
نديمه گيس بافته را نوازشي داد و گره بند را كشيد. موي سياه به روي شانههاي دوشيزه تاب برداشت و بندموها به لبهاي نديمه.
دوشيزه آينه به دست به چشم ها سرمه كشيد و نديمه دستمالي از شكوفههاي ياس از يقه پيراهنش به زير سراند و خالي سياه درست زير لب پايينياش گذاشت.
همهمه در باغ بلند شد... از پشت در صدا آمد: «شازده رسید»