

كفر گفتم
همه جا فرياد كشيدم
خدا نيست!
و
خدا
از قعر مغاكي داغ
زني آفريد
آن سان
كه به تماشايش
حتي كوه
رنگ پريده
ميلرزد
خدا گفت
عاشقش خواهي بود
و مردي خسته
در پرتگاه زير آسمان
دگرباره وحشي
فرو مرد
خدا
دستها را به هم ماليد
شاد
خنديد
حالا كجايش را ديدهاي ولاديمير!
و به او
شوهري
داد
از گوشت و پوست و استخوان!!!!
...
شعر از ولادیمیر مایاکوفسکی