تبليغاتX
اول شخص مفرد
یکشنبه هفدهم تیر 1386
ادامه گفتگو با فتح‌اله بي‌نياز نويسنده و منتقد ادبي*

 

 

در واقع آن «شعور» مي‌خواهد خودش را جايي نشان دهد. وقتي ما از جايي، موضوعي يا چيزي رنج مي‌بريم به نوعي مي‌خواهيم آن را متبلور كنيم. اين تبلور ممكن است در قالب يك اثر هنري باشد و شايد نوشتن از همه ساده‌تر باشد. در عين حال هر چه كه بيشتر مي‌نويسد و مي‌خواند، دانش، خرد و شعورش بيشتر مي‌شود و به تبع آن به رنجش هم افزوده مي‌شود. من در اين‌جا منظورم دقيقا كساني هستند كه به مفهوم نويسنده و شاعر شناخته شده‌اند. چون شما مي‌دانيد يك كارگر ساختماني، يك كارمند كه در اداره تحقير مي‌شود ممكن است آن توان، احساس و خرد را نداشته باشد كه رنجش را بنويسد. وقتي نويسندگاني مثل حافظ، ابن‌يمين، فردوسي، ويليام فاكنر،‌داستايووسكي و ... دردشان را مي‌نويسند، اين درد، ضمن آن‌كه درد فردي است، درد جمعي و جامعه بشري هم هست. و اين امر با اين نظريه يونگ در عرصه روانشناسي كه مي‌گويد ما به نوعي ناخودآگاه مشترك داريم، جور در مي‌آيد. يا يك قدم جلوتر برويم و از رولان بارت كه در نقد متون ادبي صاحب نام است سخن بگويم. بارت از مرگ مولف حرف مي‌زند. و معتقد است وقتي متني نوشته شد، ديگر مال مولف نيست. هر چند كه از قبل هم مال نويسنده نبوده و مال خرد جمعي، ضمير ناخودآگاه و ... بوده. پس اين درد در عين حال كه فردي است، جمعي هم هست. اين به خصوص در مورد نويسندگان زن صادق است. درد ممكن است ريشه قبلي داشته باشد ولي همچنان كه جلوتر مي‌رود و قالب پيدا مي‌كند و غني‌تر مي‌شود به همان نسبت هم به اصطلاح جمعي‌تر مي‌شود. در نتيجه مي‌بينيم داستان يك زن، داستان شمار كثيري از زن‌هاست. فقط يك نفر آن را نوشته. در واقع اين خوددرماني فردي، عملا به يك مقوله اجتماعي تبديل مي‌شود. و به همين دليل است كه در اين‌گونه داستان‌ها، روحيه هم‌ذات پنداري را زياد مي‌بينيد. يعني بدون آن‌كه تجربه را از سر گذرانده باشيد، با خواندن داستان، گويي كه آن تجربه را از سر گذرانده‌ايد. در واقع فردي، ماجراي شخصي‌اش را داستان كرده كه شما بتوانيد طبق الگوهاي اجتماعي مشخص كنيد چه چيز بد است، چه چيز خوب، اين چه تيپ شخصيتي است و ... به اين معني كه واقعيت واقعي را به واقعيت داستاني تبديل كرده، يعني چيزي به آن افزوده. اين است كه نيچه يا امبرتواكو نويسنده كتاب «به نام گل سرخ» مي‌گويد كل ادبيات دروغ است. دروغي كه راست‌نمايي دارد. يعني شما مي‌توانيد پديده‌ها، شخصيت‌ها و رويدادهايي را كه در اين دروغ هست، در جامعه ببيند. ممكن است يكي دروغش فانتزي باشد مثل آليس در سرزمين عجايب. ولي ديگري، ژانر ادبي باشد. من در مورد ژانر رئاليسم، چه رئاليسم واقع‌گراي قرن 19 و چه رئاليسم مدرن‌گراي قرن 20 صحبت مي‌كنم. در اين حالت شما مي‌بينيد دردي كه فردي بوده، به سبب اشتراك با شمار زيادي از انسان‌ها، درد جمعي تلقي مي‌شود. مثل آثاري كه از نويسندگان مطرح جهان مي‌خوانيد يا از نويسنده‌اي در حد و اندازه صادق هدايت مي‌بينيد. همان دردها در عده ديگري هم هست. بنابراين در اين‌جا به نوعي، درد سرچشمه نوشتن است ترديدي نيست. چه بسا خود اين افراد شخصيت‌هاي اصلي داستان باشند. چنانچه فلوبر مي‌گويد مادام بواري خود من هستم. حتي در رمان‌هاي مدرنيستي مثل كارهاي مارگریت دوراس كه از مطرح‌ترين نويسندگان فرانسه است. يا كارهاي پروست، آلبرتو ماراوايا كه در ايتالياست و ... حتي در اشكال انتزاعي آن مثل كارهاي آقاي استيو  داگرمن سوئدی كه می بینید در يك جاهايي با خودشان پيوند خورده است. يا در كارهاي همينگوي كه بسيار زياد است. گويي بيشتر ژورناليستي را مي‌بينيد كه مدام گزارش مي‌كند، اما به شكل داستاني دلچسب آن را بيان مي‌كند. از اين زاويه بايد به اثر هنري نگاه كرد، نه صرفا خوددرماني. ممكن است براي شروعش ما به عنوان يك تكانه در روانشناسي در نظر بگيريم. كه شخص بدون تعمد و بدون فكر اين كار را شروع كرده ولي رفته‌رفته اين نوشتن به يك امر نهادينه تبديل مي‌شود.  نويسنده در روند اين نوشتن رشد مي‌كند، افكارش را اصلاح مي‌كند و سعي مي‌كند از آن حس اوليه فاصله بگيرد و به آن جنبه عقلاني، و خصلت هنري ببخشد. و ناگهان با اثري مواجه مي‌شويم كه ضمن آن‌كه از تفكر اوليه بسيار پيشرفته‌تر است، باعث رشد صاحب اثر هم شده. براي همين است كه آثار اوليه بسياري از نويسندگان با آثار متاخرشان بسيار فاصله دارد. اگر بخواهيم به شكل پاتولوژيك و آسيب‌شناسانه به آن نگاه كنيم، مي‌بينيم كه آثار هنرمندان با درد فردي آغاز مي‌شود ولي به تدريج از آن فاصله مي‌گيرد.

 

 

                                                                  

 

تحقيقات دانشمندان علوم پزشكي  نشان داده افرادي كه به طور مرتب از دردها، ناراحتي‌ها و ناكامي‌هايشان مي‌نويسند، پس از مدتي از استرس‌ها و پريشاني‌هايشان كاسته مي‌شود و از زندگي توام با آرامش بيشتري برخوردارند در حالي كه ما مي‌بينيم بسياري از نويسندگان برجسته و مطرح، زندگي‌اي توام با پريشاني و آشفتگي داشته‌اند كه بعضا هم به خودكشي منجر شده، نظر جنابعالي چيست؟

 

نويسنده صاحب  انديشه مثل آلبركامو مي‌گويد تنها مسئله فلسفي در جهان خودكشي است. ما نويسندگان بزرگي داشتيم مثل وولف، هدايت و ... كه خودكشي كردند اما خودكشي اين‌ها را نبايد به حساب سطحی گرایی گذاشت. در واقع به نوعي درد بازتوليد مي‌شود. ممكن است درد اوليه‌اي كه نويسنده را وادار به نوشتن مي‌كند به خاطر عشق به دختر، قبول نشدن در كنكور و ... باشد ولي همان‌طور كه سيستم اقتصادي، خانوادگي و ... خودش را بازتوليد مي‌كند؛ اين درد هم بازتوليد مي‌شود به عنوان مثال داستايوفسكي با داستاني به نام «مردمان فقير» يا «بيچارگان» شروع مي‌كند كه بيشتر يك اتوبيوگرافي در قالب نامه است. ولي بعد اين درد فردي خيلي كوچك‌‌ (كه البته خيلي هم كوچك نيست، در مقياس كلان عرض مي‌كنم) به خلق آثار بزرگ و جاودانه‌اي مثل «جنايت و مكافات»، «ابله»، «برادران كارامازوف»، «تسخير شدگان» و ... منجر مي‌شود. اين‌ها هم از درد نشات مي‌گيرند، ولي دردهايي كه روي آن تحليل مي‌كنند. بعد از گذشت 130-120 سال كه از مرگ داستايوفسكي مي‌گذرد، هنوز روي كتاب‌هاي او نقد مي‌شود و هنوز هم جاي نقد بسيار دارد. چرا كه دردهايي كه در اين 4 كتاب كه مثال زدم،‌ مطرح مي‌شود، ابعاد عظيمي دارد و نمي‌شود گفت دردهاي فردي‌ است. يا در مورد شكسپير، وقتي به او نقشي براي بازي ندادند، يك نمايشنامه نوشت. ولي وقتي مكبث يا شاه‌لير را مي‌نويسد، ديگر صحبت از درد يك فرد يا دو فرد نيست. هملت و اتلو هم همين‌طور. هر كدام از اين‌ها را كه ببيني دردي جهانشمول را مطرح مي‌كند. دردي كه سطوح بسيار وسيعي از ابناي بشر را در بر مي‌گيرد. جاه‌طلبي كه در مكبث بيان شده، تكان‌دهنده است. اين درد فردي نيست. جاه‌طلبي مقياس عظيمي از بشريت است كه شكسپير آن را بازنمايي مي‌كند و شما حتي الان هم در اطرافيانتان آن را مي‌بينيد.

اما در پاسخ به اين سوال كه چرا بسياري از نويسندگان دچار پريشاني مي‌شوند يا خودكشي مي‌كنند بايد بگويم براي نويسنده درد مدام بازتوليد مي‌شود و بعد از مدتي مسايل تازه‌اي براي نويسنده مطرح مي‌شود. و ذهن ديگر توانايي پاسخگويي به انبوه مسئله را ندارد. به‌خصوص كه بعضي مسايل جنبه انتزاعي و فلسفي پيدا مي‌كند. و اين برايش مطرح مي‌شود كه من براي چي بنويسم، اصلا براي چي زنده‌ام. ممكن است يك فرد عادي به راحتي پاسخ بدهد براي اين كه به بچه‌ام نان بدهم. اين پاسخ مشخص دارد، مسئله شخصي است. اما مسايل انتزاعي كه در عرصه فلسفه قرار مي‌گيرد به سادگي پاسخ خودشان را پيدا نمي‌كنند. خيلي‌ها را پريشان‌تر مي‌كند حتي آن‌هايي كه در عرصه حرفه‌اي نيستند هم ممكن است به مرور آشفتگي‌شان بيشتر شود. در مورد نويسندگاني مثل وولف و دوراس بايد بگويم در آخر عمر، اصلا قصه ننوشتند بلكه يك متن 200 صفحه‌اي حديث نفس داشته‌ا ند، مدام با خودشان حرف مي‌زنند. اصلا قصه از نظر روايت و روايت‌شناسي دچار در جا زدگي مي‌شود. تسلسل است، هي نقل مي‌كند و حرف مي‌زند. خواننده هم از نظر روانشناسي مي‌خواهد زودتر از متن منفك شود. حوصله‌اش سر مي‌رود، متن را كنار مي‌گذارد. من از خيلي‌ها در مورد كارهاي آخر وولف و دوراس پرسيده‌ام و همه متفق‌القولند كه متن‌هاي آخر دچار يك از هم گسيختگي رواني و پريشاني ذهني است.

 

پس چرا شعرا و نويسندگان قديم مثل حافظ، مولانا، سعدي و ... علي‌رغم درگيرهاي فلسفي و ذهني دچار چنين آشفتگي‌هايي نشدند.

 

امروزه حداقل سواد از نظر يونسكو، داشتن مدرك ديپلم، گواهينامه رانندگي، آشنايي به كامپيوتر و دانستن يك زبان خارجي است. بنابراين ظاهرا كسي كه از اين سطح سواد بهره‌مند باشد، دانشش چند صد برابر  ارسطو و نيوتن است. ممكن است در بحث زيبايي‌شناسي نتواند كتابي در حد بوطيقياي ارسطو بنويسد اما از لحاظ دانش در اين حد است. آنتوني سيدن متفكر انگليسي مي‌گويد اگر عمر جهان 30 ثانيه باشد ما در 3 ثانيه آخريم اما در هر لحظه اين 3 ثانيه به اندازه آن 27 ثانيه داره اتفاقات جديد مي‌افتد. موبايل را در نظر بگيريد در هر 9 ساعت يك بار يك امكان جديد به آن اضافه مي‌شود. پس مي‌بينيم كه حيطه اطلاعات بشر زياد شده، عرصه توليد به طور وحشتناكي بالا رفته و از طرفي به شدت روابط انساني كمتر شده. شما در نظر بگيرد در زمان حافظ در ده محل زندگي‌اش در شيراز، حداكثر 5 هزار نفر بيشتر زندگي نمي‌كردند. با همه مراوده داشته، ارتباطات انساني خيلي به هم نزديك بوده و ضمن اين‌كه دانش و اطلاعات افراد هم خيل كم و محدود بوده. از طرفي در آن ده هر كسي جايگاه خودش را داشته. يكي توليد مي‌كرده، يكي بز مي‌چرانده و ... امروز در اين دنياي عظيم كه اين‌همه سطح توليد بالا رفته، جمعيت زياد شده و روابط گسترده، بعضا افراد جايگاه خودشان را گم مي‌كنند. وقتي شما در فيلمي شهر سانفرانسيسكو را مي‌بينيد با آن ساختمان‌هايش، يا كشتي‌ را مي‌بينيد 300 متر طول دارد و هزار متر ارتفاع كه وقتي در كنارش مي‌ايستي، ديده نمي‌شوي؛ دچار احساس حقارت مي‌شوي. از طرفي در تمام روابط، پديده‌ها و اشياء شما جزء ناچيزي به حساب مي‌آيي كه  گويي همه با تو قطع رابطه كرده‌اند. پس دچار از خود بيگانگي يا همان الیناسیون كه در قرن گذشته هگل و مارکس و ماکس وبر از آن حرف زده بودند. بنابراين خودت را نسبت به جامعه بيگانه احساس مي‌كني. حتي روابط افراد در دو سه دهه گذشته هم با امروز متفاوت بود. افراد با هم بده بستان‌هاي عاطفي داشتند، كسي مسافرت مي‌رفت براي همسايه‌اش سوغاتي مي‌آورد. اين روابط عاطفي بازتوليد مي‌شد. ولي امروز كسي مي‌رود شمال، برنج مي‌خرد هزار  تومان مي‌آورد به همسايه‌اش مي‌فروشد 1200 تومان. اين رابطه ديگر عاطفي نيست. شما در اين رابطه احساس وجود و حضور نمي‌كني بلكه احساس بيگانگي مي‌كنيد. يا به اداره يا بانك مي‌رود كارمند بانك به جاي اين كه جواب شما را بدهد، صبحانه مي‌خورد، با تلفن يا همكارش حرف مي‌زند. در غرب هم همين‌طور است. آمار خودكشي در سوئد بسيار بالاست. متاسفانه ما مي‌بينيم ساختار مدرنيته به نحوي است كه فلان دختر براي اين‌كه بگويد من هستم! لخت مي‌شود و به خيابان مي‌رود. يا ديگري براي  اين كه بگويد من هستم! خودش را جلوي ماشين مي‌اندازد و خودكشي مي‌كند. چون مي‌داند كه خودكشي يك واقعه (Event) است. واقعه، پرو پيمان است و با تجربه معمولي فرق دارد. شما 100 بار به خيابان كريمخان مي‌آييد. اين يك تجربه معمولي است اما روزي كه به كريمخان مي‌آييد و عاشق مي‌شويد اين مي‌شود واقعه. حالا آن خانم يا آقا براي اين‌كه بگويد من حضور دارم نامه‌‌اي مي‌نويسد كه خواستم جامعه بداند من وجود دارم و بعد خودش را مي‌اندازد جلوي قطار. مي‌خواهم بگويم اگر اين اتفاق براي حافظ و مولوي نيفتاد، براي اين بود كه روابط آن زمان عاطفي بود. افراد به هم نياز داشتند و به  هم ياري مي‌رساندند. و  اين به آن‌ها اعتبار مي‌بخشيد و هويت مي‌داد. در آن دوره كسي تنها نبود. ولي امروز افراد تنها هستند. تنهايي با انفراد فرق مي‌كند. شما ممكن است جدا از ديگران زندگي كني ولي احساس تنهايي نكني. اما تنهايي اين است كه فصل مشتركي با كسي نداري.  مارتين لوتر رهبر پروتستان‌ها مي‌گويد: تنهايي چيز فسادآوري است. چرا كه در اين حالت با خانواده‌ات زندگي مي‌كني ولي طرز تفكر، سلوك و منشت با آن‌ها متفاوت است. ساير اعضاي خانواده همين كه شامي بخورند و جلوي تلوزيون بنشينند، راضي‌اند ولي شما اين‌طوري نيستي، دنياي تو متفاوت است در اين صورت تنها مي‌شوي. حافظ و مولانا و ... در ميان مردم بودند با مردم ارتباط تنگاتنگي داشتند و مي‌دانستند كه مردم به آن‌ها نياز دارند. ولي الان نويسنده‌اي كتابي مي‌نويسد، اصلا كسي به او توجه نمي‌كند. هيچ برخوردي با او نمي‌شود. كسي به او اهميت نمي‌دهد.

 

 

اگر چه نمي‌توان نسخه‌اي واحد براي چگونه نوشتن ارايه كرد اما به هرحال براي اين كه نوشته و نوشتن دردي از جامعه دوا مي‌كند چه توصيه‌اي داريد.

 

همين‌طور كه گفتيد نمي‌توان نسخه‌پيچي كرد. من كتاب‌هاي زيادي در حوزه نظريه فلسفي و ادبي خواندم. هيچ‌كدامشان در اين باره توصيه‌اي ندارند حتي همه معتقدند كه ما كتاب مي‌خوانيم كه بهتر زندگي كنيم. كتاب مي‌نويسيم كه بهتر زندگي كنيم. حالا اگر فردي مي‌خواهد از دردش بنويسد، اشكالي ندارد. اين درد ممكن است در وهله اول مبتذل هم باشد اما در روند زندگي تغيير شكل مي‌دهد و به دردها و رنج‌هاي والاتر بشري مي‌پردازد. نوشتن اشكالي ندارد، ولي نويسنده  بايد مراقب باشد كه اين نوشته را سريع به دست چاپخانه نسپارد. و بهتر است نوشته قبل از چاپ به دست تواناي منتقد يا ويراستار خوبي سپرده شود. اما اصولا بهتر است قبل از نوشتن، بسيار خواند. نويسنده‌اي كه تا زانو در كتاب نباشد نمي‌تواند خوب بنويسد. فلوبر براي اين كه سالام‌بو را بنويسد 1500  كتاب خواند. وقتي به زندگي نويسندگان بزرگ مراجعه مي‌كنيد، مي‌بينيد كه اين‌ها به طرز وحشتناكي كتاب مي‌خواندند. جويس كه يك مدرنيست متاخر است تمام آثار كلاسيك روسيه را خوانده است. سروانتس كه دن‌كيشوت (اولين رمان تاريخ بشر) را نوشته، لقب بدترين شاعر اسپانيا را دارد، اما اسپانيا به او مي‌نازد. همين فرد در جريان نوشتن دن‌كيشوت، كه چندين سال طول كشيد؛ چند صد كتاب خواند. و آن‌قدر غرق دن‌كيشوت و شخصيت‌سازي او شد كه در آخر گفت: دن كيشوت مرا ساخت. شخصيت و كاراكترش در جريان نوشتن كتاب عوض شده بود و شايد درد خودش بود كه مي‌خواست به جنگ شواليه‌ها برود، اما عملا كتاب او را ساخت. اگر نويسنده به طور جدي و مستمر كتاب نخواند و اين پروسه را طي نكند، حتي درد خودش را هم نمي‌تواند بازنمايي كند چه برسد به درد جامعه.

 

 

 

*اين گفت‌وگو در شماره پاييز نشريه درمانگر منتشر شده است.

مصاحبه کنندگان: فرشته و آمنه فرخی.

 

 

 

+ آمنه فرخی