسترده پخش ميشود و در نهايت به كلي از ميان ميرود و نابود ميشود.
دكتر عليپور نيز در ادامه اين نشست با اشاره به اين نكته كه موضوع علم تاريخ حادثه تاريخي است، گفت: شناخت موضوع دانش، همان تاريخ است كه به دو بخش نقلي – قبل از قرن 19- و تحليلي – قرن 19 و اوايل 20- قابل بخش شدن است. دانش تاريخ مشمول تاريخ نظري نيز هست و خود فلسفه علم تاريخ نيز زيرمجموعه و شاخهاي از مجموعه معارف دانش تاريخي محسوب ميشود. آنچنان كه فيلسوفان تاريخ حركت جامعه را از انسان مطرح ميكنند و معقتدند در صورتي كه حركت جامعه انساني از آغاز تا كنون و تا پايان آن به درستي بررسي و شناخته شود، آينده بشر قابل پيشبيني خواهد بود.
استاد دانشگاه امامخميني(ره) با نقل قول از پرفسور راش در "مقدمهاي بر فلسفه تاريخ" ميگويد: تاريخ از زماني آغاز ميشود كه نوع كنوني بشر در زمين به وجود آمد. با اين توصيف، تاريخ كليه حواشي است كه در گذشته انسان اتفاق افتاده است. در اين ميان مورخان قرن 19 براي تاريخ هيچ محدوديتي قائل نيستند و معتقدند تمامي حوادث و اسناد در گذشته براي ثبت در تاريخ بايد حفظ شوند و در اين باره نبايد هيچ حوزه و زمينهاي ناديده گرفته شود.
دكتر عليپور معتقد است" اگر بخواهيم با ديدگاه مورخان قرن 19 به تاريخنگاري بنگريم ميبايست از دانشجويان تاريخ بخواهيم تا به مراكز اسناد در سراسر جهان بروند و اسناد معتبر را در مورد تاريخ كشورمان گردآوري كنند و نسخههاي چاپي مختلفي را كه درباره تاريخ سرزمينمان موجود است جمعآوري كنند، به اين ترتيب ما توانستهايم اسنادي را ثبت و ضبط كنيم كه بعد از ما بتوانند با كمك اين اسناد تاريخ را بنويسند. چرا كه تاريخنگاران همواره براي نوشتن تاريخ به سند نيازمند بوده و هستند.
دكتر مجتهدي نيز در بخش دوم سخنرانياش پيرامون ضرورتهاي دروني تاريخ در تاريخنگاري و شيوههاي آن گفت: مورخ ناگزير از انتخاب است. و ميبايست در انتخابش ضوابطي را در نظر بگيرد كه اين ظوابط به ناچار موضع شخصي و سياسي او را نمايان ميكند. اينجاست كه مورخ با نوعي موضعگيري ناخواسته روبرو است. به هر حال در تاريخ نويسي معتقدم حرف اول را سند ميزند. و منظور از سند، اسنادي كه به صورت شفاهي، كتبي، منقول و غيرمنقول به دست مي آيند هرچند اعتبار و سنديت آنها نيز خود بحث جداگانهايي را ميطلبد.
این گزارش در روزنامه همشهری مورخ ۱۰ بهمن منتشر شده است.
"نيايشهاي جاودان" عنوان يكي ديگر از سلسله نشستهاي شهر كتاب مركزي است كه سهشنبه (2بهمن) پيرامون ترجمه فارسي "صحيفه سجاديه" به قلم دكتر سيدعلي موسوي گرمارودي در شهركتاب مركزي برگرازشد.
صحيفه سجاديه را، اخت القرآن، زبور آل محمد و انجيل اهل بيت ناميدهاند كه در شيوايي و استواري سخن، پس از قرآن و نهجالبلاغه سومين اثر مدون و برجسته اسلامي است كه از دورترين روزگار مورد توجه اهل ادب و معرفت بوده است.
اين كتاب قدسي به جهت در برداشتن كلمات شورانگيز و شيواترين راز و نيازهاي بشري به درگاه ايزدي،همواره مورد توجه دلباختگان به معنویات بوده است .
نشست "نيايشهاي جاودان" كه با حضور اساتيدي چون بهاءالدين خرمشاهي، دكتر مهدي محبتي و مترجم اثر، دكتر سيدعلي موسوي گرمارودي برگزار شد، مباحثي را پيرامون دعا و نياييشهاي جاودانه امام زينالعابدين سيدالساجدين در صحيفه سجاديه كه يكي از بزرگترين الگوهاي نيايش در جهان است، مطرح كرد.
نخستين سرمشق انسانها در نيايش با خداوند، كلام الهي در كتاب قرآن است كه مجموعهاي از انواع نيايشها را در فصيحترين عبارات در خود، دارد. پس از آن سرمشق فصيح ديگري كه به ما بياموزد تا در راز و نيازهاي خويش با خداوند آرزو منديهايمان را با زباني موثر و آتشين بيان كنيم، نيايشهاي درخشان و آتشانگيز حضرت امام ابومحمدعليبنالحسين، سيدالساجدين در صحيفه سجاديه است.
دكتر گرمارودي در ابتداي نشست ضمن اشاره به عنوانين مختلف اين اثر "الصحيفه الكامله"، "زيور آلمحمد"، "انجيل اهلبيت" و "قرآن صاعد" در ميان دانشمندان و علماء اسلامي، درباره ترجمه اين اثر قدسي گفت: اساس كار در ترجمه اين اثر همان است كه در ترجمه قرآن كريم، به كار بردهام، به اين معني كه زبان معيار همراه با اندكي باستانگرايي به كار گرفته ام تا سايهاي از قدمت متن به ترجمه منتقل شود و سرانجام تلاشكردهام تا دو قطب زيبايي و وفاداري را به يكديگر نزديك كنم. هرچند كه صحيفه، كلام امام معصوم (ع) است و بايد در ترجمه كلام و معصوم نيز امانت و وفاداري را بسيار رعايت كرد اما در نسبت به ترجمه قرآن اندكي بازتر عمل كردم.
مترجم صحفيهسجاديه در ادامه صحبتهايش ضمن اشاره به ترجمه متون عربي به زبان فارسي و مشكلات خاص آن به لحاظ ساختار و تفاوتهاي دستوري اين دو زبان اضافه كرد: ويژگيهاي اين ترجمه درست همانند شيوهاي است كه براي ترجمه كتاب مقدس قرآن به كار برده بودم. زبان ترجمه در اين اثر " نثر معيار" است كه با اندك چاشني باستانگرايي و آركائيسم در هم آميخته است. اين شيوه بيش از 14 قرن پيش و براساس زبان عربي فصيح رايج در آن روزگار به وجود آمده است، به اين دليل خواستهام اين ترجمه اندكي باستانگرايي داشته باشد اما نه چندان كه از نثر معيار دور شود.
وي با تاكيد به اين نكته كه براي رساندن معنا جز براي تفهيم معناهاي خاص از مترادفها - چه به شكل همسانيها و چه يكسانيها- استفاده نكرده، گفت: تاكيد در عربي با تناظر كامل امكان دارد. در حالي كه در زبان فارسي، كه از خانواده زبان فرضي هند و اروپايي، از شاخهآريايي يا هند و ايراني است در همه دورههاي سهگانه خود و خاصه در دوره سوم يعني زبان ايراني نوين كه امروز با آن سخن ميگوييم؛ "دستگاه تاكيدها" با " دستگاه تاكيدهاي" زبان عربي كه از شاخههاي زبان سامي است، به كلي متفاوت است و اين تفاوت به اندازهاي است كه اگر در ترجمه دقيقا رعايت شود، ترجمه را از شيوايي مياندازد و اگر رعايت نشود، ترجمه را از وفاداري دور ميكند، بنابراين كوشش كردهام كه تا حدودي كه به هر دو سو، لطعمه وارد نشود.
دكتر گرمارودي در خاتمه صحبتهايش با اشاره به اين مطلب كه در ترجمه صحيفه سجاديه ابدا پارسيگرايي كسرويگونه نداشته گفت: در اين ترجمه مجموعا 686 زيرنويس و حاشيه در توضيح و تبين مواردي كه احتياج به شرح و توضيح داشته از 25 منبع گردآوردي نموده و در ترجمه آورده ام و بيشتر از همه از "رياضالسالكين" سيدعليخان مدني شيرازي – متولد 1052 و متوفي 1120- كه در 7 جلد موجود است و نيز از "شرح علامه شعرايي" آيتالله ميرزاابوالحسن و "تعليقات عليالصحيفه" مرحوم فيض كاشاني و شرح الصحيفه محمد حسني شيرازي بيشتر از ساير منابع استفاده كردهام كه فهرست دقيق و كامل اين منابع در پايان كتاب آمده است.
دكتر مهدي محبتي ديگر سخنران اين نشست نيز در ادامه اين برنامه با ارائه اين مطلب كه نام دكتر گرمارودي همواره تداعيكننده مفاهيم و موضوعات ارزنده است گفت: ايشان جزء نخستين كساني بودند كه شعر سپيد را در خدمت مفاهيم مذهبي آوردهاند و بعد از ترجمه قرآن مجيد، ترجمه مجددي از صحيفه سجاديه را در اختيار علاقمندان به حوزههاي معرفتي قرار دادهاند. ترجمه مجدد اين آثار بركات بسياري را براي ما به همراه دارد، چرا كه به گفته بسياري از روانشناسان و جامعهشناسان قرن بيستم، قرن افسردگيها و بزرگترين بيماريهاي روحي و ذهني بشر است، بشر امروز حال شاهزادهايي را دارد كه زندگياش را طلا فراگرفته اما روح استفاده از اين مال و ثروت در او موجود نيست، امروز با توجه به اينكه مقولههاي مختلفي مثل صحيفهسجاديه و نيايشهاي معنوي ديگر در دسترس بشر قرار دارد، بشر ميبايست با توجه به اين آثار در راستاي كيفيت بخشيدن به زندگي خود گام بردارد. رجوع و مطالعه نيايشها به ويژه در صحيفه سجاديه موجب ميشود تا بشر از اين كميتگرايي كه در زندگي به آن دچار شده فاصله بگيرد و به سمت كيفيتها قدم بردارد.
وي در ادامه صحبتهايش با اشاره به گفتههاي كارل در كتاب "فلسفه نيايش" گفت: بيشترين آمار مريضيها متعلق به افرادي است كه در زندگي خود هيچگونه نيايشي ندارند، غالب افرادي كه نيايش ميكنند خود را از بيماريهاي روحي و جانكاه نجات ميدهند. و صحيفه سجاديه بهترين دستاويز براي غرق نشدن در اين بيماريها و گرفتاريهاي روحي است.
دكتر محبتي با تاكيد بر اين نكته كه بعد از قرآن و نهجالبلاغه هيچ اثري مانند صحيفه سجاديه لطافت و ظرافت را در ارتباط و تعامل خالق و مخلوق ندارد گفت: صحيفه سجاديه صحبتهاي عميق دل دردمندي است نسبت به معبود خود كه عشق به معبود و آفريننده در آن موج ميزند.
آگاهيبخشي يكي ديگر از خصوصيات اين اثر است، در اين كتاب هيچ دعايي را نميتوان يافت كه نكتهاي آموزنده در دل خود نداشته باشد و مهمترين ويژگي نيايش ها در صحيفه سجاديه استفاده از دعا براي مبارزه است، اين جمله در عين حال كه درست است كامل نيست. دعا در مكتب امام سجاد (ع) وسيله نيست، بلكه خودش به عنوان هدفي بزرگ مطرح بوده و هست كه نه تنها مسئوليتي را از دوش افراد سبكنميكند بلكه مسئوليتآفريني نيز ميكند. به هرحال محبت، نيازمندي و دردمندي، آگاهي بخشي و مسئوليتپذيري از جمله مهمترين اركان دعاها و نيايشهاي صحفيهسجاديه است.
دكتر محبتي در ادامه مباحث مطرح شده در مورد ويژگيها و خصوصيات ترجمه موسوي گرمارودي از كتاب ارزشمند صحيفه سجاديه گفت: غالب متنهايي كه در اين ترجمه استفاده شده پخته و روان است. عموما عظمت با ظرافت قابل جمع نيست اما در اين ترجمه اين امر حاصل شده و اين خود كار بسيار دشواري است.
در اين ترجمه، مترجم ابعادي از ذوق را بكار گرفته كه كمتر در ترجمهها ميبينيم. در انتخاب واژهها ميانه را گرفته و معادلهاي خوب و مناسبي براي عبارات و واژهها انتخاب كردهاست.
در ادامه اين نشست بهاءالدين خرمشاهي نيز ضمن اشاره به شان و عظمت دعا و نيايش در درگاه خداوند گفت: بشري كه از دعا ساكت است، گرفتار فقر است و اين فقر در تمامي حوزهها است. فقر ذاتي، فقر معنوي، فقر مادي و علمي و ...
اگر كسي در عين نيازمندي و درماندگي دست نياز به سمت خداوند دراز نكند و ساكت باشد، بي شك گرفتار تكبر و خويشپسندي است. اتصال به خداوند، اتصالي بدون تكلف و بي قياس است كه همگي ما به آن محتاج و نيازمنديم.
خرمشاهي در ادامه يادآوري كرد: با اعتقادي كه به ترجمه گرمارودي از صحيفه داشتم، اما بخشهايي را براي حضور در اين جلسه مطابقت كردم و از دقت ترجمه ايشان بسيار شگفتزده شدم چون ايشان خود معتقدند كه در اين ترجمه همانند ترجمه قرآن كريم، خود را مقيد ندانستهاند اما به جرات ميتوان گفت كه در اين ترجمه دقت در برگردان واژهها و عبارتها با حفظ معنا و در عين حال زيبايي و آهنگيني كلام در تمامي فرازها قابل مشاهده است. و معتقدم اين ترجمه همانند ديگر ترجمههاي ارزشمند كه قبلا صورتگرفتهاند، گنجينهاي است كه به ذخاير فرهنگي معرفتي ما افزوده شده است.
سيماي معماگونه مكاشفه در عهد جديد
نشست "درآمدي برعهدجديد" از سلسلهنشستهاي انجمن حكمت و فلسفه عصر پنجشنبه (4 بهمن) در موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران برگزار شد. در اين نشست كه با حضور مترجم و محقق اين اثر، پيروز سيار برگزار شد پيرامون ترجمه، حواشي عهد جديد و رسالههاي سيزدهگانه پولوس كه براي اولين بار به فارسي ترجمه شدهاند، مباحث و موضوعاتي مطرح شد.
امروز با نزديك شدن تمدنها به يكديگر و با از ميان رفتن موانع و سدهايي كه ميان تمدنها و فرهنگها در جهان موجود است، ضرورت شناخت اديان مختلف بيشتر احساس ميشود و اين امر اهميت ويژهاي مييابد. نكتهاي كه خداوند در قرآن بارها از آن با عنوان "تعارف" نام برده است. حال كه اين شرايط در دنياي امروز ما فراهم شده، با مطالعه اديان اقوام مختلف و شناخت آنها امكان شناخت و بررسي بهتر و دقيقتر ميراث تمدني و فرهنگي بشر از طريق مطالعه اديان به راحتي امكانپذير شده است. به اين ترتيب مطالعه و بررسي عهد جديد كه يكي از كتابهاي برجسته و ارزنده آسماني است ما را براي دسترسي به اين مهم ياري ميكند.
"عهدجديد" شامل 27 اثر است كه اين 27 نوشته جايگاه يگانهاي را از منظر مسيحيان دارند زيرا در اين نوشتهها معيار ايمان مسيحيان مشخص شده است.
ترجمه پيروز سيار از عهد جديد بالغ بر 1312 صفحه و در بردارنده 27 فصل عهد جديد به طور كامل به انضمام مقدمههاي تفصيلي و پانوشتهاي تفسيري است.
پيروز سيار در ابتداي اين نشست با ارائه توصيف اجمالي از سيزده رساله پولوس، گفت: رساله عبرانيان نوشتهاي متفاوت از عهد جديد به شمار ميآيد كه در متن آن اشارهاي به نويسنده آن نشده است و بيشتر به موضوعات و مباحثي ميپردازد كه عهدجديد را به عهدقديم مربوط ميسازد.
عهد جديد عنوان مجموعهاي است كه مسيحيان به كتاب مقدس افزوده اند. اين مجموعه شامل 27 اثر است كه جملگي به زبان يوناني نوشتهشدهاند. هر چند شواهدي در دست است كه انجيل متي داراي نسخه اصلي آرامي بوده است. اين 27 نوشته جايگاه يگانهاي در مباني مسحيت دارند چرا كه معيارهاي ايمان و عاليترين منبع مسيحيان شمرده ميشوند. عهد جديد قسمت دوم كتاب مقدس را تشكيل ميدهد و بخش نخست اين اثر كه در 7 كتاب ديني يهوديان است از سوي مسيحيان عهدعتيق نامگرفته است تا اين دو قطعه از يكديگر تمايز يابند. اما قسمت جديد كه به عهد تعلق گرفته است نازل بر كلامي است كه در كتاب اغنياي نبي باب31 آيه 33 آمده است.
مترجم عهد جديد، در مورد رساله عبرانيان كه در اين مجموعه براي اولينبار به فارسي ترجمه شده است گفت: اين اثر خطابهاي است براي يهودياني كه به مسيحيت گرويده بودند و يا براي مشركان مسيحي شده به نگارش درآمده است. مولف اين نامه برآن نبوده كه پاسخگوي مسائل خاص يك كليسا باشد بلكه بيشتر پوشيده است تا به شرح عواملي بپردازد كه پيوند دهنده دو عهد عتيق و جديد باشد. او موكدا اصرار داشته كه مسيح يگانه كاهن اعظم است و تاريخ عهدي را كه ميان خدا و انسان بسته شده به كمال رسانده و نقطه مركزي تاريخ بشريت است.
اين پژوهشگر در ادامه مباحث خود در مورد رساله كاتوليك يا رسالات عام يا عمومي اضافه ميكند: رسالات عام مشتمل بر 7 نامهاند كه متعلق به پولوس نيستند. اين نامهها مخاطب خاص و مشخصي ندارند، البته به استثناي رسالههاي دوم و سوم يوحنا و از اين روي كاتوليك خوانده شدند چرا كه لفظ كاتوليك به معناي عام يا كلي است. رساله يعقوب كه برادر خداوند – عيسي- و رئيس يهوديان به مسيح گرويده بود، احتمالا در اورشليم و اندكي پيش از رساله پولوس به روميان نوشته شده است. اين نوشته كه سياق مهدهاي آموزنده حكمت را دارد از نظر پروتستانها به منزله شرطي بر موعظه "برفراز كوه عيسي" به شمار ميآيد كه در انجيل متي باب 5 تا 7 موجود است.
رساله اول پتروس براي دعوت مسيحيان روم به مقاومت در مقابل آزارگري نگاشته شده و تاريخ اين نامه معمولا پيش از آزارگري امپراطور روم در سال 90 ميلادي در نظر گرفته ميشود. اين رساله كه از جنبههاي مختلف شبيه نامههاي پولوس است رسالتي ويژه دارد و اعتقادات اوليهايي كه مثلا در باب عيسي در مقام بنده بلاكش وجود داشته، ملاحظه ميشود.
سيار در مورد رساله يهودا چنين ميگويد: اين رساله ظاهرا نوشته برادر يعقوب است و به نكوهش معلمان دروغين و ترغيب مومنان به حفظ ايمانشان ميپردازد. تاريخ تاليف آن قبل از سال 90 ميلادي يعني پيش از تاسيس قانون عهد عتيق در شوراي يمنيا در نظر گرفته ميشود. رساله دوم پتروس وابسته به رساله يهوداست اما در آن نقل از آثار مجعول ديده نميشود و نكته جالب توجه در اين رساله آن است كه تحول انديشهها را در باب ظهور آخرالزماني عيسي نشان ميدهد.
حال و هواي رسالههاي يوحنا تداعي كننده انجيل چهارم هستند، رسالههاي دوم و سوم براي حل مشكلات جماعت خاصي از مسيحيان نگاشته شده است. اما رساله اول ناظر بر ملاحظات كلي است و انديشهاي را كه مخالف جسم يافتن عيسي براي نجات آدميان از گناهانشان بوده رد ميكند.
وي ادامه ميدهد: مكاشفه كه آخرين بخش عهد جديد است با ساير آثاري كه در كليساي مسيحي قانوني شمرده شدهاند تفاوتهايي دارد و در قياس با انجيلها، اعمال رسولان و رسالهها فصل ادبي كاملا متمايزي را ارائه ميكند، خصوصيات شگفتانگيز روياهايي كه در آن نقل ميشود و نمادگرايي شديد آنها در كنار بخش نمايشي صحنههاي توصيف شده به اين اثر سيماي معماگونه ميبخشد. محتواي الهياتي مكاشفه از برخي جنبهها بسيار غني است خصوصا از لحاظ مبحث آخرالزمان كه جايگاه ويژهاي را در اين اثر به خود اختصاص ميدهد.
سيار در خاتمه صحبتهايش اضافه كرد: ترجمه كتاب مقدس هر قدر هم كه با دقت و موشكافي صورت پذيرد هيچگاه به نتيجه نهايي نميرسد و كاري بيانتها است كه در طول زمان پيش ميرود و كمال مييابد بدون آنكه به نقطه پايان برسد. بيگمان اين كار نقطه آغاز تلاشي است كه بايد در طول زمان هر چه بيشتر كمال پذيرد.
این گزارش در روزنامه همشهری مورخ ۱۰ بهمن منتشر شده است.