|
هنر نسخه دوم جهان واقعي نيست. از آن نكبت همان يك نسخه كافي است!
|
ما بانوي قلمیم، چه فرق دارد يونيبال يا پاركر يا ديپلمات يا هر کوفت و زهرمار وطنی یا غیروطنی ديگري.... مهم اين است كه هر چه احساس ميكنیم از راه قلم است. از راه قلم شاد ميشویم، با قلم غمگين ميشویم، از لمسش سبك می شویم با بيجوهرياش ميسوزیم و ميسازیم.
با گمشدنش احساس سنگيني ميكنیم. با او دوست ميداریم. بازيگوشي ميكنیم. خوشاخلاقي ميكنیم. بدخلقي مي كنیم. زندگي ميكنیم. عاشق ميشویم. قهر ميكنیم.. فحش ميدهیم. دلبري ميكنیم و خيلي كارهاي ديگر...
مثلا اشك بعضيها را در ميآوریم، امتحان کردنش بی ضرر است ، بعضي اوقات كار بسيار سرگرمكنندهاي است. دل و دماغمان را چاق ميكند حسابي... گاهي ديگران را ميخندانیم، به ندرت البته و گاهي لجشان را درمياوریم در غالب مواقع.
نمي دانیم چقدر باور داريد كه قلم تا چه حد يار ماندگار و باوفايي است! برای ما اما باوفا تر از عاشق پیشه ترین شاهزادگان قجری است، بلاشك این سالها يكي از بهترين و وفادار ترين همراهانمان بوده، يكي از محبوب ترینشان.
خلاصه كارهاي بسياري با همراهي قلم مرتكب ميشویم كه بدون وجودش مثل چهارپايي شايد در گل ميماندیم به ويژه در این روزهاي خاكستري، مخصوصا عصرهاي جمعه.. يا شبهاي پنجشنبه... يا همين روزهاي پايان سال كه شلوغند و پر هياهو و پر رفت و آمد... همين روزها كه حوصله مان را سر ميبرند و مثل خوره به جانمان ميافتند با ديد و بازديدهاي موجه و غيرموجه شاه زادگان و قوم و خویش دور یا نزدیک و این جماعت رعیت...
با قلم اموراتمان را هم می گذرانیم. به واسطه کاغذ اخبارمان. حظ می بریم از این کار و تنها به این دلخوشی زنده ایم.
با قلم مان به آدمي ديگر بدل ميشویم و گاهي به چيزهاي ديگر... با قلم مان واژگونه ميشویم... تلخ مثل زهرمار ميشویم.. شيرين اما هرگز.. چه اهميتي دارد اصلا هرچه می شویم به خودمان مربوط است.
با قلم عاصي و پر جنبوجوش ميشویم، شر به پا ميكنیم، مدينه فاضله ترسيم ميكنیم، تصوير ميكنیم، تقبيح ميكنیم، تبديل ميكنیم، تسخير ميكنیم، تجديد ميكنیم، تكميل ميكنیم ، تحريم ميكنیم و خيلي چيزهاي ديگر كه در باب تفعيل ميگنجد. چون دلمان ميخواهد.
... و همچنان تنها راه تحمل هستي را به پيروي از فلوبر هم نشین دیرینه مان عيش مدام ميدانیم و غرق شدن در ادبيات... در اين راه قلم مان ما را یاری ميكند.. ما را غرق ميكند، غرقه ميكند، نه منتی بر سرمان دارد و نه انتظار نابجایی...
ما بيشتر وقتها كار ميكنیم، زندگي فعال براي ما خوشايند است و گاهي هم دوستداریم كار نكنیم، فعال نباشیم، فكر نكنیم، ننويسیم اما قلم را به دست بگیریم و سيب سرخي گاز بزنیم و به صداي پاي رعیت جماعت در کوچه باغی مان گوش دهیم و دیگران را ندید بگیریم و كيف دنيا را ببریم... حالا ميخواهد زمستان باشد يا بهار، پاييز باشد يا تابستان يا هر چيز ديگري.... اصلا چه فرق ميكند...
دوشیزه قمر السادات قجری
برج حوت. ۱۲۹۷