
دو برادر بودند در روستاي اردكان طالقان يكي به نام بهاءالدين يكي علاءالدین. از قضاي روزگار نه به علاءالدين و نه به بهاءالدين اولادي كرامت نشده بود. درويشي آمد و بنا كرد به مدح علي خواندن.
ديد بهاءالدين و علاءالدين زانوي غم بغل كردند. اينها گفتند كه چرا غمگين هستند. درويش سيبي از بغل درآورد و دو نيم كرد و هر نيم را به يكي از دو برادر داد. گفت برويد حمام تميز بشوييد و بعد سيبها را با زنهايتان قسمت كنيد و بخوريد. اينها خوردند و به امر خداوند زنهايشان بارحمل شدند. گذشت تا پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه زنهاي اين دو برادر وضع حمل كردند. يكي پسري به دنيا آورد و يكي دختري. اسم دختر را برداشتند نگار و اسم پسر را عزیز. عزيز و نگار باهم بزرگ شدند.مدرسه رفتند. بازي كردند تا بعد عاشقی شان درآمد....
بازخوانی یک عشقنامه به روایت یوسف علیخانی