
ابوي بزرگوارمان بيست و سوم محرمالحرام سنه ۱۲۸۷ مامور به ترك جهان شد. پس روزگارمان بد شد. چشممان كمنور شد. كمرمان خم شد. دلمان نازك شد. دستمان قلم شد. قلممان خشك شد. دوستمان دشمن شد. دشمنمان دوست شد. مَردِمان نا مَرد شد.... نگاهمان دوگانه شد. بيگانه شد. ديگرگونه شد.... راه يافتن بيمعنا شد. بياساس شد. مضحك شد. . .. منطقمان دچار جنبش شد. سركش شد. شيطان شد.... پس زوايه ديدمان كج شد. قائمه شد. منفرجه شد. لاجرم زندگي تحمل ناپذير شد. مقصودمان دست نايافتني شد. رستگاري هيچ شد.ترديد موجود شد.جهان نامتناسب شد. بي قواره شد. ... و آنچه نميبايست همان شد.
قمرالسادات قجري- دهم ربيعالاول
- طهران – ۱۲۸۷-