
چندین گاه میدانستم که من او را میخواهم، او مرا پیش از من خواسته بود و از من هیچ در نخواسته بود.
دو برادر بودند در روستاي اردكان طالقان يكي به نام بهاءالدين يكي علاءالدین. از قضاي روزگار نه به علاءالدين و نه به بهاءالدين اولادي كرامت نشده بود. درويشي آمد و بنا كرد به مدح علي خواندن.
ديد بهاءالدين و علاءالدين زانوي غم بغل كردند. اينها گفتند كه چرا غمگين هستند. درويش سيبي از بغل درآورد و دو نيم كرد و هر نيم را به يكي از دو برادر داد. گفت برويد حمام تميز بشوييد و بعد سيبها را با زنهايتان قسمت كنيد و بخوريد. اينها خوردند و به امر خداوند زنهايشان بارحمل شدند. گذشت تا پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه زنهاي اين دو برادر وضع حمل كردند. يكي پسري به دنيا آورد و يكي دختري. اسم دختر را برداشتند نگار و اسم پسر را عزیز. عزيز و نگار باهم بزرگ شدند.مدرسه رفتند. بازي كردند تا بعد عاشقی شان درآمد....
بازخوانی یک عشقنامه به روایت یوسف علیخانی
سال و فال و مال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام. اینگونه باشد که سال برایت خرم گردد و فال هر که هر کجا در طالعت اندر ستارگان یا که قهوه می نگرد نیکو باشد. مال وافر از بابت خوشدلی خویش نصیب گردانی و دستگیری مستمندان و نیازمندان کنی که بسی ثواب برای خود و منزل اندوخته کنی. حال و احوال خود و دوستداران در سلامت باشد و روزگار به خوشی بگذرانی. اصل خویش ثابت گردانی که دو رنگی و دو طبعی در میان بندگان باری تعالی و خالق یکتا خوش نمی آید. نسل خود به یاری خداوند باقی گردانی که به لطف خداوند باری تعالی تخت خوش بختی در مرتبه عالی قرار گیرد و بخت رام تو باشد.
ابلهان اثری را می خوانند و چیزی از آن نمی فهمند. اشخاص عامی خیال می کنند که آن را کاملا فهمیده اند. صاحبان عقل سلیم گاهی همه آن را نمی فهمند. آنان نکات مبهم و تاریک را تاریک می یابند و نکات روشن را روشن می بینند. و اشخاص پرمدعا اصرار دارند که نکات روشن را تاریک جلوه دهند و نکاتی را که کاملا واضح و قابل فهم است نفهمند.
+ رساله «هنر در خدمت اخلاق» اثر لابرویر را بیابید و بخوانید.
++ گزارش مریم آموسا از فعالیت های اخیر جمشیدمرادیان (مجمسه ساز) را حتما بخوانید و ببینید.
يادم نميآيد چه كسي، كجا و چه وقت اين مطلب را گفته يا چرا گفته يا من آن را كجا خواندم يا از زبان چه كسي شنيدم. مهم اين است كه ميخواستم اين مطلب را همين امشب با شما در ميان بگذارم... حالا چه فرق ميكند چه كسي آن را گفته براتيگان، بوكوفسكي، سارتر، بورخس يا اول شخص مفرد. لب مطلب اينكه مي خواستم اين مطلب را با توی مخاطب در میان بگذارم که حساب کار دستت بیاید... « مهم نيست چه نوابغ لعنتگرفتهاي هستند اين آقايان؛ مهم اين است كه حوصله مرا سر ميبرند.» به شدت... تحمل شنیدنشان را ندارم چه برسد به دیدنشان... پس تو که جای خود داری! +
+ این یادداشت پس از یک هفته پرزحمت و طاقت فرسا حضور در نشست ها و انجمن های ریز و درشت ادبی و هنری قلمی شد.
++ در مورد مسابقه داستانک نویسی هزاردستان بیشتر بدانید.
برآنچه دلخواه من است حمله نمی برم خود را به تمامی بر آن می افکنم!

كفر گفتم
همه جا فرياد كشيدم
خدا نيست!
و
خدا
از قعر مغاكي داغ
زني آفريد
آن سان
كه به تماشايش
حتي كوه
رنگ پريده
ميلرزد
خدا گفت
عاشقش خواهي بود
و مردي خسته
در پرتگاه زير آسمان
دگرباره وحشي
فرو مرد
خدا
دستها را به هم ماليد
شاد
خنديد
حالا كجايش را ديدهاي ولاديمير!
و به او
شوهري
داد
از گوشت و پوست و استخوان!!!!
...
شعر از ولادیمیر مایاکوفسکی

بدترين چيز در جهان، براي هركس با هر كس ديگر فرق ميكند. درد هميشه، به خودي خود، كافي نيست. لحظاتي هست كه انسان در برابر درد مقاومت ميكند، حتي تا سر حد مرگ. اما براي هر كس چيزي غيرقابل تحمل، چيزي كه نميتوان حتي لحظهاي به آن انديشيد، وجود دارد. در اين جا ديگر شجاعت و بزدلي در ميان نيست...... غريزهاي است كه نميتوان از آن سرپيچي كرد.
چنین گفت میرزا پیکوفسکی: شنيدم در دوردستها ميانهی دشتی کهن تک چناری قد برافراشت و فقط دشت ديد و ساکت شد تا خشک شد و دشت تمام شد.
چه شود كه من آنقدر كوچك شوم
كه در گوشهاي پنهان در كيفت
در گردش شبانه ات
جاي گيرم!
در اين رواني كه منم!
شعر نه.. هوای سگی را اما بخوانید!
این جمله را نه اینکه سوفیا بعد از یک پیاده روی طولانی یا نگاهی اشک آلود و غم بار به او گفته باشد. خیر. تک تک این حروف را به محض آنکه ولادیمیر گوشی تلفن را برداشت به روی شانه هایش هوار کرد.
ا ي د و س ت ج ه ن م ك ه م ر ا د و س ت ن د ا ر ي !
وقتي پسركان ميپرسيدند: "چه ميخواهي سيبولا ؟"، ميگفت: "ميخواهم بميرم."
سيبولا زني پيشگو و يوناني بود كه مورد اعتماد مردم و امپراطوري رم بود. مردم و حتي بزرگان با او مشورت ميكردند و او نيز به سوالات مردم پاسخهاي معماگونه و پررمز و راز ميداد.
او زني به غايت زيبا بود كه مردان و پسران شهر همگي به او عاشق بودند. همگی شان...
سيبولای زیبا روزي از خداي خدايان آپولون درخواست كرد تا سالهاي عمرش را به تعداد شنهايي كه در كف دست دارد افزايش دهد.
سيبولا روز به روز پير و پيرتر شد. و هرچه پيرتر و فرتوت تر شد فاصله مرگ از او دور و دورتر شد
امروز با او قدم زدم
قهوه نوشیدم
... سیبولا از دست پسركاني كه با سوالهايشان او را ريشخند ميكنند، خسته است.
توجه:
یک زندگی با خیلی سکوت به فروش می رسد!
به من چه مربوط كه ماياكوفسكي تاب خيابان را ندارد، كه ماريا الكساندرونا به خانه راهش نميدهد، كه شانههايش تحمل ميليونها عشق بزرگ و كوچك، حتي عشقي پاك را ندارد!
به من چه مربوط كه ماريا الكساندرونا در اودسا به او گفت: " خواهم آمد، ساعت چهار".
و ساعت پنج شد.
هفت شد.
هشت شد.
و خبري در خيابان نبود جز قارقار كلاغهاي وحشي.
به من چه مربوط كه ماياكوفسكي از پاي درآمد، از پاي افتاد. اي خداي بزرگ به من چه مربوط!!!
براي اعصابم خوب نيست. براي قلبم همينطور. حتي براي سر و گوش و چشم و زبان و كبد و كليه ام خوب نيست، دردناكشان ميكند.
آقا جان دست از سرم بردار. به من چه مربوط؟
من فكر ميكنم كه هيچ چيز پيش پا افتاده تر، عاميانهتر و كراهتآورتر از عقيده نيست.
همه بيخواب شدند، كم خواب شدند، كم خوابي ظاهرا اساس كار روشنفكران است. از آن لذت می برند.
گاهي فكر ميكنم بيشك ميل به درمان دارند، اما نميخواهند به كلي از شرش خلاص شوند. گويا باور دارند كه بيخوابي مختصر يا كمخوابي اساس و بنیاد کارشان است.
بيوقفه همگي در حال نشخوارند. واژهها و تركيبات را كش ميروند، نشخوار ميكنند، ميبلعند، دوباره نشخوار ميكنند.
از كمخوابي مينالند، قرص خواب ميخورند، دو تا و سه تا و چهار تا. بيخوابي امانشان نميدهند. سركار ژست ميگيرند: " با سه تا ديازپام هم پلكهايم بسته نمی شود"
بي شك ميل به درمان دارند. اما نميخواهند به كلي از شرش خلاص شوند. ابدا فكر نكنيد بي خوابي براي آنها ادا، ادعا يا چيزي بياهميت است، به هيچ وجه. روشنفكر اينگونه ساخته شده است.
این سرنوشت تو بود
که دستان کودکانه ات با رقص واژه ها داستانها بیافرینند
و این سرنوشت من
که پاهایم را به سرزمین قصه هایت بگذارم
این سرنوشت تو بود
که پاهای ظریف برهنه ات به روی شیشه ها بروند
و این سرنوشت من
که به دنبال تو چون شمعی سیاه بسوزم ...
رفتن تو... محرومم کرد از نوشتن... از شادی...از دریا..... از فضایی برای پریدن...
سجاد کوچک ترین وبلاگ نویسی که می شناختم حالا از آسمان ها برایمان می نویسد. بی شک او روزی روزگاری نه چندان دور نویسنده بزرگی می شد.
نفرین به تو... ای مرگ... این چه نجوایی است که این چنین در گوشم زمزمه می کنی... دور شو.
ما همه چیز را به خاطر عشق از دست دادیم
یکی به اراده مردم غارت شد
و دیگری به دست خود مردم.
...................................
هوا خفه و نان مسموم.
چگونه این زخم ها را درمان کنیم؟ سخت است.
پرنمی کشد کلاغ که خوکرده به آسمان سیاه و
از قارسیاه دستی به سنگ نمی رود.
دستم به سنگ نمی رود.

- چه حاصل از نوشتن؟
- نوشتن هم دم فروبستن است و هم گفتن و گاهی مرادف آوازخواندن است.
- و رقصیدن؟
- رقصیدن هم هست. رقصیدن وجهی از خود آدم است. میل عجیبی به رقصیدن دارم.
- چرا؟
- هنوز نمی دانم.
- در این زمینه استعداد هم دارید؟
- بله به احتمال زیاد. چرخش قلم قرابتی به آهنگ کلام دارد.
سال بد... قصه گوی راه شب خاموش شد .
سوم شخص های علاقمند به شرکت در مسابقه داستان نویسی برنامه رادیویی کلک شبانه اطلاعات کافی در این مورد را در کلک شبانه خواهند یافت.
"رواج مهمل نویسی انقلابی در وبلاگ" را به قلم محمد مطلق بخوانید.
صفحه حوادث
صفحه حوادث و نيازمنديهاي روزنامه را برداشت. بقيه روزنامه را پرت كرد كنار جوي، نزديك زبالهها. نيازمنديها را يك به يك، نزديك هم روي زمين كنار تير چراغبرق، چيد تا مستطيلي به قامت او شكل گرفت. كفشها را كند و تخت به تخت گذاشت زير سرش. زانو روي زانو انداخت و مشغول خواندن شد. "مرد 58 ساله زن صيغهاي اش را كشت"، " خواستگارسمج دختر مورد علاقهاش را ربود" به سرعت از تيترها گذشت. حتي نگاهي به شرح مطلب نيانداخت. ستون باريك كنار صفحه توجهاش را جلب كرد. "مردي با سرنگ آلوده 15 ميليون تومان اخاذي كرد". كفشها را پوشيد و راهي بيمارستاني شد كه سه كوچه بالاتر بود. از زبالههاي بيمارستان 3 سرنگ شكسته برداشت. مسير رفته را برگشت. كفشها را كند. سرنگها را با صفحه حوادث پيچيد. چپاند درون يكي از كفشها. كفشها را تخت به تخت گذاشت زير سرش.چشمها را بست و شرح خبر را مرور كرد.
اگر دوست نداريم، تنها ميمانيم.
اگر بنوشيم، نجس ميشويم.
اگر ننوشيم، بهانهاي براي دعواهايمان نداريم.
اگر سيگار بكشيم، سرطان ميگيريم، از نوع حنجرهاش.
اگر سرطان بگيرم، پول دوا و دكتر را چه كنيم!
اگر بخوريم، كلسترول خونمان را بالابردهايم.
اگر نخوريم، سوءهاضمه ميگيريم.
اگر راه برويم؛ زانو درد ميگيريم.
اگر راه نرويم، به جمود مفاصل مبتلا ميشويم.
اگر حرف بزنيم، از كار بيكار ميشويم.
اگر مخالفت كنيم، معاند ميشويم.
اگر فكر كنيم، مضطرب ميشويم.
اگر فكر نكنيم، همان "آقايي" كه بوديم، ميمانيم.
اگر شك كنيم، مطرود ميشويم.
اگر طرد شويم، در انزوا ميميريم.
اگر..
خاک آبستن بود. ابر آبستن بود. باد آبستن بود.
پارهای از هر سه در هیایویی سخت بر سر پا ایستاد.
تا که زاییدند...
کودکش من بودم. بیقرار و مغرور.
میلان کوندرا اعتراف کند که بارهستی را من نوشتم.
با مادام بواری همسایه دیوار به دیوار شوم.
جسارت مارگریت دوراس را در نوشتن عاشق داشته باشم.
با ریچاردبراتیگان به صیدقزل آلا در آمریکا بروم.
با ترکه ماریا الکساندرا را کبود کنم و معشوقه ولادیمیر مایاکوفسکی باشم.
فقط برای ده دقیقه گرگور زامزار باشم.
و اینکه امیدوارم امسال نامه مفقود شده جمیز جویس را در صندوقچه ام پیدا کنم که نوشته بود.. اه ای دلبرک شیرین به یادماندنی ... اولیس را برای تو و به یاد تو نوشتم...
و اما بخوانید:
آرزوهای محال توکای مقدس و افرا و کافه چی را... ( اگر وقت شد کاسنی را هم بخوانید... )
- فكر نميكنم.
- يكشنبه شبي، باران مي آمد. كافه ارمني، چند تابلو، دود و مشتي آدم، موسيقي و سيناترا.
- نه يادم نيست.
- پنجشنبهشبي، بازو به بازوي هم، قدمهاي بيحوصله، سربالايي و بعد سقوط.
- به خاطرم نميآيد.
- كنج كافه، دو صندلي، روبروي هم. تابلوي روبرويمان دالاني داشت پر درخت. برگهاي زرد،
با شاخههاي شكسته، رود، پل، بوي باران، عطر نارنج...
- نه.
- گارسوني كه "در انتظار گودو" ميخواند، منو، كريسدبرگ، زيرسيگاري. همانشب گفتم: خانم، قهوه چشمهاي شما نوشيدنياست؟
- قهوه
- قهوه تلخ.
- اسپرسو دوست داشتم؟
- نه، فرانسه با شير.
- يادت هست؟
- نه. يادم نيست!
"بدترين چيز جهان، براي هركس با هر كس ديگر فرق ميكند. درد هميشه، به خودي خود، كافي نيست. لحظاتي هست كه انسان در برابر درد مقاومت ميكند، حتي تا سر حد مرگ. اما براي هر كس چيزي غيرقابل تحمل، چيزي كه نميتوان حتي لحظهاي به آن انديشيد، وجود دارد. در اين جا ديگر شجاعت و بزدلي در ميان نيست...... غريزهاي است كه نميتوان از آن سرپيچي كرد."
غريزه سركش لعنتي!
سالها پیش وقتی شنل قرمزی برای پانصد و پنجاه و نه هزارمین بار سربالایی ولنجک را پیاده بالا می رفت تا سبد خوراکی را به به پنت هاوس مادربزرگش برساند، اصلا فکر نمی کرد که مادربزرگش با یک تلسکوپ مجهز اختلاط های او را با پسرهمسایه شان برای پانصدو پنجاه و نه هزارمین بار دیده باشد و آمارشان را گرفته باشد. به همین خاطر سرحال و خوشحال سبد غذا را به مادربزرگ سپرد و سلام و درود اهل منزل را به او ابلاغ کرد و مثل همیشه فلنگ را بست تا سرپائینی ولنجک را در معیشت پسرهمسایه شان با گفت و شنود عاشقانه و دلبرانه زیر نگاه تیزبین مادربزرگ طی کند.
از آنجایی که پانصد و پنجاه و نه هزارمین باری بود که شنل قرمزی با پسرهمسایه اختلاط کنان و پچ پچ کنان سربالایی ولنجک را بالا و پایین می کردند، از ذهن مادربزرگ گذشت که دقیقا در پانصد و شصت هزامین قرار عاشقانه اش بند را آب داده بوده و عشق و محبتش کار را به ازدواج کشانده بوده.
بنابر این تصمیم گرفت وقتی شنل قرمزی برای پانصد و شصت هزارمین بار با سبد خوراکی ها به دیدنش می رود او را نزد خود نگاه دارد یا او را تا منزل همراهی کند. از نظر مادربزرگ عشق و عاشقی شنل قرمزی با پسرهمسایه ابدا به مصلحت دو خانواده نبود.
روز جمعه رسید. مادربزرگ چشم به ولنجک دوخته بود تا شنل قرمزی را با سبد خوراکی ها ببیند. دید که پسر همسایه تک و تنها ولنجک را بالا می آید. پسر به مجتمع مادربزرگ نزدیک شد و بسته ای را درون صندوق انداخت و فی الفور زد به چاک.
مادربزرگ تا آمد قدم از قدم بردارد و خود را به در خروجی و صندوق برساند پسر سرازیری ولنجک را پشت سر گذاشته بود و رفته بود.
مادربزرگ پاکت را از صندوق برداشت و خط شنل قرمزی را روی آن شناخت.
"مادربزرگ عزیز این پانصد و شصت هزارمین هفته ای است که می بایست سربالایی ولنجک را پیاده بالا می آمدم و سبد را به تو می رساندم. راستش را بخواهی جانم به لبم رسیده، با همه احترامی که برایت قائلم حال بالا آمدن از این سربالایی را دیگر ندارم. از زندگی مجردی خسته ام. می خواهم با پسر همسایه مان ازدواج کنم. در ضمن می دانم که او پسرهمان گرگ سیاه ناقلاست که بنا داشت تو را بدزد و به شیخ نشین ها بفروشد.از این بابت متاسفم اما نگران نباش. هر چه باشد از بی شوهری بهتر است.
نگران سبد غذا و خوراکی ها نباش، اشتراک دو رستوران خوب و درجه یک را برایت گرفته ام. کافی است تلفن کنی و سفارشت را بگویی. قیمت غذاهایش مناسب است. جای نگرانی نیست. پسر گرگ سیاه با او متفاوت است. قلم بدست است و خاطراتش را در وبلاگی قلمی می کند. www. Gorg nevesh.blogfa.com
فعلا تنها راه ارتباطی مان وبلاگ و میل اوست. به محض این که سرو سامان بگیریم. خبرت می کنیم.
دوستت دارم .شنل قرمزی
مادربزرگ بعد از خواندن نامه فی الفور سیستم اش را روشن کرد و وبلاگ پسر گرگ سیاه را باز کرد و مشغول خواندن آخرین پست آن شد. پسر گرگ سیاه نوشته بود:
هرچند که مادربزرگ او دل خوشی از خانواده ام ندارد. اما همه سعی ام این است که دل او را شاد کنم و چاره ای جز این ندارم ... به هر حال ما امروز ازدواج کردیم و احساس خوشبختی داریم...
مادربزرگ وقتی دید که کار از کار گذشته است و کاری از او ساخته نیست. روی پنجره کامنت های آخرین پست کلیک کرد و برای گرگ سیاه نوشت:
خاک برسرت. پانصد و پنجاه و نه هزار بار این دختره را به منزل مادربزرگش کشاندم. پانصد و پنجاه و نه هزار بار مادربزرگش را درون کمد دیواری زندانی کردم. لحظه ای شک نکرد. کاسه کوزه مان را بهم ریختی. از همان روز اول شمایلت را که دیدم دانستم که به قوم مادر خدا بیامرزت رفته ای. خاک برسرشان با این تربیت کردنشان. خبرمرگت زودتر سروسامان بگیر و آدرس منزلت را برایم بفرست.
داشتيم زندگيمان را به خوبي و خوشي و اول شخص مفردي پيش ميبرديم كه ناگهان سرو كله سومشخص مفردي پيدا شد و اصرار از او انگار از ما كه ظرفيت ذهني ما عجب ظرفيتي است و شايسته و بايسته است كه ما فلسفه تاريخ خوان شويم!
فلسفه تاريخ خواندن همان و لنگ ماندن در سامانههاي معرفتي و نظامهاي افلاطوني، ماركسيستي و هگلي همان.
درس اول: بچهجان! گوش به ما بده كه در جهان چيزي به نام فلسفه تاريخ نداريم بلكم فلسفههاي تاريخ داريم.
فلسفههاي تاريخ همان سامانههاي معرفتياند كه صور و اشكال تاريخ را توليد و باز توليد ميكنند و سامانههاي معرفتي همان دستگاهها و نظامهاي انديشهاي و فلسفياند كه افلاطون و هگل و ماركس زورشان را زدهاند و توليدشان كردهاند.
درس دوم: اين مبحث با سه سوال شروع شد:
آيا اسطوره شناسي خود گونهاي از فلسفه تاريخ نيست؟
آيا اسطورهشناسي نسبت با واقعيت عمل ميكند؟
آيا اسطورهشناسي به امور و رخدادهاي غير واقعي ميپردازد؟
درس سوم: اين سوال بود كه تاريخ مفهوم است يا فرآيند؟
گفتم: اين است
گفت: نه
گفتم: آن است
گفت: نه. (متخصص بور كردن آدم است.)
معلوم شد كه هم فرآيند است هم مفهوم. history فرآيند است و History مفهوم. تاريخي كه مفهوم را در بر ميگيرد به مثابه امري كلي است و مابهازاي بيروني ندارد و يك مقوله خود به خود است و تاريخي كه فرآيند را در بر ميگيرد به مثابه امري جزئي.
درس چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم هم بماند تا بعد.
بعد تحریر: تازگی ها شنیدم این استاد گرامی همین طوری زورکی زورکی خیلی ها را از پله های ترقی به بالا رهنمون شده اند.
هیجان زیادی دارم. هم قرار است هم دوره ایی های دانشگاه را ببینم. هم پای درس های شنیده و نشنیده استاد پاینده بنشینم. سه سال پیش نقدادبی را با او در دانشگاه گذراندم.
مبانی نقدادبی ویلفرد گرین و لی مورگان می خواندیم و تاریخچه نقدادبی ورنن هال. از افلاطون و ارسطو تا والت ویتمن وویلیام دین هولز و تولستوی و تی اس الیوت.
از الیوت در مقاله اش تحت عنوان "وظیفه نقد" می خواندیم:
مشکل نقد چون مشکل هنر از نوع نظم و شکل آن است. منتقد حقیقی تعصبات شخصی اش را تابع حس عمومی و داوری حقیقی می کند. او باید معیارهای ارزشی عینی داشته باشد. به سخن دیگر او بایستی کلاسیسم باشد. زیرا انسانها نمی توانند به راه خود ادامه دهند بدون اینکه از حمایت و وفاداری نسبت به چیزی خارج از خود برخوردار باشند. رمانتیسم تکه تکه و خام و درهم برهم است در حالیکه کلاسیسم کامل رسیده و منظم است. ندای درونی باید مردود شمرده شود.
دوران بسیار شیرین و خوشی داشتیم. به لطف استاد قرار است تکرار مکرر شود.
جلسات نقدادبی استاد پاینده روزهای سه شنبه ساعت ۳۰/۵ در حوزه هنری برگزار خواهد شد.
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم
می جوشد از یقین.
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
شاملو
ديروز پاككنم را گم كردم... من و پاككنم عوالم بخصوصي داريم. وقتي احتياجي به او ندارم... با همه وجودم مشغول به كار ميشوم. بعضيها ميگويند، ميشود خط غلط را كاري نداشت و گذاشت سرجايش باشد. بعضيها ميگويند، ميشود روي خط غلط خط كشيد. بعضيها ميگويند، ميشود كاغذ را مچاله كرد و دور انداخت. من اما ميگويم، بدون پاكنكنم درماندهام!
امروز پاككن جديديخريدم...
پاک کن من عادات ویژه ای دارد. پاک کن من حتي با خطهاي درست هم سر و سري دارد. پاككن من چشم دیدن مداد را ندارند. مثل خوره به جان هم می افتند. اين روزها من و پاككنم هر دو تحليل ميرويم.