تبليغاتX
اول شخص مفرد - اکبررادی به روایت سوم شخص
هنر نسخه دوم جهان واقعی نیست از آن نکبت همان یک نسخه کافی است!

ساعتي مي‌خندم براي تو و سالها مي‌گريم براي خودم...

 

بايد كه تا صبح قدم بزنم. بايد در ذهنم در ذهن غريب و متلاشي شده ام جستجو كنم. تصاوير رخداد ها رنگها اصطلاحات جمله ها و صدها موضوع ديگر را كه در رادي يا بهتر بگويم در خودم كه رادي در من نهاد را به ياد بياورم

اينبار نمي شود چيزي نگفت حرفي نگفت و ساكت ماند بايد تا صبح قدم بزنم و سيگارم را نيمه خاموش كنم.

اكبر رادي رفت. به همين كوتاهي كه دارم نفس مي كشم اين خبر در رگ و پي ام نفوذ كرد و چنان شدم كه نبايد مي شدم.

بايد با ياد آخرين لبخند با شكوه گيل لبخند تلخ و هرزه چند ساله ام را بزنم.

آخ آخ كه چقدر زمستان را سردتر كرد خبر مرگ رادي.

در تخيل ام مي ايستم و از دور مي بينم كه مه‌اي سنگين شهري را كه نمي شناسم فرا گرفته مه‌اي تلخ و دشوار كه راه رفتن را سخت و نفس را تنگ ميكند و در مه بخوان را زمزمه مي كنم كه از پشت شيشه ها بخار مسموم آدمهايي را مي بينم كه نشسته اند به قول خودش خر نعره هاي تئاتري سر مي دهند و ...

 

                          

                                                                     

 

از كدامشان بگويم نمايشنامه هايت را مي گويم مثل همه ي برادرانم بودند نوشته هايت حتي كوتاه ترين خبر يا نوشته يا سخني  يا حتي هوايي را كه در آن نفس مي كشي را در رگ و پي ام حبس مي كردم. و با خساست تمام نگهش مي داشتم. آخ كه چقدر خوشحال بودم وقتي در خيابان فلسطين قدم مي زدم و مطمئن بودم كسي آين جا هاست كه سخت مشغول نگاشتن من و كساني مثل همه ي من بود. عكس هايت را در آلبوم قديمي استاد خودم مي ديدم و حسرت در جانم شعله مي كشيد كه چه دوره اي زيست مي كنم. دوره اي كه همه در حال خر نعره هاي ترسناكند. در صحنه ي تاريك تئاتر در خيابان در خانه... اما صحنه تو آبي بود. آبي رنگي كه كليد واژه زيستنت بود. رنگي كه در سراسر سطرهاي به هم پيچيده اند پررنگ و گاه كم رنگ مي شد.

رادي تو حالا آرام تر از هميشه در صحنه آبي  حالا آسماني ات نشسته اي و به پيچيدن و لوليدن ما حقيران مي نگري.

انسان بزرگ لحظه هاي تنهايي من ما همگي افول كرده ايم اين اعتراف ماست كه در صحنه بي انرژي زنديگيمان بر تو كه بزرگ مرد تنهاي شب هاي من بودي.

وقتي بار اول نمايشنامه اي از تو را خواندم در قفسه ي سينه ام چيزي فرو مي ريخت و باز پر مي شد احساسي كه تنها در مورد چند كتاب خاص از چند نويسنده خاص به من دست داده بود. احساس مكاشفه اي غريب كه تخيل محدودام را كمي به كار واداشته بود. حسي شبيه خواندن اول بار مرغ دريايي چخوف ياخواندن مرگ دست فروش يا ... كم اند اينها كه در تو چيزي غريب را بر آشوبند. اما خوشحال ام كه تو را دارم روان تو را در ذهن ام حك كرده ام. چيزي مثل حك شدن روان هدايت بر سينه هر خواننده آثار با ارزش ادبي.

امروز قبل از شنيدن خبر رفتنت در روزنامه مطلب عجيبت را درباره سالگرد پيدايش بيضايي خواندم. چيزي كه خواندم نه تنها سرايش يك زندگي ديگر بود كه آخرين دغدغه هايت را هم كشف كردم. خطاب به بيضايي بود اما خودت را نشان داده بودي. فكر كردم كاش مي شد وعده ملاقاتي از تو بگيرم تا چركنويس هاي ام را به تو كه اصالت زيبايي هستي ارائه دهم... بلكه متن ناچيزم با به دست گرفتنت چيزي شود...

در مه ميخوانم از پشت شيشه ها مي بينم لبخندي به با شكوهي لبخند گيل مي زنم و...

 به انسانيتت مي ايستم و كلاه از سر بر مي دارم و ساعتي مي خندم براي تو و سالها مي گريم براي خودم ...

 

 

* این یادداشت را سوم شخصی قلمی کرد که اگر می خواست ولادیمیر مایاکوفسکی دوم بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 2:1  به قلم آمنه فرخی  |